صفحه اصلي

October 26, 2007

خودکشی دستجمعی دلفین ها در سواحل ایران

دیروز بیش از هفتاد دلفین در نزدیکی شهرستان " جاسک " استان هرمزگان دست به یک خودکشی دستجمعی زدند و لاشه های خود را به خشکی سپردند ! جالب آنجاست که ساکنان محلی بعضی از دولفین های نیمه جان را دوباره به آب سپردند اما دولفین های نیمه جان پس از ساعتی دوباره خود را به خشکی زدند و تلف شدند .

کارشناسان زیست محیطی معتقدند که به دلیل تغییر شرایط زیستی و اکولوژیستی زندگی این حیوانات و نامناسب شدن شرایط زیستی آنها ، دولفین ها در یک خودکشی دستجمعی خود را به خشکی رسانده و خود را تلف کرده اند و مهم تر آنکه که یک ماه پیش نیز لاشه هفتاد و نه دلفین در سواحل شهرستان جاسک پیدا شده بود که هنوز دلایل مرگ آنها مشخص نشده است. به گفته ی کارشناسان تفاوت این گروه از دلفین ها با گروه قبلی این است که دلفین‌های قبلی در یک نوار ساحلی 15 کیلومتری پیدا شده بودند اما لاشه این دلفین‌ها در یک محل پیدا شده است.

5_8608040395_L600.jpg

دلایل مرگ و میر دسته جمعی این دلفین ها کاملا مشخص نیست و به گفته کارشناسان محیط زیست این پدیده عادی نبوده و ممکن است با توجه به اینکه از بینی و دهان خونریزی داشته‌اند ، نوعی مسمومیت باشد. برخی نیز بر این باورند که دلفین ها به خاطر آلودگی های نفتی مرده اند اما احتمال آلودگی نفتی بسیار کم است چون هیچ جاندار دیگری در آن منطقه نمرده است .

فارغ از دلایل زیست محیطی این اتفاق نادر ، از دیدن تصاویر مرگ دستجمعی دلفین ها خیلی دلم گرفت . شاید در این روزها ایران نه تنها برای انسانهایش که برای دیگر موجودات زنده اش هم چیزی جز درد و سختی نداشته باشد . به این فکر می کردم که درد رفته بر انسانهای این سرزمین را می توان با این تفکر توجیه کرد که خود کرده را تدبیر نیست ! اما رنج رفته بر دیگر موجوداتش جزء شرمساری برای ما چیزی ندارد .

با آنکه در کشوری که سالانه بیش از سی هزار انسان به دلیل تصادفات جاده ای از بین می روند ، شاید خودکشی دستجمعی بیش از هفتاد دولفین اتفاق مهمی نباشد اما این رفتار آنها برای من مفهوم عجیبی دارد و آن اینکه اگر خودکشی دستجمعی دولفین ها اعتراضی به نامناسب بودن شرایط زیست آنها بوده باشد ، نشان می دهد که دولفین های این سرزمین شاید در خیلی جهات از جمله فرهنگ اعتراض جمعی از انسانهای این سرزمین با شعور ترند ... !

بقیه ی عکسها را از اینجا ببینید .

در همین زمینه :

مرگ دست جمعی 72 دلفین در جنوب ایران - بی بی سی

October 21, 2007

...

" ارنست همینگوی در جایی گفته : دنیا جای زیبایی است ؛ ارزش مبارزه و نبرد رو داره ...

اما من فقط با قسمت دوم حرفش موافقم ... ! "

دیالوگ پایانی فیلم " هفت " ساخته ی دیوید فینچر .

October 13, 2007

عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد

UT0102356.jpg

عید فطر فرخنده باد !

عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد
برگیر و دهل می​زن کان ماه پدید آمد

عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویان
کان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد

کان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد
برعید زنیم این دم کان خوان و ثرید آمد

برخیز به میدان رو در حلقه رندان رو
رو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد

غم​هاش همه شادی بندش همه آزادی
یک دانه بدو دادی صد باغ مزید آمد

بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن
رو صبر کن از گفتن چون صبر کلید آمد

شعر : مولانا

October 02, 2007

عــــلــــی ؛ حقیقتی بر گونه‏ی اساطیر

" یک آیه‏ای در انجیل هست که من خیلی دوستش دارم و فکر می‏کنم اگر همه‏ی انجیل تحریف شده باشد، این آیه اصیل است. زیرا بوی سخن یک پیغمبر را می‏دهد و تصور نمی‏کنم کسانی که به تحریف یک کتاب آسمانی می‏پردازند، این قدر شعور و ذوق داشته باشند که چنین جمله‏ی زیبایی بسازند.

می‏گوید: ای انسان‏ها! از راه‏هایی مروید که روندگان آن بسیارند. از راه‏هایی بروید که روندگان آن کم‏اند.

چرا که تاریخ ، تکامل ، مال کسانی است که خودشان راه تازه انتخاب کردند ، یا راه‏هایی برگزیدند که هنوز انسان‏ها و توده‏ی عوام که همیشه دنباله‏رو هستند و همیشه دیگران برایشان فکر می‏کنند و تصمیم می‏گیرند، از آن راه‏ها نمی‏روند.

از راه‏هایی بروید که روندگان آن کم‏اند. از راه‏هایی مروید که روندگان آن بسیارند.

روحانیون قشری قسطنطنیه برای این که به مضمون آیه عمل کنند، هیچ وقت از خیابان‏های اصلی و شلوغ عبور نمی‏کردند، بلکه از کوچه پس کوچه‏های خلوت می‏گذشتند. این نشان می‏دهد که گاه یک زیبایی شگفت ، یک فکر بلند ، و یک سخن عمیق ، در اندیشه‏هایی که شایستگی فهم آن را ندارند به چه صورت مضحکی تجلی می‏کند و مسخ می‏شود.

45.JPG

و علی ، این روح پرشگفتی که در همه‏ی ابعاد گوناگون و حتی ناهمانند بشری قهرمان است ، امروز در میان شیعیان خویش چنین سرنوشتی دارد. ( افسوس که چقدر زیبایی‏ها و عظمت‏ها در دست ملت‏هایی که لیاقت داشتنش را ندارند، پامال می‏شود.)

و این امام راستین ، شیر پیروز روزهای مدینه و روح تنها و دردمند شب‏های نخلستان ، که رسالت خاصی در تاریخ دارد ، اکنون از همه‏وقت ناشناخته‏تر است و کاش ناشناخته می‏بود ، که بدشناخته‏تر است.

ای کاش علی را اصلاً نمی‏شناختیم، و محققان نخستین بار او را به ما می‏شناساندند ... "

این متن بخشی از کتاب " علی حقیقتی برگونه ی اساطیر " نوشته ی دکتر علی شریعتی است . متن کامل این کتاب را از اینجا دانلود کنید

September 29, 2007

تسلیت

امروز عصر با خبر شدم سرکار خانم " شهلا شرکت " مدیر مسوول و سردبیر محترم مجله زنان در غم از دست دادن مادرشان به سوگ نشسته اند .

صمیمانه مصیبت وارده را به ایشان و خانواده محترم شان تسلیت می گویم و از خدا برایشان صبر و آرامش آرزو می کنم .

September 17, 2007

آیا گوگل فیلتر شده است ؟!

هنوز ساعتی نیست که شنیده ام ‏Google‏ و تمامی زیر مجموعه های آن ( ‏Gmail‏ ‏‎, ‎‏ ‏Google reader‏ و ... ) گویا ‏در بسیاری از جاهای ایران از دیشب فیلتر شده است !!‏

google01.gif

فیلترینگ گوگل ... ؟! من هنوز باورم نمی شوم و معتقدم که این بیشتر یک خطای فنی می تواند باشد که اگر واقعا ‏فیلترینگ گوگل مصوبه ی کمیته فیلترینگ ایران باشد باید به حالشان گریست .

اگر این خبر صحت داشته باشد ، فیلتر کردن گوگل و تمامی زیر مجموعه هایش بیشتر ازآنکه نشان دهنده اقتدار و قدرت مسوولان رسانه ای ایران باشد ، ‏نشان دهنده حماقت ، ضعف و ناتوانی آنهاست . باید از این مسوولان پرسید که آیا منظور از پروژه اینترنت ملی ، گسترش حوزه فیلترینگ تا جایی است که سایت گوگل که یکی از پر بیننده ترین سایت های اینترنت و قوی ترین موتور جستجوی دنیای اینترنت نیز هست شامل فیلترینگ شود ؟

جالب آنجاست که خطوط قرمز و مرز سانسور در ایران آنقدر جلو آمده است که گویا یکی از بزرگترین موتورهای جستجوی اینترنت ‏جهان هم شامل می شود و بسیار علاقمندم که بدانم که این دوستان از چه می هراسند که این چنین این بازی موش و ‏گربه را ادامه می دهند . اما این روزها هر چه حلقه ی فیلترینگ شدید تر می شود من خوشحال تر می شوم زیرا نشان ‏دهنده ی آن است که رسانه های آن لاین در ایران از چنان تاثیرگذاریی برخوردار شده اند که این چنین مسوولان از ‏ترسشان به خیال خودشان تیشه به ریشه ی اینترنت زده اند که پر واضح است که آب در هاون می کوبند . بار ها گفته ام که اینترنت هرگز فیلتر شدنی نیست و محدودیت و فیلترینگ با موجودیت اینترنت در تضاد است .

در همین زمینه :

آيا گوگل فيلتر شده بود ؟ - ایسنا

پی نوشت :

در ساعتهای اخیر چندین تماس داشتم مبنی بر حل شدن مشکل فیلترینگ سایت گوگل ! همانطور که در متن بالا هم نوشتن گویا این مشکل ، مشکل دیتا بیس فیلترینگ مخابرات بوده است . به عنوان کسی که به دلیل پروژه ای مدتی با این دیتا بیس کار کرده و آشنایی مختصری با آن دارد ، بروز این مشکلات در ابن دیتا بیس محتمل به نظر می رسد .

همینطور لازم به ذکر است آقای حميد شهرياري - دبير شوراي عالي اطلاع‌رساني - فيلتر شدن گوگل را تاييد کرده، اما از هرگونه اظهار نظر در مورد دلايل فيلترينگ يا احتمال رفع آن خودداري و توضيحات مشروح را به آينده موکول کرده است .

هر چند که اگر گوگل برای همیشه هم به دیتابیس فیلترینگ ایران اضافه شود ، چندان تعجبی نخواهد داشت !

در مورد علت این اشتباهات فنی حدس هایی می زنم که در آینده اشاره ای به آن خواهم کرد !

September 13, 2007

با یاد ربنای استاد شجریان ...!

هر سال که ماه رمضان فرا می رسد نشانه هایی وجود دارد که چه روزه دار باشید و چه غیر روزه دار ، چه انسان معتقدی باشید و چه غیر معتقد ، سالهاست که با این نشانه ها زیسته ایم !

می دانم و حس می کنم که برای کسانی که دور از ایران هستند ، حس نوستالژی عجیبی نسبت به بعضی از این نشانه ها وجود دارد . از کودکی و در اعماق وجودمان نوای ربنا استاد محمد رضا شجریان سالهاست که ریشه دوانده است و سالهاست که با اذان موذن زاده اردبیلی به ناگه به اعماق گذشته ء مان پرتاب شده ایم .

pic6l.jpg

شاید برایتان جالب باشد که در سالهای گذشته صدا و سیما اسلامی ایران ، فراخوان های مختلف و مسابقات گوناگونی را بین بهترین قاریان ایرانی برای خواندن دعای ربنا برگزار کرده است تا اینچنین وابسته به نوای ربنا استاد شجریان نباشد ، اما ربنا های خوانده شده با ربنای شجریان ازعرش تا فرش فاصله داشته است و اینچنین است که سالهاست که نوای شجریان در درون اعماق وجود مردم ایران حضور دارد .

دعای ربنا استاد شجریان و اذان موذن راده اردبیلی تقدیم به همه ی آنهایی که از ایران دور هستند و تقدیم به همه ی آنهایی حس نوستالژیک خاصی نسبت به این نشانه های میهنی مان دارند :

ربنا استاد محمد رضا شجریان را از اینجا دانلود کنید .

اذان موذن زاده اردبیلی را از اینجا دانلود کنید .

September 12, 2007

وبلاگ " تا خورشید "

پس از گذشت چندین ماه از ایده اولیه ی ایجاد یک وبلاگ با دامنه اختصاصی برای خواهر محترم ، با طراحی زیبای ‏بهزاد باشو عزیز و با تلاش ها و پی گیری های همیشگی برادر بزرگوارم حنیف مزروعی که زحمت این ‏وبلاگ را هم مانند خیلی از وبلاگ ها بر دوش او بوده است ، سیما از امروز در وبلاگ تازه ی خود به نام " تا ‏خورشید " می نویسد .‏

taa khorshid.JPG

‏سیما در معرفی" تا خورشید " نوشته است : ‏

طرقه پرنده ی کوچکی بود که قصد پرواز و رسیدن به خورشید را داشت‎. ‎ برای این کار باید هزار اسم خدا را از ‏بر می کرد تا از سوختن در گرمای‎ ‎خورشید در امان باشد. پس تمام اسمها را از بر کرد و در بالا رفتن ذکر می‎ ‎کرد . ولی در نزدیکی خورشید، اسم هزارم را فراموش کرد و سوخت‎ ...

September 10, 2007

نظرسنجی راز نو ... !

این سیصدمین یاداشت وبلاگ " راز نو " است . نوشتن سیصد یاداشت در طول نزدیک به بیست و یک ‏ماه گذشته سبب شده است که این فضا و وبلاگ در این مدت همواره قسمتی از ذهنم را به خود ‏اختصاص دهد . ‏

با همه ی نوشتن ها و ننوشتن هایم و با همه تند روی ها و کند روی هایم امروز وقتی به این بیست و ‏یک ماه گذشته نگاه می کنم از این شروع حس خوشایندی دارم . " راز نو " فرصت مناسبی بود برای ‏نهادینه کردن فرهنگ گفتگو در درون خودم و بالا بردن آستانه تحملم در شنیدن انتقادهایی که گاه ‏خیلی گزنده بود ه اند .‏

به بهانه ی سیصدمین یاداشت این وبلاگ ، اگر خواننده " راز نو " هستید و اگر گاهی به این روزانه ها سر می ‏زنید ، علاقمندم بدانم که بیشتر دوست دارید اینجا از چه بخوانید و کمتر از چه نخوانید ؟ دوست دارید چه موضوعاتی بیشتر‎ روایت شود و به چه موضوعاتی کمتر اشاره شود و کلا علاقمندم بدانم آنچه را که ‏دوست دارید در مورد این وبلاگ بگویید ...

این نظر سنجی یک پیشنهاد است تا با برآیند نظرات مخاطبین " راز نو " بیشتر ‏آشنا شوم ‏...

September 01, 2007

روز جهانی وبلاگ

دیروز 31 آگوست روز جهانی وبلاگ و وبلاگ نویسی بود ! ‏

Blog Day 2007

با یک روز تاخیر فرا رسیدن روز جهانی وبلاگ و وبلاگ نویسی را به همه دوستان وبلاگ نویسم تبریک می گم ‏‏. به امید اینکه همواره و در هر شرایطی بتونیم بدون ترس و واهمه دیدگاه ها و نظرات خودمان را نسبت به دنیای ‏پیرامونمان بیان کنیم و تلاش کنیم که فرهنگ گفتگوهای دو سویه را گسترش داده و در این مسیر آستانه نقد پذیری ‏خود و مخاطبینمان را روز به روز بالا و بالاتر ببریم !‏

کیبوردهایتان پر ره رو باد ….. !‏

August 27, 2007

ایران قهرمان والیبال نوجوانان جهان شد !

ایران قهرمان مسابقات والیبال قهرمانی نوجوانان جهان شد !‏

این اولین قهرمانی ایران در یک دوره مسابقات جهانی در تاریخ ورزش ایران در رشته های گروهی است ‏و از این جهت این قهرمانی لذتی دو چندان دارد .‏

هر چند که در بازی فینال بویژه در ست چهارم مثل همیشه جانمان به لبمان رسید اما خب در ست ‏پنجم جبران مافات شد و ایران با تیجه قاطع 15-7 بر چین پیروز شد و بر بام والیبال قهرمانی جهان ‏در رده نوجوانان ایستاد ! اما در تیم ایران بازیکنی به نام " غیاثی " من تصور کنم به تنهایی به اندازه دو ‏گیم امتیاز گرفت و اسپک هاش تو بازی فینال همانند پتک بر زمین فرود می آمد . پیروزی بر برزیل و ‏کوبا و لهستان و فرانسه و ... و قهرمان جهان شدن لذت زیادی دارد تا سبب شود که هنوز بهانه هایی برای شاد ‏شدن پیدا شود .‏

Img_GetImage.1.jpg

Img_GetImage.12.jpg

Img_GetImageCA3YYJPP.jpg

Img_GetImage.5.jpg

Img_GetImage.7.jpg

اما از نکات جالب این بازی ، حضور پرشمار ایرانیان در سالن والیبال شهر تیخوانا ی مکزیک بود !! برای ‏من خیلی جالب بود که این همه ایران چه جوری خودشان را به تیخوانای مکزیک رسانده بودند ! اما از ‏بس ایرانی ها به ویژه خواهران ایرانی خارج از کشوری توی سالن زیاد بودند و از بس پرچم های سه ‏رنگ ایران که وسطش نمادهای غیر خودی بود زیاد بود که تیم سانسور صدا و سیمای ایران امروز اندازه ‏یک ماهشان به زحمت افتادند !‏

به این نتایج که در طی دو ماه اخیر بدست آمده است دقت کنید :‏

1- مقام سوم مسابقات والیبال قهرمانی جهان در رده جوانان
‏2- مقام اول مسابقات بسکتبال قهرمانی آسیا در رده بزرگسالان‏
‏3- مقام اول مسابقات قهرمانی جهان در رده نوجوانان

درد و بلای بسکتبال و والیبال و ... دو دستی بخوره تو سر فوتبال این مملکت و اون مربی کل یوم نشو ‏و اون مافیای احمقانه پشت سرش که مدیرانش با استفاده از رانتشان در شورای شهر و شهرداری ، به ‏جای پرداخت پول قرار داد بازیکنان به اونها پروانه ساخت و تراکم و ... برای ساخت و ساز می دهند !‏


پی نوشت :

یکی از هموطنان مقیم آمریکا در مورد شهر برگزاری بازی ایران توضیحی داده است که جالب است :

شهر تيهوانا در مکزيک شايد يکی از بهترين گزينه ها در خارج از کشور برای آمدن ايرانيان به سالن باشد. برای اينکه با شهر لس آنجلس کمتر از ۳ ساعت و با شهر سن ديه گو حدود نيم ساعت فاصله دارد .نميدونين چه حالی داد به ما اينجا ... !

راز نو : پس همون ! تماشاگران عزیز ایرانی حاضر در سالن که تعدادشون هم واقعا زیاد بود همون تهرانجلسی های خودمون بودن !

August 23, 2007

سخت می نویسم ... !

این روزها کمی سخت وبلاگ می نویسم ؛ این سختی از آنجاست که وسواس عجیبی نسبت به محتوای یاداشت ‏هایی که می خواهم در اینجا بگذارم پیدا کرده ام . هر یاداشتی را که می خواهم بگذارم باید به این حس برساندم که ‏یاداشت سبکی نیست و یاداشتی درخور است و ... .‏

این حس ها سبب شده است که تنها در همین چند مدت اخیر سه یاداشتم را ساعتی پس از قرار دادن در اینجا ، تنها ‏به دلیل اینکه حس کرده ام که یاداشت سبکی است حذفشان کرده ام . ‏

اما حس می کنم وبلاگ نویسی جایی برای راحت نوشتن است . تاکید می کنم راحت نوشتن و نه سبک نوشتن ‏. وبلاگ نویسی را شروع کردم که از این وسواس ها در نوشتن رها شویم و راحتر بنویسم و امروز حس می کنم ‏که این وسواس ها اینجا هم به سراغم آمده است . جالب است برایم که بعضی از این یاداشتهایی را که ساعتی پس ‏از انتشار به دلیل آنچه که حس کرده ام سبک هستند و حذفشان کرده ام ، روزهای بعد در وبلاگهای دیگران و ‏با نام های دیگر دیده ام ....‏

خدایا من را از این وسواس ها برهان ... !‏

August 17, 2007

من یک چپ دستم ... !

13 آگوست هر سال روز جهانی چپ دستها است ؛ دوستی دیروز برای تبریک روز جهانی چپ دستها به من ، یاداشتی را برایم ایمیل کرده بود که تو گویی همه اون چیزهایی هست که سالها من و بقیه چپ دستها دچارش هستیم .

هیچ وقت یادم نمی ره که توی فرم ثبت نام کنکورهای مختلف ، ما چپ دست ها برای اعلام چپ دست بودنمون ، باید در مقابل نوع معلولیت (! ) گزینه ی چپ دست بودن را علامت می زدیم !

left hand.JPG

اما اون یاداشتی که خیلی از درد و دل های ما چپ دستها را بیان می کند بدین شرح است :

این که آدم جزء 3% مردم جهان باشه خیلی کیف داره . حس خوبی هم داره . حسی که 97٪ بقیه آدمها نمیتونن اون رو درک کنن !

یکی از آرزوهای ما چپ دستها اینه که یه روز محصولات مخصوص چپ دست ها بسازیم تا به شما 97٪ بگیم که ما چی میکشیم از دست این چاقوهاتون ، این قیچی ها تون ، این دنده ی ماشین ، این دستگیره ی در و پنجره ، این چپ کلیک مسخره تون ، این شماره های کمکی کیبرد که به خودتون حال دادین و گذاشتین زیر دست راستتون ، اون صندلی های تکی تون که باعث می شد ما کتف مون کج بشه ، اون شماره گیرهای قدیمیه تلفن که باید انگشت رو میکردی توش و می چرخوندی ، این کنسرو باز کن هاتون ، این ساعت های مچی که نمیشه با دست چپ کوکش کرد ، اون قلم درشت من دراوردی تون که کلی هم برای خودتون انحناهای خاص خطاطی مخصوص راست دست ها ساختین توش ، اون انبر جوشکاری تون ، اون دکمه ی مسخره دوربین عکاسی که گذاشتینش سمت راست که ما دستمون بلرزه موقع عکس گرفتن ، اون جیب پیراهن مردونتون ، اون در یخچالتون ، اون سازهای موسیقی تون ، اون خط کشتون که شماره هاش میره زیر دست آدم و ... !

اما چیزهایی هست که یک راست دست هرگز نمی فهمد. آن هم حس خوشایندی ست که یک چپ دست دارد ... !

این آخری را واقعا راست می گه ! چپ دستی از اون معلولیت ها و اقلیت بودن هاست که آدم همیشه سرش را بالا می گیره و می گوید : " من یک چپ دستم ... ! "

اگر کسی نویسنده این شرح حال را می شناسه لطفا به من بگه که یک تشکر حسابی ازش بکنم .

August 06, 2007

! We are Basketball ( ایران بر بام آسیا ایستاد ! )

امروز عصر پس از مدتها برای لحظاتی حسابی به وجد آمدم ! تیم ملی بسکتبال ایران برای اولین بار در طول تاریخ و برای نخستین بار از زمان پیدایش این ورزش در ایران ( 60 سال پیش ) بر بام آسیا ایستاد و قهرمان جام ملتهای آسیا شد !

241.jpg

قهرمانی در یک رشته ی گروهی و صعود به المپیک به عنوان یکی ازدو نماینده قاره آسیا در رشته ای مانند بسکتبال اوج افتخار برای ورزش ایران است ؛ پس ازموفقیت والیبال ایران در رقابتهای جوانان قهرمانی جهان حالا بسکتبال ایران هم برای اولین بار بر بام آسیا ایستاد .

اما نکته ای که در این میان قابل بررسی است آن است که علت موفقیت والیبال ، بسکتبال ، هندبال و ... را باید در آن دانست که این رشته ها مورد بی مهری مسوولان ورزشی – سیاسی ایران قرار گرفته اند !!

همان درسهایی که در اینجا در مورد فوتبال گفتم که هرگز گرفته نمی شود در بسکتبال گرفته شده است . موفقیت بسکتبال و والیبال در آن است که کسی را با آنان کاری نیست . فدراسیون هایی مانند بسکتبال و والیبال برای آنکه به نوعی کمتر مورد توجه عامه مردم بوده اند و به همین دلیل بر خلاف فوتبال پای غضنفر های سیاسی به آن وارد نشده است . در نتیجه توانستند با آرامش به روند رو به رشد خود ادامه دهند . غضنفرهای سیاسی همیشه به جاهایی می روند که به خیال خود مورد توجه مردم باشند تا بیشتر و بیشتر برای مقاصد سیاسی شان دیده شوند و به همین دلیل است فوتبال ایران به چنین وضع فاجعه باری رسیده است !

242.jpg

برای همین معتقدم که مسوولان فدراسیون هایی مانند بسکتبال و والیبال خدا را هم شکر کنند که مورد بی مهری و بی توجهی مسوولان سیاسی - ورزشی قرار گرفته اند . این بی توجهی سبب شده است تا با تمام سختی ها اما آنها بتوانند بصورت جزایری جدا از بدنه ی سازمان ورزش ایران و بدون اعمال نظرها و دستورات آنچنانی از بالا با آرامش به کار خود ادامه دهند .

این غرور ملی آدم هم وقتی به اوج برسه عجب حسی خوبی به آدم دست می ده ها ! اینقدر بیچاره چپ و راست جریحه دار می شه دیگه کم کم داشت یادمون می رفت که وقتی جریحه دار نمی شه ، چه شکلی می شه !!

در همین زمینه :

آن دوستانی که به اینترنت پر سرعت دسترسی دارند پیشنهاد می کنم که فیلم چند دقیقه پایانی این پیروزی بزرگ را از اینجا ببینند !

July 28, 2007

راهنما مال شب ... !

این یک داستان کاملا واقعی است !

هفته قبل توی خیابان یوسف آباد سر ظهر داشتم می رفتم جایی که یهو خیابون خیلی ترافیک شد .

جلوی من یه ماشین بود که معلوم بود رانندش تو ترافیک خیلی خسته شده ، یهو تا یه مقدار جلوش باز شد ، بدون توجه به ماشین سمت راست خودش ، پیچید توی اولین کوچه !

تا پیچید تو کوچه ، این ماشین بغلی من که معلوم بود از این مسافرکش های یوسف آباد و ماشین مورد نظر برای رفتن به توی کوچه ، یهو پیچیده بود جلوی اون ، سرش را از پنجره بیرون آورد و خطاب به راننده ماشین اولی با فریاد گفت : هووو گوسفند ! می خوای بپیچی راهنما بزن !!

راننده اولی که دیگه پیچیده بود تو کوچه ، یهو ترمز دستی رو کشید و از ماشین پیاده شد و با یه لهجه غلیظ ... و خیلی جدی خطاب به راننده مسافرکش گفت : هوووو ! گوسفند هم خودتی ! مگه نمی دونی ، رهنما مال شب .... !!

July 26, 2007

اهمیت داشتن دوستان زیاد

این یک کمیک استریپ قدیمی و احتمالا تکراریه ! هرچی تلاش کردن صاحب اثر را پیدا نکردم ، نتونستم ، اما به دلیل شباهت های بسیار زیادش با جامعه خودمون دوست داشتم که اینجا هم بزارمش !

پی نوشت : با سپاس از راهنمایی دوستان ! این اثر یکی از کاریکاتورهای " کینو " کاریکاتوریست آرژانتیتی است

ShowLetter1.JPG


July 18, 2007

وبلاگ سرپرست تیم المپیاد فیزیک آمریکا ؛ All is KHOB

وبلاگ سرپرست تیم المپیاد فیزیک آمریکا و نوشته های او درباره المپیاد جهانی فیزیک امسال در اصفهان یکی از جالبترین وبلاگ هایی است که این روزها می خونم .

نکته جالب این وبلاگ گزارش لحظه به لحظه از سفر به ایران و روایت تمامی مراحل المپیاد از نگاه سرپرست تیم آمریکا است . مطالعه این وبلاگ را به همه دوستانم پییشنهاد می کنم . این وبلاگ را در اینجا ببینید !

July 16, 2007

رئیس المپیاد فیزیک در اصفهان درگذشت !

امروز در دومین روز از المپیاد جهانی فیزیک امسال و در روزی که آزمون تئوری المپیاد در حال برگزاری بود ، دکتر ولاديمير گرکفسکي رييس المپياد جهاني فيزيک بر اثر عارضه قلبی در اصفهان درگذشت .

دکتر گرکفسکي در سال 1967 المپياد جهاني فيزيک را به عنوان يک مسابقه علمي بين المللي در فيزيک براي دانش آموزان دبيرستاني پايه گذاري کرد و امسال در حالی که سی و هشتمین دوره این المپیاد در ایران و در شهر اصفهان در حال برگزاری بود ، در سن 68 سالگی بر اثر عارضه قلبی درگذشت !

امیدوارم درگذشت ولاديمير گرکفسکي تاثیر منفی در روند برگزاری المپیاد نداشته باشد ؛ المپیادی که در این ماههای اخیر شاهد آن بودم که کمیته های برگزاری و علمی این المپیاد با همه مشکلات و نامهربانی هایی که برایشان ایجاد کردند بازهم با همه وجود همه تلاش خودشان را برای برگزاری آبرومندانه این المپیاد صرف کردند .

اما جدا این دیگه آخر بدشانسی می تونست باشه ! در روزگاری که به خاطر شاهکارهای جهانشمول دولتمردان ما ذهنیت نسبت به ایران و ایرانی در بدترین شرایط خودش قرارداره ، این آقای گرکفسکي هم گذاشت و اومد توی ایران و اصفهان به فوت رسید .

درهمین زمینه به کمیته برگزاری المپیاد پیشنهاد دادم که اولا یک کمیته حقیقت یاب تشکیل داده و به بررسی علل این فوت مشکوک بپردازند و احتمال دست داشتن عناصر بیگانه را در این فوت بررسی کنند و همچنین با توجه به همزمانی شب جمعه این هفته با شب هفت دکتر گرکفسکي ، دعای کمیل و عزاداری و مداحی را با هم برای آن مرحوم استاد کنند !

در همین زمینه :

المپياد فيزيک در تدارک تجليل از گورژوفسکي/
اداي احترام به رييس فقيد المپياد فيزيک در ضيافت شام امشب
بررسي اعطاي جايزه ويژه يادبود«گورژوفسکي»در مراسم اختتاميه
- ایسنا

بزرگترین میزبانی علمی ایران ( سی و هشتمین المپیاد جهانی فیزیک - ایران - اصفهان) - راز نو


July 13, 2007

بزرگترین میزبانی علمی ایران ( سی و هشتمین المپیاد جهانی فیزیک - ایران - اصفهان)

سی و هشتمین المپیاد جهانی فیزیک از صبح شنبه در ایران و در شهر اصفهان آغاز بکار می کند ! میزبانی المپیاد جهانی فیزیک امسال بزرگترين ميزباني علمي در ايران است و در این رقابت علمی که در دانشگاه صنعتی اصفهان برگزار می شود نزدیک به هفتاد تیم از کشورهای جهان حضور دارند .

iran2007.jpg

المپیادهای جهانی فیزیک هر ساله برای من و نزدیکانم یک اتفاق مهم محسوب می شود و علت آن هم حضور شوهر همشیره محترم بنده ( دکتر سامان مقیمی ) در سالهای اخیر به عنوان یکی از اساتید و مربیان تیم المپیاد فیزیک ایران بوده است .

المپیاد جهانی فیزیک امسال به دلیل حضور شوهر همشیره محترم بنده ( دکتر سامان مقیمی ) در کمیته طراحان سوالات المپیاد جهانی فیزیک امسال و حضور همشیره محترم ( دکتر سیما قاسمی ) در کمیته برگزاری المپیاد برای خانواده من از ماهای قبل بطور جدی آغاز شده بود و در هفته های اخیر به اوج رسیده است .

برای سیما و سامان عزیزم که این روزها در اصفهان بسر می برند و برای بقیه دوستان برگزار کننده المپیاد که کم و بیش آشنایی و ارادتی نسبت به خیلی از این عزیزان دارم آروزی موفقیت در برگزاری این رخ داد مهم علمی را دارم .

سایت رسمی المپیاد جهانی فیزیک امسال را می توانید در اینجا ببینید !

در همین زمینه :

برنامه‌هاي سي و هشتمين المپياد جهاني فيزيك 2007 - ایسنا
به استقبال بزرگترين ميزباني علمي ايران - ایسنا

July 10, 2007

آدم تربیت کنید !

کنفسیوس می گوید :

در زندگی

اگر برنامه یک ساله دارید ، برنج بکارید !
اگر برنامه ده ساله دارید ، درخت بکارید !
اگر برنامه صد ساله دارید ، آدم تربیت کنید ... !

در تکمیل فرمایش کنفسیوس عزیز :

اگر اصلا نمی دونید برنامه کیلویی چند هست ، به ایران سفر کنید !

July 09, 2007

گزارشی از یک سرقت کاملا واقعی !

این یک داستان کاملا واقعی است !

سکانس 1 :
زمان : پنجشنبه ، ساعت 21:30
مکان : تهران - ... ( خونمون )
موقعیت: داخلی

تلویزیون روشن است و من هم تو خونه تنهام و دارم شام می خورم و تلویزیون نگاه می کنم . یک دفعه صدای دزدگیر ماشینم به صدا در می آید و من هم با توجه به اینکه می دونم این دزدگیر ماشین فقط وقتی صدا می ده که یک اتفاق واقعی در حال افتاده باشه ، با عجله می پرم پشت پنجره .

تا پنجره را باز می کنم یک نفر از بغل ماشین می پره پشت شمشاد ها و من فریاد می زنم : آهای .... ( از گفتن این قسمت معذورم ! ) وایسا ! ( البته دعا دعا می کنم که وای نسته ) !

تا من داد می زنم طرف که احتمالا فکر می کنه من خیلی اهل مشتمان هستم پا می زاره به فرار و می پره ترک یه موتور و فرار می کنه ! من از دور حس می کنم که در طرف شاگرد باز است . خلاصه با عجله می رم پایین و می بینم که با یه وسیله ای مثل آچار انداختن بین در سمت شاگرد و سقف ، در را کج کردن و ضامن در را کشیدن و در داشبورد باز کردن و تو داشبورد مشغول عمل شریف دزدی بودن !

سکانس 2 :
زمان : پنجشنبه ، ساعت 21:45
مکان : تهران - ... ( جلوی خونمون )
موقعیت: خارجی

بعد از حدودا ده دقیقه از تماس با 110 گشت کلانتری منطقه میاد و با توضیح من جناب سروان در جریان حادثه قرار می گیره و برای اینکه من بتونم از بیمه بدنه ماشین استفاده کنم ، گزارش پلیس را می نویسند و در حین گزارش نویسی با عتاب به من می گه : چرا سریع نیومدی پایین با ماشین بری دنبال دزدها !!!

من رو می گی ! می گم : ببخشید ! دفعه بعد حتما آماده باش خواهم بود تا به تعقیب دزدها هم مبادرت کنم !
و بعدش ، من ( زیر لب ) : آخه اگه قرار باشه دزد رو هم من بگیرم پس شما ...

روز بعدش متوجه می شم که یک کیف که کارت ماشین و بیمه شخص ثالث توش بوده ، در داشبورد ماشین قرار داشته و آقای دزد به حساب اینکه اون کیف ، کیف پول است اون را برداشته است ! به دلایل امنیتی و از ترس شنیدن غرهای فراوان از گفتن این مورد به خانواده که کارت ماشین را در ماشین بوده و دزدیده شده است، جدا اجتناب می کنم !!

سکانس 3 :
زمان : شنبه ، ساعت 8:30
مکان : کلانتری ... – ( کلانتری منطقه )
موقعیت : داخلی

من وارد می شم و چون روز قبلش ( جمعه ) هم آمده بودم و بهم گفته بودن که برای گرفتن نامه رسمی به بیمه باید در ساعت اداری به جناب سروان ... مراجعه کنی ، سریع سراغ آقای .. . را می گیرم .

سربازی بهم می گه : جناب سروان امروز مرخصی ی ، برو فردا بیا !
من رو می گی می رم پیش یه جناب سروان دیگه و با اصرار من اون قبول می کنه که نامه را بنویسه !
اما می گه : اگه خسارتت بیشتر از دویست هزار تومان باشه باید بفرستمت شورای حل اختلاف !

از من اصرار که من شورای حل اختلاف نمی رم و از اون اصرار که باید برای ! بالاخره ازش می خوام که بزاره من از بیمه یه سوال بکنم ! به سرعت باد خودم را به شعبه و پارکینگ بیمه ایران در خیابان فاطمی ( روبروی وزارت کشور ) می رسونم و می رم بخش بیمه بدنه و با چند بار پرس و جو می شنوم که برو حالا نامه کلانتری رو بگیر !

با همون سرعت بر می گردم کلانتری و با سر زدن به چند اتاق مختلف بالاخره نامه به بیمه را می گیرم و برای گرفتن نامه برای المثنی کارت ماشین هم به فردا پاس داده می شوم !

سکانس 4 :
زمان : شنبه - ساعت 10
مکان : بیمه ایران – پارکینگ فاطمی – سالن شماره 3 بیمه بدنه
موقعیت : داخلی

در درب وروی بیمه ایران مثل بانک ها به مراجعین شماره می دهند و گویا باجه ها طبق شماره مراجعین را صدا می کنند . من شماره می گیرم و می رم در سالن 3 می نشینم و می بینم که به به ! از 10 باجه حاضر در این سالن تنها 2 باجه فعال است و مدارک می گیرند و این دو باجه هم هر وقت عشق مبارکشان بکشد شماره ای را صدا می کنند و در نوبت هر کسی هم n نفر دیگه میان هزار تا کار دیگه می کنند ، بقیه مردم هم مانند ... (از گفتن این قسمت معذورم !) همینجوری نشستن و در و دیوار را نگاه می کنن !

من می رم اعتراض می کنم که آقا این شماره دادن یه فرهنگ دو سویه است ! اگه باعث می شه که مردم جلوی باجه ازدحام نکنند ، نباید باعث سو استفاده شما ها بشه و هر وقت دوست داشتید شماره ای را صدا کنید و بین هر دو تا شماره هم 3 بار چایی بخورید !
بعد بهم می گن : آقا ما پرونده های نیمه باز زیاد داریم ....

من (زیر لب) : آره جون عمه هاتون !

نوبت من می شود و مدارکم را می دم .
کارمند بیمه : اصل سند ماشین !
من : همراهم نیست ! می شه پرونده را باز کنید و بعدش من برم بیارم !
کارمند بیمه : نه ، برو فردا بیا !

من با به سرعت خودم را به خونه می رسونم و سند را بر می دارم بر می گردم بیمه و باز شماره و باز انتظار و ... ؛ نوبت من می شود ! مدارک را می دم .
کارمند بیمه : شخص ثالث !
من : آقا سرقت شده !
کارمند بیمه : نه ! باید بیمه شخص ثالث باشه ، اگه سرقت شده باید بری اول المثنی بگیری بعد ! برو فردا بیا !
من ( در حالی که قات زدم ) : آقا اینجا صاحبش کیه ...... !
بعد از توضیح ماجرا برای آقای رئیس !
آقای رئیس : می دونی آقا این کارا کامپیوتریه و اگه بیمه شخض ثالث را تیک نزی فایل باز نمی شه !!
من : باشه !
من ( زیر لب می گم و میام بیرون ) : مرت... (از گفتن این قسمت معذورم !) فکر کرده من چوپونم ! برای من داره می گه کامپیوتری چیه ! بیچاره من اندازه سنت پشت پی سی بودم !

سکانس 5 :
زمان : شنبه - ساعت 12:30
مکان : بیمه ایران – پارکینگ فاطمی –
موقعیت : خارجی

میام بیرون از سالن بیمه بدنه و به پدر محترم که در جریان سرقت کارت ماشین و شخص ثالث بودن زنگ می زنم که پیگیری کنه که چه جوری المثنی را بگیرم !
ساعتی بعد پدر محترم زنگ زده و می گوید : مژده بده ! یه آقای زنگ زده و گفته که من پنجشنبه شب جلوی ساندویجی .... ( نزدیک خونمون ) یه کیف پیدا کردم که مدارک ماشین توشه ! این آقا کارمند ایران خودرو است و باید ساعت 2:30 بری جاده مخصوص ، چهار راه ایران خودرو .... کیف را بگیری !
قضیه از این قرار بوده که آقای دزد بعد از سرقت و جستجو در کیف مورد نظر و فهمیدن اینکه به کادون زده و پولی در اون کیف نیست ، کیف را اونجا ول کرده و رفته !
من می رم و کیف را می گیرم !

سکانس 6 :
زمان : یکشنبه - ساعت 9
مکان : بیمه ایران – پارکینگ فاطمی – سالن شماره 3 بیمه بدنه
موقعیت: داخلی

با مدارک کامل دوباره به بیمه می رم و دوباره شماره گرفتن و انتظار و اعتراض .... تا بالاخره پذیرفتن مدارک و نامه به دست فرستادن به هزار تا جای مختلف و تا رفتن به واحد عکاسی و دو هزار تومان پول دادن برای دو تا عکس با یه دوربین زاغارت که حتما باید اونجا گرفته بشه و ... بعد به واحد کارشناسی ارجاع می شد !

کارشناس محترم بعد از بازدید ماشین : اینکه چیزیش نشده ! دیگه خیلی هزینش بشه صد هزار تومان است !
من : آقا با صد هزار تومان ، شیشه اش را هم درست نمی کنن !
کارشناس : دیگه برات می نویسم ، صد و پنجاه هزار تومان !
کارشناس نامه را می دهد ، دوباره هزار تا نامه بازی تا وقت صدور چک ، یه چک بهت می دن که می بینی که صد و بیست هزار تومان است و بعدش می فهمم که اوه ! 20% فرانشیس را فراموش کرده ام !!!

نتیجه گیری دزدی : دزدان محترم ! جونه مادراتون اگه می خواین چیزی از تو ماشین بدزدید ، همون به روش قدیم شیشه را بشکونید یا زنگ بزنید من بیام پایین خودم در را براتون باز کنم و تو ماشین را خوب بگردید !

نتیجه گیری بیمه ای : یعنی خاک بر .... ( از گفتن این قسمت معذورم !) بیمه ایران ! یه جورایی تا ننویسی که آقا من غلط کردم که ماشینم را بیمه بدنه کردن ، پول بهت نمی دن ! آن هم در نهایت یه پولی بهت می دن که غرورت جریحه دار بشه که من واقعا برای صد و بیست هزار تومان اینقدر دویدم !

نتیجه گیری بروکراسی : واقعا توی ادارات دولتی ، تفکر غالب این است که کار مشتری نباید انجام شود مگر آنکه دیگه مجبور بشن ! درباره طرح تکریم ارباب رجوع هم که ... خب ! حالت چطوره ؟ چه خبرا ؟

نتیجه گیری روشنفکری : بارها و بارها به این نکته اشاره کردم که ما مردمان روستایی هستیم که تا به خودمان آمده ایم دیدیم که داریم تو شهر های مدرن زندگی می کنیم ! ماشین مدرن داریم اما فرهنگش را نع ! بیمه بدنه اتومبیل داریم اما فرهنگش را نع ! تمامی ابزار و راه کار های دنیای مدرن را داریم اما هرگز روح حاکم بر این رفتارها بر ما حاکم نشده است !

نتیجه گیری هنری : توی این دو شب کنسرت استاد لطفی ، تا می خواستم برم تو حس و حسی بهم دست بده یاد کلانتری و گزارش پلیس و کارمند بیمه و هزار تا چیز دیگه می افتادم و همه چیز می پرید !

June 22, 2007

استفان هاوکینگ به ایران نمی آید !

در حالی که نزدیک به سه هفته دیگر المپیاد جهانی فیزیک امسال در اصفهان ایران برگزار می گردد ، شنیده ام که سفر استفان هاوکینگ فیزیکدان برجسته معاصر به ایران که قرار بود همزمان با برگزاری المپیاد جهانی فیزیک امسال باشد لغو شده و وی به ایران نخواهد آمد .

این در حالی است که طی ماه گذشته و هنگامی که IPM ( پژوهشگاه دانشهای بنیادی ) اعلام کرد که استاد دانشگاه کمبریج و فیزیکدان برجسته معاصر استفان هاوکینگ سفری به ایران خواهد داشت موجی از شادی در بین علاقمندان به دانش در ایران به راه افتاده بود .

استفان هاوکينگ از دانشمندان برجسته فيزيک نظري است که نقش مهمي در تحول فيزيک گرانش و به ويژه فيزيک سياهچاله ها در چند سال گذشته داشته است و مسائل اساسي و مهمي را در اين زمينه مورد خطاب قرارداده است . در حال حاضر او استاد فيزيک نظري در دانشکده فيزيک نظري و رياضيات کاربردي دانشگاه کمبريج و صاحب کرسي لوکاس است که دانشمندان بزرگي همچون نيوتون و ديراک صاحب آن بوده اند.

هاوکينگ علاوه بر کار علمي تخصصي خود نقش مهمي را در عمومي کردن علم داشته است و چندين کتاب در اين زمينه نوشته که برخي از آنها نيز به فارسي ترجمه شده است از جمله "تارِِِيخ مختصر زمان".

آنچه هاوکينگ را از ساير دانشمندان هم طراز خود متمايز کرده و باعث توجه ويژه رسانه ها و عامه به وي شده و او را تا حد يک شخصيت اجتماعي مشهور و ويژه بالا برده است وضعيت جسماني خاصش است . از زمان جواني در 21 سالگي در حالي که دانشجوي دانشگاه کمبريج بود مشکلات حرکتي را حس کرد و پس از معاينات معلوم شد که دچار بيماري علاج ناپذيرlateral sclerosis) Amyotrophic ) ALS مي باشد .
با روحيه قوي عليرغم انتظار متفاوت و مايوس کننده اي که پزشکان داشتند تا هم اکنون که 65 سال با بيماري مبارزه کرده است . هرچند بيماري پيشرفت کرده و امکان هرگونه حرکتي حتي سخن گفتن را از او گرفته است ولی او با انرژي و اميد, به کار علمي خود و گسترش دانش ادامه داده است . اين تلاش و موفقيت خاص, او را در زمره شخصيت هاي نمونه در جهان قرار داده است .

اما در مورد سفر او به ایران در صحبتهایی که چند روز قبل با یکی از مسوولین برگزاری المپیاد جهانی فیزیک امسال داشتم متوجه شدم سفر هاوکینگ به ایران در حالی لغو شده است که حضور او در ایران می توانست عاملي براي شناساندن علوم به ويژه فيزيک و جايگاه مهم آن به جوانان باشد .علاوه بر آن با توجه ويژه اي که به ايشان مي شد اين امر مايه توجه بيشتر از طرف ساير دانشمندان به ايران می توانست شود و می توانست در ارتقاء سطح کيفيت فعاليت هاي علمي و همچنين روابط علمي ايران با دانشمندان ساير کشورها اثر به سزايي داشه باشد .

اما شنیده ها حاکی از آن است که به نظر می رسد به هاوکینگ توصیه شده است که در شرایط کنونی از سفر به ایران پرهیز کند و عدم سفر او بیشتر به دلایل عدم ثبات سیاسی - امنیتی در داخل ایران بوده است . در شرایطی که بسیجیان کشور ما سفارت انگلیس را محاصره کرده و قصد حمله به آن را داشته اند این طبیعی ترین توصیه از کشور انگلیس به هاوکینگ است که در این شرایط نا امن کنونی از سفر به ایران اجتناب کند .

تصور می کنم اینها کمترین تاوانی است که کشوری که در تحریم جهانی قرار دارد باید بپردازد !

June 11, 2007

...

گرمای چهل و چند درجه ای هوا ، سرو کله زدن و جلسه ای چند ساعته با مدیران مخابرات و آی تی یکی از این شرکت های بزرگ نفتی و گشت و گذار و گپ و گفتی چند ساعته با دوستان عزیزم در اهواز ، خلاصه مسافرت کاری یک روز من به اهواز بود .

از دوست بسیار عزیز و خونگرمم مهدی محسنی - جمهور - و پویا عزیز به خاطر محبت و لطف فراوانشان و به خاطر ساعتهای خوبی که با هم داشتیم ، سپاسگزارم !

May 30, 2007

پشت دیوار تاتر شهر

در راستای اینکه مدت زیادی بود که شدیدا علاقه مند بودم که یه کار فرهنگی بکنم و در راستای اینکه از بس به خانه ‏هنرمندان ( یا به قول عزیزان کیهانی , خانه مخملی ... ) رفته بودم دیگه آدم های اونجا قیافه من براشون تکراری ‏شده بود ، با هماهنگی با عزیزی که از سفیر کبیر فرانسه نیز گرفتار تر است تصمیم بر آن شد که به تاتر شهر برویم و ‏تاتری را مورد تفقد قرار دهیم . ‏

خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و فلک به کار آمدند و پس از تحقیقات فراوان در مورد آنکه کدام تاتر در حال اجرا را ‏مورد تفقد قرار دهیم و بعد از هماهنگی فراوان و تنظیم برنامه ها و قرار ها و جلسه های مختلف ، دیروز فرصتی دست ‏داد تا عازم تاتر شهر شویم و کار فرهنگی کنیم . ‏

خلاصه ماشین محترم را پارک کرده و پس از پیاده روی نسبتا طولانی با اشتیاق تمام به گیشه تاتر شهر رسیدیم و آن ‏هنگام بود که دیدیم .... : " به علت فرا رسیدن ایام عزاداری تاتر شهر امروز تعطیل است " !!!‏

نتیجه گیری فلسفی : بابا به ما کار فرهنگی نیامده است ، ما همون بهتر که همش بریم بشینیم تو این رستورانها و به ‏جای کار فرهنگی ، کار شکمی کرده و حرف های فرهنگی بزنیم !‏

نتیجه گیری اخلاقی : توصیه می کنم لطفا هر روز صبح بعد ار آنکه از خواب بیدار شوید ابتدا همه تقویمهای جلالی ، ‏رومی ، میلادی ، هجری شمسی ، هجری قمری و ... را مورد بررسی دقیق قرار دهید تا ببینید که اصلا اون روز می‏‎ ‎توانید از خواب بیدار شوید یا اینکه بهتر است که پتو را بر روی سر کشیده و به برنامه هایی که قرار بود اون روز انجام ‏دهید در زیر پتو فکر کنید .‏

May 19, 2007

تاثیرگذارترین ها ... !

دعوت حنیف عزیز از من برای شرکت در بازی جدید وبلاگی ، من را بر آن داشت که این بیست و اندی سال پیموده شده ازعمر را با دور تند مروری بکنم و بخشی از مهمترین و تاثیر گذار ترین آدم ها و دوران زندگی ام را بازگو کنم .
این را بگویم که با آنکه همیشه با نسخه های دست چندم از یک ایده جالب میانه خوبی نداشته ام و به همین دلیل در یکی دو بازی بعد از بازی شب یلدا شرکت نکردم ، اما حسی مرا مجاب کرد که در این بازی شرکت کنم .

اما بخشی از مهمترین و تاثیرگذار ترین آدم ها و دوران زندگی من :

1- حضرت مولانا : شیفتگی و شوریدگی مولانا ، همواره مرا به هیجان رسانده است ؛ مولانا برای من نماد عاشقی و شوریدگی بوده است . چه شب ها که شور و مهر خود را در دیوان غزلیات شمس او یافته ام و هیچ کلامی را بالاتر از شعر او برای بازتاباندن شوریدگی و عشق خود پیدا نکرده ام .

2- شجریان : من نمی دانم از شجریان چه بگویم که با صدای او زیسته ام و با نوای او عاشقی کرده ام و با او به وادی شعر و موسیقی گام نهاده ام ! شاید حضور در کنسرت یاد ایام او در سالهای نوجوانی نقطه ی عطفی در زندگی من بود و پس از آن زمانی را به یاد ندارد که لحظه ای از او فاصله گرفته یاشد . شجریان برای من حافظ زمان بوده است و با نوای او اندیشه حافظ ، سعدی و ... در ذهن من نقش بسته است .

3- حسین علیزاده : از شیفتگی و تاثیر استاد علیزاده بر من همین بس که نام این روزانه ها را وام دار اثر به جاودانه ی او " رازنو " هستم . موسیقی او برای من همواره نوایی متفاوت بوده است و استاد حسین علیزاده همواره برای من نماد نو آوری و پیش رو بودن در عین پایبندی به ریشه ها ست .

4- ماهاتیر محمد : اندیشه های او و برنامه های او برای توسعه و آینده را همواره ستوده ام و او را مرد آینده می دانم . آن هنگام که دانستن در زمینه ی مدیریت ، توسعه و برنامه ریزی های کلان برای آینده بویژه برای توسعه IT همه وجود مرا فرا گرفته بود . اندیشه های او و نوشته های او در نوع نگاهش به آینده برای من یهترین الگو بود .

5- کریمی : دبیر تاریخ دوران دبیرستانم که حس ایران دوستی من را صد چندان کرد . هرگز فراموش نمی کنم که دوران دوم خرداد همزمان بود با کلاس تاریخ سال سوم دبیرستان من ؛ ساعت ها درس و کتاب را به کناری وا می نهادیم و از ایران و آنچه بر او رفته است می گفتیم و برای خود آینده ای بهتر را در نقش خیالمان ترسیم می کردیم . فراموش نمی کنم که فردای روز دوم خرداد با شوق تمام به نزد او رفتم تا شادیمان را برای آنچه که آغازی نو برای ایران می داستیم به هم تبریک بگویم اما افسوس !

6- شهلا شرکت : مهمترین اتفاق در دوران انتخابات ریاست جمهوری دو سال قبل آشنایی من با خانم شهلا شرکت بود . آشنایی با شهلا شرکت که همیشه و در سالیان نوجوانی و جوانی نماد روزنامه نگاری نرم و پیوسته و پایدار برای من بود در این نزدیک دو سال اخیر درس های فراوانی برای من داشته است . از او آموخته ام که رمز پایداری قلم در بی طرفی و تعادل آن است . از او آموخته ام که باید به زیست متفاوت آدم ها و دگردیسی آنها به دیده احترام نگریست و در این ایام جسارت برای تغییر ، نو آوری و متفاوت زیستن و متفاوت دیدن در زندگی را تماما در او دیده ام . او به من آموخت که زندگی را آنچنان که باید باشد ببینم نه آنچنان که هست !

7- حسین قاضیان : آموخته های که از او و از دوره جامعه شناسی کوتاه او داشته ام ، سر آغاز و سرچشمه ی شروع دوره ای نو در زندگی من بوده است که در این دوره زمانهای زیادی را به زندگی مدرن و متفاوت می اندیشم . به واقع آموخته ها و کلام نافذ دکتر قاضیان سبب شد که به داشته ها و اندیشه های شکل گرفته در درونم درباره زندگی ، جامعه و ... به دیده ی تردید بنگرم و این شک سر آغاز آموختن دوباره ای برای من شد . هنوز هم در خیلی از زمانها کلام و آموخته های او در آن دوره ی کوتاه برای من مهمترین سند در اندیشیدن درباره مدرنیسم ، پس مدرنیسم و جامعه است .

8- استاد همایی : استاد دانشگاه دوره لیسانس که شخصیت و نگاه مهندسی اش به دنیای اطراف همیشه من را جذب خود می کرد . او که استاد راهنمای من نیز بود ، اولین دانسته هایم در زمینه ICT ، IT را از او فرا گرفتم و داشتن نگاه سیستمیک و فازی به دنیای پیرامون و پروژه ها را مدیون او هستم .

9- پدرم : پدرم برای من در تمام عرصه های زندگی ای مهمترین و بزرگترین تکیه گاه بوده است ؛ همیشه و در همه حال او برای من همانند تکیه گاه محکمی بوده است که می توانم تا هر کجا که می خواهم ودرهمه ی زمینه ها به او تکیه کنم

10- مادرم : مادرم برای من همیشه نماد دوست داشتن و مهر ورزیدن بدون هیچگونه منتی بوده است .او نماد کاملی از تعریف واژگان مادر است که همه چیز را برای فرزندانش و موفقیت آنها می خواهد

11- خواهرم : اولین ریشه های فکری من و مهمترین نحله های اندیشه های من را او بنا نهاده است . بی شک تا همین سالهای اخیر خود آگاه و یا نا خودآگاه ، حجم مهمی از اعتقادات و گرایش های من برگرفته از او اندیشه های او بود . شاید هنوز هم مهمترین دیده بان من و صاحب نظر ترین دوست زندگیم باشد .

و شاید از مهمترین دورانهای زندگیم می توانم به دوران جنگ و موشک باران های تهران و آن شبهای پر التهاب ، به دوران دبیرستانم ، به دوران آموختن و مشق تار در محضر محمد رضا ابراهیمی عزیز ، به آغازین سالهای دوره لیسانس و به دوران انتخابات ریاست جمهوری خاتمی و دوران ستاد انتخابات دکتر معین در دو سال قبل می توانم اشاره کنم که هر یک به نوعی تاثیرات فراوانی را بر من گذاشته اند ..

دوستان زیر را به این بازی دعوت می کنم برای آنکه دوست دارم که تاثیر گذارترین آدم ها و دوران زندگی شان را بشناسم :

لحظه - جمهور - پرگلک - یک پزشک - یاداشت هایی برای مخاطبان احتمالی - وبلاگ پویا - مانا مهر - پارسی خوان - میرا - باغ بی برگی - سنجاقک - مریم اینا - رادیو سیتی - کوچه مردها - کوچه شماره هفت - آمپلی فایر - به تماشای آبهای سپید - نسرین - آذرستان - زندگی سیمور - دلشوره های من - منیرو روانی پور - شبستان - از هر دری سخنی - همه روزهای من - زهرا - حضور - مریم بانو - شادبانو - باربا ماما - خروسک - مسیح علی نژاد - Datum of Freedom

May 09, 2007

در چنین روزی زاده شدم

بیست و هفت سال پیش در چنین روی در میانه ی اردیبهشت سال پنجاه و نه زاده شدم .‏

زاده شدنی که به خواست من نبوده است و پایانش هم به خواست من نخواهد بود اما آنچه که برای من می ماند تنها ‏مجال کوتاه بین این دو اتفاق است . همیشه این امید را داشته ام که بتوانم دراین مجال کوتاه هر آنچه در توان دارم را ‏برای داشتن زیستی متفاوت به کارگیرم ؛ ‏متفاوت بیاندیشیم ، متفاوت ببینیم ، متفاوت بشنویم و متفاوت زندگی کنیم !

روز تولد برای من رنگ و بویی خاصی ندارد ؛ از آن جهت که خود کمترین نقشی در پیدایشش ‏نداشته ام ، اما مهمترین یادی که از روزهای تولد برای من می ماند ، مهر و لطف همه عزیزان و دوستانم بوده است .

پیشاپیش برای این همه مهر بی پایانتان سپاس گزارم !‏

May 05, 2007

سپاس

در این یک هفته ای که در اینجا آفتابی نبودم ، درگیر ماجراهایی شده بودم که خدا را شکر به خوبی به پایان رسید .

بستری شدن چند روزه ی بابا در " بیمارستان آتیه " و حواشی آن سبب شد که نتوانم در اینجا پیدایم شود . بستری شدنی که با درد ناحیه گوارشی آغاز شد و در این روزها علاوه بر درمان درد ناحیه گوارشی و دفع سنگ کلیه ، پس از مشاوره پزشکان و با انجام تست ورزش ، تصمیم به آنژیوگرافی قلب نیز گرفته شد . پس از آنژیو گرافی به علت مشاهده ی انسداد هایی در بعضی از رگهای اصلی قلب ، با مشاوره ی اورژانسی با برخی پزشکان قلب و عروق تصمیم به آنژیو پلاستی قلب – بالون - با استنت دارویی شد .

امروز که بابا از بیمارستان مرخص شده است بر خودم لازم می دانم که از برخی پرسنل بیمارستان آتیه و بویژه پرستاران ، سرپرستاران و پرسنل بخش های صبا ، آنژیو گرافی و ICU - OH بیمارستان که در این روزهای حساس با تلاشها و صبر بی نظیرشان بهترین شرایط ممکن را برای بابا فراهم کردند سپاسگزاری کنم .

سپاس ویژه ای هم دارم از شخص " دکتر آرسیس احمدیه " فوق تخصص آنژیو پلاستی قلب به خاطر تلاشهایش و برای آنکه در آن شرایط حساس ، همفکری و همراهی کاملی با من و سیما داشت و به قول خودش روش درمانی در پیشگرفته شده را با مشورت و همفکری با ما و مشاوره با یکی ازآشنایان متخصصان قلب ما در پیش گرفت و در درمانش از هیچ تلاشی کوتاهی نکرد .

April 23, 2007

چرا کارکنان گوگل دمپايي به پا مي کنند؟

این مطلب متن ایمیلی است که یکی از دوستان برای من فرستاده و من متاسفانه نتوانستم که مرجع اصلی آن را پیدا کنم ! اما با این حال انتشارش را در اینجا خالی از لطف ندیدم :

زماني که سر آشپز معروف گوگل، معروف به شف چارلي، در سال 1999 در گوگل استخدام شد کارمند شماره 40 بود و تنها براي کمتر از 50 گوگل غذا مي پخت اما در ماه مي 2005 که گوگل را - بمنظور تاسيس تعدادي رستوران زنجيره اي ارگانيک و با سرمايه و کمک مالي ميليون دلاري ساير کارمندان گوگل- ترک مي کرد براي بيش از 1500 نفر غذا سرو مي کرد.

تا زماني که در گوگل بود رابطه نزديکي با کشاورزان و دامداران منطقه بهم زد و همواره بهترين و سالمترين و تازه ترين ها را از آنها مي خواست، جالب است:

تمام گاوها بايد فقط علف بخورند تا گوشتشان کم چربي باشد، تمام خوک‌ها بايد عاري از نيترات باشند چراکه نيترات باعث سرطان مي شود، و تمام ماهي ها (ماهي براي رشد و بهبود کارکرد مغز انسان بسيار موثر و مفيد است) را بايد با قلاب و در حالت وحشي ( و نه با تور و گروهي ) صيد کنند تا مزه ي بهتري داشته باشد.

google.jpg

اين اواخر 5 کمک آشپز و 40 آشپز زيردستش بودند و خودش بيشتر اوقاتش را در دفترش و يا در ميتينگ‌ها و جلسات اداري صرف مي کرد.

اوايل که به گوگل آمده بود همه کارها از پختن نان تا تهيه منوها را به تنهايي انجام مي داد و حالا دلش براي آنروزها تنگ شده بود. روزنامه هاي مهم از جمله نيويورک تايمز و اکونوميست و صدها سايت و وبلاگ، چارلي را مي شناسند و با او گفتگو کرده اند.

اهميت نقش چارلي در گوگل همتراز بالاترين مقامات مالي آن موسسه است. هزاران کارمند محلي و بين المللي گوگل متولد دورافتاده ترين نقاط دنيا هستند با انواع آلرژي ها و سليقه ها، شادابي فيزيکي و مغزي آنها اهميتي اساسي در پيشرفت مالي گوگل دارد بنابراين تلفيق درستي از تغذيه سالم و الگوريتم دقيق، در تراز مالي هر شرکتي جواب مي دهد.

بويژه اينکه تمام غذاها و امکانات ورزشي، پزشکي، مهد کودک، و غيره کارمندان گوگل کاملا مجاني است.

گوگل به کارمندانش اجازه داده تا 20 درصد از وقت کاري روزانه شان - و يا يک روز کامل در هفته - را به پروژه ها و کارهاي مورد علاقه خودشان، که ربطي به شغل شان ندارد، اختصاص بدهند تا فکرشان باز و رابطه شان با دنياي غير کامپبوتري بيشتر شود.

بهنگام حاملگي هم تا 75 درصد حقوق را به خانم ها مي پردازند. بطور کلي کار کردن در گوگل بيشتر شبيه زندگي غير رسمي در محيط دانشگاه و خوابگاه‌هاي دانشجويي است.

مهندسين گوگل اجازه دارند در هنگام کار هرگاه دوست دارند کمي چرت بزنند تا مغزشان فرصت بيشتري براي مرور و تفکر داشته باشد.

تفريحات و مسابقه‌هاي ورزشي واليبال و غيره که باعث شادابي و تحرک بيشتر خون به مغز مي شود هم جزيي از سياست‌هاي هفتگي در گوگل است. يکي از اين ورزش‌ها wetLand walk(پياده روي در جنگل و پارک) است.

مجتمع اصلي گوگل در Mountain View پنج کافه ترياي اصلي دارد و قرار است که 14 کافه ديگر هم ايجاد شوند. نهار در تمام آنها و صبحانه و شام در بعضي کافه ها مجاني سرو مي شود. اين کافه ها روزانه در حدود 1500-2300 صبحانه و نهار و شبها 600-800 شام مجاني سرو مي کنند و 85 درصد کارمندان گوگل در انها حضور مي يابند و معمولا هم حدود 125درصد غذا تهيه مي شود ( يعني 25 درصد غذاي اضافه براي ويزيتورها و ميهمانها).

نهار را بين ساعات 11:30 - 2:30 سرو مي کنند که بيشترين طرفدار را دارد اما صبحانه و شام کمتر طرفدار دارد.(در خانه صرف مي شود).

به هنگام نهار تمامي کارمندان گوگل کنار يکديگر مي نشينند و تجربه ها و پروژه هايشان را با هم در ميان مي گذارند. اين باعث مي شود که همه از پروژه هاي آينده گوگل با خبر مي شوند و کمتر کسي است که بي خبر از تجارب و پروژه هاي ديگران باشد. جالب اينکه سرگي برين (يکي از دو بنيانگزار گوگل) گياهخوار است.

34151196461220128212172319312352082975[1].jpg

انبارهاي مخصوص سرشار از انواع و اقسام سبزيحات، ميوه، گوشت و مرغ و ماهي و ميگو و خرچنگ و دهها نوع ادويه جات از سراسر دنيا، همگي تر و تازه و صد در صد اورگانيک و اکثرا پرورش يافته در مزارع نزديک لوکيشن گوگل (که باعث رونق اقتصادي آنها هم شده)، انواع و اقسام تنقلات (بادام و گردو و ...) و انواع مختلف شيريني‌جات و حبوبات و دانه هاي گياهي تازه و ارگانيک، و انواع سرکه هاي 12-10 ساله طبيعي و روغن گل آفتابگردان، و خلاصه بيش از 200 نوع مختلف دستور پخت غذا، روزانه چند هزار کارمند گوگل را زير نظر خانم Amyjo Johnson متخصص تغذيه گوگل سرو مي کنند .

محيط کاري گوگل بيشتر شبيه مهد کودک هاست و غذاخوري هايش شبيه نوعي سازمان ملل . همه چيز در گوگل طبيعي و ارگانيک است حتي صابون ها و محلول هاي ظرفشويي اش.

اينروزها نوع مخصوصي از چاي آرامبخش بنام kombucha هم در کافه ترياهاي گوگل طرفداران زيادي پيدا کرده که انرژي زا و تميزکننده هم هست. ...

تغذيه در گوگل، بويژه بهنگام استخدام مهندسين کامپيوتر، نقشي استراتژيک و اساسي دارد:

بهنگام استخدام، يک بروشور ارائه مي شود بنام "How to Care for Your Big, Wonderful High-Performance Brain." (چگونه از مغز بزرگ و فعال تان مواظبت کنيد).

در سر ليست اين بروشور، توصيه هاي غذايي مهمي شده از جمله استفاده اکيد از غذاهايي که اسيد آمينه زياد دارند همچون ماهي آزاد ( mackerel) و ماهي سمون ( salmon) و گردو و سبزيجاتي که برگ‌هاي سبز زياد دارند و روغن گل آفتابگردان (منوي کافه ترياهاي گوگل سرشار از اين نوع مواد غذايي است).

توصيه هاي ديگري هم مي کنند :
دوري از سرب و محيط هايي که سرب دارند (سرب بتدريج باعث از بين رفتن سلول هاي مغز مي شود)، و تکان دادن انگشت هاي پا (اينکار به فعال شدن و تحريک مغز کمک مي کند) اتفاقا به همين دليل است که اکثر کارمندان گوگل بهنگام کار دمپايي به پا مي کنند تا انگشتان‌شان را راحتتر تکان بدهند.

* * در همین زمینه مطالعه ی مطلب " مدیریت ایرانی " را نیز پیشنهاد می کنم !

April 04, 2007

فتوبلاگ

پس از گذشت نزدیک به بیست روز از پرده برداری قالب تازه ی وبلاگ ، فتوبلاگ رازنو نیز از امروز آغاز به کار می کند .

باز هم از حنیف عزیز سپاسگزارم که مانند همیشه زحمت راه اندازی این فتوبلاگ نیز با او بوده است و از همین جا از همه ی دوستانم دعوت می کنم که در پیشبرد این فتوبلاگ من را یاری کنند و در صورت تمایل عکس های خود را برای انتشار برای من بفرستند .

March 24, 2007

سالی که نکوست از بهارش پیداست !

درباره این ماراتن دیده بازدیدها که قبلا یه یاداشت دربارش نوشتم ، این مطلب را از وبلاگ دیگر دوست ندیده ام رادیو سیتی نقل می کنم که خیلی به حس و حال و دیالوگ های خونه ی ما نزدیک است !

این روزها بساط عید دیدنی و مهمون بازی حسابی برقراره. تا صدای زنگ در خونه بلند می شه به اتاق دورافتاده ی پشتی پناه می برم و در رو می بندم و بلند میگم: «من نیستم ها!»

مادرم که از دروغ گفتن اکراه داره به مهمون ها میگه: «رها خسته ست...خوابیده...دلم نمیاد بیدارش کنم...» و اصلا فکر نمیکنه که مهمون ها ممکنه با خودشون فکر کنن این چه خواب بی موقع و خستگی بیموقع تریه....این جوری که مادرم از خستگی و خواب من می گه، گمان این که مگس تسه تسه من رو زده باشه بیشتر محتمله.

پدرم این جور وقت ها می گه: «خدایا این بچه های من وحشی هستن ! آخه شما کی میخواین اهلی بشین و از دیدن آدمها رم نکنین؟»

البته ما اگه پنجاه سالمون هم که بشه بچه ایم و کماکان وحشی.

رها جان ! من هم از اون وحشی های حرفه ای هستم ! : دی

پ . ن . : شوراي امنيت سازمان ملل ساعت سه بعد از ظهر امروز شنبه به وقت نيويورك براي بررسي اعمال تحريم‌هاي جديدعليه پرونده هسته‌يي ايران تشكيل جلسه خواهد داد . 15 عضو شوراي امنيت پس از گفت‌ وگوهاي مفصل در شوراي امنيت سرانجام به توافق كلي درباره‌ ي پيش‌ نويس قطعنامه‌ي اصلاح شده مبني بر گسترده شدن تحريم‌هاي سازمان ملل عليه ايران رسيدند.

سالی نکوست از بهارش پیداست ... !

March 22, 2007

حاشیه های نوروزی

توی این روزهایی که این سنت های نوروزی و این ماراتن دید و بازدید ها همانند ریسمان های به هم تنیده به دور گردن نوروز و بهار پیچیده شده و اینقدر فشار بهش می یاره که چیزی از بهار و نوروز و حس نو شدن برای آدم باقی نمی گذاره و همچنین با وجود زندگی در خونه ای که والدین از بزرگان فامیل هستند و در نتیجه مجبوری که همانند نیروهای آماده باش توی خونه هر لحظه منتظر مهمان باشی ، اما بازم همیشه یه حاشیه هایی وجود داره که بشه آدم خودش را به اونا سرگرم کنه !

............

آقای دکتر حیدر پور نماینده و مخبر کمیسیون بهداشت و درمان مجلس در گفتگوی تلفنی با رادیو سلامت در پیام نوروزی خودشان فرمودند :
من حلول سال نو و فرا رسیدن نوروز را به همه مسلمانان جهان به ویژه به شیعیان جهان تبریک و تهنیت عرض می نمایم !!
یکی نیست به این رفیقمون بگه : مجید جان ، دلبندم ! اون عید سعید فطر و قربان و غدیر خم و ولادت امامان و ماه مبارک رمضان و محرم و وفات امامان است که باید به همه مسلمانان جهان به ویژه شیعیان جهان تبریک یا تسلیت بگی ! این نوروز بیچاره ، همینجوری از قبل از اینکه اسلامی و تشیعی توی این مملکت تشریف بیارن بوده و تنها اتفاقی است که مال خود خود ایرانی ها ست ، نه مال مسلمانان و شیعیان و ... جهان !

............

در ماراتن SMS های نوروزی که بیچاره این SMS Center های مخابرات را با ترافیک وحشتناکی مواجه می کنه ، تا امروز 2 فرورین 41 عدد SMS تبریک برام اومده که از بین این همه لطف و مهر دوستان ، جالبترین SMS ، تبریک دوست عزیزم " دانش " بود که از دستیار کارگردان ها و برنامه ریزان خوب سینمای این است ...
دانش نوشته بود :
امیدوارم در سکانس 1386
پلانهای شاد زندگیت پر از تکرار و پلانهای غمگینت با یک برداشت باشه !
کات .... نوروز پیروز !

March 20, 2007

نرم نرمک می رسد اینک بهار ...

DSC01098.JPG


بي‌‏شك نوروز نخستين و مهمترين آيين ايراني است ؛ نوروز با قدمت ، جايگاه و اهميت والايش در ميان همه ايرانيان فارغ از هر دين ، مذهب ، نژاد ‌‏، عقيده و طبقه ای از مهمترین نماد های ایرانی بودنمان و شاید تنها نماد باقی مانده از نیاکان این سرزمین است .

اینک در ساعاتی مانده به تحویل سال به همه دوستان و عزیزان و همه ایرانی هایی که در سراسر دنیا گاهی به پنجره ی من سری می زنند ، نوروز و آغاز سال نو را تبریک و شادباش می گویم و بهترین را ها را برایشان آرزو دارم .

ایران و ایرانی شاید در این ایام روزهای خوشی را نمی گذرانند اما باید به فردا امید داشت . سال 85 را با همه اتفاقات آن به خاطره ها می سپاریم و با هزاران امید به استقبال سال نو و نوروز می رویم . به امید آنکه با آغاز سال نو ، بهتر بیاندیشیم ، بهتر ببینیم و بهتر زندگی کنیم و با آرزوی آنکه در همه ی گذرهای زندگیمان در سال نو ، ایران و ایرانی بودن مایه سرفرازی مان باشد .

آری ! فردا روز دیگری است و برای فرداهایمان بهترین ها را آرزو مندم ...


بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...

شعر : فریدون مشیری

March 18, 2007

Under construction

توی این روزهایی که به قول این فرنگی ها وبلاگ من Under construction بود و من هم برای پرده برداری از رازنو ی جدید این پا و اون پا می کردم ، اتفاق هایی افتاد که دوست داشتم در موردش نظرات خودم را بیان کنم و به بعضی دوستان دور و نزدیک ابراز اراداتی بکنم که خب نشد .

یکی از اون ماجراها این تجمع بعضی فعالان حقوق زنان در جلوی دادگاه انقلاب و سپس دستگیری و بازداشت آنان بود که حس می کنم به عنوان کسی که رفتارهای جنبش زنان را به عنوان یه جنبش اجتماعی در ایران از نزدیک دنبال می کند ، جای بحث و صحبت و نقد از درون و بیرون زیاد دارد !

از من نشنیده بگیرید اما این خبر خوب را هم درهمین زمینه بدهم که به امید خدا " شادی صدر " و " محبوبه عباس قلی زاده " روز دوشنبه - فردا - آزاد خواهند شد !

یکی دیگه ماجرای اکران فیلم 300 بود که خب به نظرم هالیوود زحمت کشیده و آنچه را که بیست و هشت سال حکمرانان فرهنگ دوست ما درباره تاریخ پیش از اسلام این سرزمین در کتابهای درسی و اخبار و روایات و گفته ها به خورد ما داده بودند را به تصویر کشیده است و من از این بابت ممنونشان هم هستم !

اما به همه ی دوستانم بگویم فیلمی که در سه روز اول اکران آن در امریکا هفتاد میلیون دلار فروش می کند و رکورد فروش اولیه را در سینمای آمریکا می شکند ، نیازی به امضا جمع کردن و بمب گوگلی و این دل خوشکنک ها ندارد . اگه قرار باشد فیلم 300 تاثیری بر روی مخاطبان خودش داشته باشد ، قطعا تاثیر خودش را خواهد داشت و ما در دنیای رسانه مقهور و ناتوانیم !

و در نهایت اینکه آدرس اشتباه ندهیم . اگر قرار به امضا جمع کردن باشه ، امضاء را بر علیه کسانی جمع کنیم که بیست و هشت سال هزاران بار بدتر از آنچه در 300 و 300 ها به نمایش در آمده به گوش ما کرده اند و امروز هم اگر سنگ تمدن و تاریخ ایران را به سینه می زنند برای آن است که می خواهند تاریخ این مملکت را هم عین همه چیزمان به " انرژی هسته ای حق مسلم ماست " سنجاق کنند ؛ همین و بس !

March 17, 2007

سال نو ، راز نو ، قاب نو

این هم از قالب تاره ی " راز نو " !

این ایام همانند کسی که در حال اسباب کشی است ، دست و دلم به نوشتن در قالب قبل نمی رفت و حالا در واپسین روزهای سال و در آستانه ی سال نو ، از قالب جدید " راز نو " پرده برداری می کنم . راز نو ی جدید محصول هنرنمایی و تلاش و صبر دوستانم " باشو " و " حنیف " عزیز است که همه وسواس ها و خرده گیری های من را با صبر پدیرفتند تا در نهایت به اینجا رسیدیم .

امیدوارم " راز نو " ی تازه فرصت و مجال بیشتری را برای گفتن از آنچه در پیرامون مان می گذرد برای من فراهم کند و امروز در آستانه ی بهار " راز نو " را پیش کش همه دوستانم می کنم .

در این ایام مذاکرات فشرده ی پنهان و پیدای زیادی را برای همکاری بعضی از دوستان با راز نو انجام داده ام و خلاصه گویم که " راز نو " ی متفاوتی را خواهید دید .

March 06, 2007

میم مثل مرگ

در میانه اسفند ماه سال 85 ، امروز را برای بعضی عزیزانم باید سیاه نقاشی کرد و باز هم مانند همیشه باید گفت : مرگ در همین نزدیکی است .

آری امروز شنیدم که پدر خانم " شهلا شرکت " مدیرمسوول و سردبیر مجله زنان مرحوم شده اند و در حالی که راهی دیداری برای تسلیت به ایشان بودیم شنیدم که " رسول ملاقلی پور " نیز امروز رفته است . همیشه موضع من در قبال مرگ ترکیبی از بهت و سکوت بوده . مرگ عزیز درهر شرایط و در هر سنی که باشد بسیار سخت است و از این رو با همه احترام به خانم شرکت تسلیت عرض می کنم .

همچنین به دوستان نزدیکم که از نزدیکان و دوستان " ملاقلی پور " عزیز بودند و به واسطه ی آنها شناخت دورا دوری از ملاقلی پور داشته ام نیز تسلیت عرض می کنم . آخرین تصویر ذهنی من از " ملاقلی پور " مربوط به شب اکران خصوصی فیلم میم مثل مادر است که مثل همیشه با همان هیبت و گفتمان همیشگی بود و اکنون او در جایی است که من از آن هیچ نمی دانم و حس می کنم که امروز " ملاقلی پور " فیلم " میم مثل مرگ " خود را کلید زده است ....

پ . ن . : اگر این روزها در اینجا کم می نوسیم ، به دلیل آن است که در شرف جابجایی به راز نو ی جدیدی هستم و از این رو این روزها خیلی دلم با اینجا نیست .

February 23, 2007

بخل و حسد و کینه ... !

یک قسمت از دیالوگ فیلم " خانه ای روی آب " بهمن فرمان آرا یکی از تکه کلام های همیشگی منه . اونجایی که دکتر سپید بخت - رضا کیانیان - در خانه ی سالمندان از باباش - عزت ا.. انتظامی - می پرسه که بابا حالت چطوره و باباش می گه : به کوری چشم حاسدان و ناقدان خوبم !

وقتی دکتر از باباش می پرسه : حالا چرا حاسدان و ناقدان ؟

بابا می گه : برای اینکه بخل و حسد و کینه شغل دوم همه مردم این مملکته !

و حقیقتا بخل و حسد و کینه شغل دوم همه مردم این مملکته ... !

February 12, 2007

افسوس

در تمامی لحظاتی که در " دبی " بودم و درهمه گشت و گذارها بیشترین حسی که داشتم و بیشترین چیزی که زمزمه می کردم ، فقط یک چیز یود :

افسوس ، افسوس ، افسوس ... !

February 06, 2007

شب شعر زوری !

این که آدم با اسم خودش وبلاگ بنویسه ، خب همیشه هزینه هایی داره ! یکی از مهمترین این هزینه هاش اینه که هر چیزی رو که دوست داری نمی تونی بنویسی . توی این شرکتی که من الان نزدیک 9 ماه دارم باهاشون همکاری می کنم یه موقع هایی یه اتفاق هایی می فته که به خدا می شه از توش یه برنامه طنز نود قسمتی در آورد !

اما افسوس که اگه بخوام در مورد اتفاقات توی شرکت بنویسم به دلیل اینکه چند تا دوستان در شرکت هم خواننده وبلاگم هستند ، اون موقع دیگه باید بیفتم دنبال کار جدید ! اما واقعا دیگه نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و خودم را سانسور کنم . می خوام شروع کنم که از این به بعد بعضی چیز ها را که دیده ام و می بینم را در اینجا روایت کنم !

یه آقایی که توی شرکت ما هست که جای پدر بزرگ همه هست و مدیر امور اداری شرکت و خیلی هم روحیه لطیف و حساسی داره و از هر 10 تا کلمه ای که می گه 11 تاش درباره " عشق " و " مهربانی " ها - اون هم با توصیف فیلم های فارسی - هست ؛ این بابا بزرگ عزیز که مهمترین کارش توی شرکت اینه که بره بلیط های تاتر های با درجه هنری جیم رو برای همکاران با تخفیف نیم بها بگیره جدیدا تصمیم گرفته که یه شب شعر توی شرکت برگزار کنه ! برای این شب شعر چند تا از این پیر مرد ها که دوست داشتند یه زمانی شاعر بشند و از هم دوره های بابا بزرگ شرکت ما هست قراره بیان شعر بخونند !

اما خب برای اینکه همه کارکنان شرکت چه بخواهند و چه نخواهند باید کار فرهنگی بکنند و این از واجبات است و باید حتما در جلسه شعر خوانی حضور داشته باشند تا نکنه یه دفعه دل بابا بزرگ ها بگیره ، از همه همکاران به زور امضاء گرفتند که همه باید در جلسه شب شعر شرکت کنند و گرنه از حقوق ماهشان کسر خواهد شد !!!

من که خدا رو شکر امروز حسابی مریض شدم و مجبور شدم از شرکت زودتر بیام بیرون . اما تصور کنید در جایی زندگی می کنیم که برای احساسات و تفریحاتمون هم ازمون امضاء می گیرند .

متاسفانه فراوانند آدم هایی در اطراف من که خوب حرف می زنند ، خوب لباس می پوشند ، فکر می کنند آدم های فرهیخته ای هستند اما حاضر هستند که برای ذره ای بیشتر بردن همه شرافتشان را به حراج بگزارند و خندم می گیره وقتی می بینم آدم ها چه جوری تزویر و دورویی و ... را بکار می گیرند تا شاید سهم بیشتری ببرند .

اگه توی ایران بخوای توی یه شرکت خصوصی ، مهندس یا ... خوبی باشی باید جیبات رو پر کنی از تزویر ، دورویی ، پاچه خواری و ... ! باید به کارهای آدمهایی را که درک شون از فرهنگ و هنر و زندگی در حد یه نخود هست لبخند بزنی ، بهشون به به و چه چه بگی چون از رسم روزگار تو از نظر کاری در جایگاه پایین تر از اونها قرار داری و ممکنه به دفعه فکر کنند که تو آدم نافرمانی هستی !

February 03, 2007

افسار گسیخته

اسب فیلترینگ این روزها بدجوری افسار گسیخته و خود را به در و دیوار سایت ها و وبلاگ ها می کوبد !
من نگرانم که این دوستان چنان ما ها را دارند به سمت در بهشت هول می دهند که هر لحظه خطر آن وجود دارد که بر اثر ازدیاد فشار از ته جهنم بزنیم بیرون !

وبلاگ دوست عزیز مهدی محسنی " جمهور " ، سایت مجله زنان ، سایت های خبری انتخاب ، آفتاب و سایت بالاترین و ... در همین چند روز اخیر در بسیاری از جاها فیلتر شده است . جالب اینجاست که دوستان در فاز جدید فیلترینگ پا را از فیلتر وبلاگ های عادی فراتر گذاشته و حتی وبلاگ های یاهو 360 را هم فیلتر کرده اند .

تلاش می کنم طی همین چند روز آینده از روش فیلترینگ جدیدی که مخابرات در پیش گرفته شده است بیشتر بنویسم .

پ . ن . : با سپاس از یه عزیزی که زحمت ویرایش نوشته های من رو می کشه و تذکرات لازم را بهم می دهد .

January 30, 2007

...

IMG_2846025.jpg

این اس ام اس یکی از دوستانم به مناسبت امروز بود :

حسین بیشتر از آب ، تشنه ی لبیک بود اما افسوس که به جای افکارش ، زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند ...

January 20, 2007

روزانه نویسی !

تقریبا هفته ای یه بار تصمیم می گیرم که یه مقدار منظم تر بنویسم ، اما نمی دونم چرا نمی شه ! یه موقع هایی باید خودم را کنترل کنم که بیش تر از یه پست در روز ننویسم و یه روزهایی مثل این روزها دستم یه جورایی یخ می زده و اصلا نوشتنم نمی یاد !

این روزها خیلی موضوع تو ذهنم بود که بهشون بپردازم ، اما نمی دونم چرا گرد بی تفاوتی روی همه اونها پاشیدم !
از پنل کمیسیون خارجی مشارکت خواستم صحبت کنم که شرکت کنندگان در آن درباره استراتژی جدید آمریکا در خاور میانه صحبت می کردند و صحبت های دکتر ناصر هادیان را خیلی پسندیدم و متاسفم که جمع بندی همه صاحب نظر ها این بود که با ادامه این روند حمله آمریکا به ایران در طی شش ماه آینده اجتناب ناپذیر است ! فقط یادمه وقتی رفتم تو جلسه حالم کاملا خوب بود و وقتی اومدم بیرون اندوه زیادی را بر روی شانه های حس می کردم ...

از جشنواره مستند های برگزیده می خواستم حرف بزنم که فرصت کردم فقط یک روزش را برم و از بین فیلم هایی که دیدم فیلم " رئیس جمهور میر قنبر " و فیلم " آخرین دیدار با ایران دفتری " کار رخشان بنی اعتماد رو خیلی پسندیدم . یه فیلم هم دیدم که بعدش کارگردانش تلاش داشت به ما نشون بده که در یک فریم از فیلم روح شخصی که در فیلم فوت کرده مشخص هست !!! به خدا راست می گم ، فریم به فریم فیلم را جلو برد و به یک فریم رسید و گفت کارشناسان روح شناس می گن این روح فلانی هست !!

من رو می گی ، دیگه نتونسم جلوی خودم را بگیرم و در حضور " بهمن فرمان آرا " ، " رخشان بنی اعتماد " و " پوری بنایی " - که بعد از سالها به خاطر فیلم خانم بنی اعتماد به آنجا آمده بود - و بقیه تماشاگران عزیز یه حال اساسی به آقای کارگردان دادم... .

فردا دارم می رم قشم ؛ امیدوارم این دفعه دیگه پروازم کنسل نشه !

January 16, 2007

مسافری در هند

در این ده روز که همشیره ی عزیز برای دوره یک ماهه " فیزیک پیشه ای " در بلاد هندوستان سر می برند ، وبلاگ " بارباماما " به شدت فضای هندی پیدا کرده است .

سیما تلاش کرده بخشی از آنچه را که در هند می بیند را در وبلاگش بازبتاباند و به آنهایی که به فرهنگ عجیب هند علاقه دارند پیشنهاد می کنم وبلاگ آبجی دکتر فیزیک پیشه ی من را در این روزها دنبال کنند .

January 13, 2007

از شمس العماره تا مهرآباد !

این یک داستان واقعی است !
برای یه مسافرت یک روزه کاری قرار بود من امروز برم قشم . برای همین صبح ساعت 5:50 دقیقه صبح از خونه اومدم بیرون تا به پرواز ساعت 7 صبح تهران - قشم به موقع برسم .

سکانس ا :
موقعیت : خارجی - بلوار فرودگاه - بارش نم نم برف
وقتی وارد بلوار فرودگاه شدم ، از شدت ترافیک در این ساعت صبح شگفت زده شدم ؛ یه مقدار به ذهنم فشار اوردم و یادم اومد که احتمالا این عزیزان مستقبلین حجاج عزیز هستند که این روزها دارن از حج تمتع بر می گردن و خب می دونید که ما ایرانیها حتما باید خودمون را به پای پله های هواپیما برسونیم که نکنه خدایی نکرده حاجی عزیز ناراحت بشه و سوغاتی ها سر بخوره به سمت بقیه ! مثلا اینکه ما چند روز بعد ، خیلی مدرن برای شب نشینی بریم دیدن حاجی و بهش خوشامد بگوییم که استغفرا.. ، پس مردم چی می گن !

با رالی بازی پدر محترم ، بالاخره خودم را به ترمینال داخلی فرودگاه رسوندم .

سکانس 2 :
موقعیت : داخلی - ترمینال داخلی فرودگاه - گیت بازرسی
وقتی کیف لپ تاپ رو گذاشتم روی X-way مسوول مربوطه گفت که آقا یه چیزه گرد توی کیف شما هست !!! گفتم : شارژر لپ تاپ ؟ گفت : نه ، گفتم : MP3 - player هست ؟ ، گفت : نه و گفتم .... آخرش کل کیفم رو بازرسی کرد و آخرش گفت : باشه برو ، چیزی نیست ؟!!!

سکانس3 :
موقعیت : داخلی - ترمینال داخلی فرودگاه -
بعد از انجام تشریفات اداری، وارد سالن ترانزیت می شم که تاره اول ماجرا هست . ترمینال جنوب و ترمینال غرب رو روی هم می ریختی بهتر از اون چیزی بود که من دیدم . شلوغی در حد اکمل ! یه تعداد زیادی رو زمین خوابیدن و بقیه آدمها هم همه مات و مبهوت منتظر نشستند . به تابلوی پروازها که نگاه کردم دیدم که همه پروازها به خاطر بارش برف در حالت Pending قرار گرفتن و پرواز ما هم بعد از 3 ساعت معطلی در فرودگاه cancel شد !
واقعا کارزاری بود ، یکی از یه طرف داد می زد ، یکی از طرف دیگه زد و یه شیشه ای شکست ؛ از بلند گو اعلام می کردند که مسافران محترم پرواز فلان ، برای گرفتن بگ پذیرایی به counter فلان مراجعه کنند و یهویی همه می رفتن اون ور !

من یه گوشه وایساده بودم و داشتم نگاه می کردم ! حاضر شرط ببندم که بین آدمهایی که صد سال قبل می رفتند ترمینال شمس العماره با آدمهای امروز که میرن فرورگاه هیج تفاوتی وجود نداره !

ما ایرانی ها رو هول دادن توی یه دنیای مدرن بدون اینکه بهمون آموزش بدهند که چه باید بکنیم ؟ همون آدمها ، با همون طرز فکر داریم سوار ماشین های خوب می شیم ، خوب حرف می زنیم ، تو خونه های خوب زندگی می کنیم اما همون آدمهای شمس العماره ای هستیم . کسی به ما نگفته هواپیما یعنی چی ، کسی بهمون نگفته چه جوری باید سوارش بشیم ؟ به خودمون که اومدیم دیدم توی همواپیما وسط زمین و آسمونیم !
هممون داریم گیج می زنیم و مثل مسافر های یک کشتی که در طوفان قرار گرفته هی داریم تلو تلو می خوریم و می خوریم به در و دیوار !

و خب الان هم که کاملا پیشرفته شدیم و به انرژی های مختلف دست پیدا کردیم و صبحانمون را با نانو تکنولوژی می خوریم و نهارمون را با انرژی هسته ای صرف می کنیم و شاممون هم در خدمت واکسن ایدز هستیم ، بازهم با دو قطره برف عین زمان شمس العماره ، همه چیز مون کنسل می شه و خودمون هم هاج و واج موندیم بین زمین و آسمون !

December 26, 2006

بازی شب یلدا به روایت من !

با کمی تاخیر اما من هم بالاخره تصمیم گرفتم که وارد بازی شب یلدا شوم ! فکر کنم که صبر کرده بودم که دعوت شدگان آمارشان بره بالا بعد وارد بازی بشم !

اما خدایش امروز از چالوس تا تهران ، توی همه پیچ های جاده چالوس داشتم بهش فکر می کردم .
ممنونم از دوستانم حنیف ، میرا ، ندای امروز و بانوی اردیبهشت که مرا به زور هم شده وارد بازی کردند .

1- اسم من با قرعه کشی انتخاب شده ! یعنی والدین عزیز من با بررسی های خودشون در نهایت به دو اسم " سیامک " و " آریو برزن " رسیده بودند و این دو اسم را درون یه ظرف می زارند و از خواهر عزیز که اون موقع 5 سالش بوده می خوان که یکی از کاغذها را از توی ظرف برداره و سیما " سیامک " را بر میداره ! اما خودم دوست داشتم که کاش اون یکی را بر می داشت . توی روزهای اول تولد اکثر کارهام را با دست چپم انجام می دادم و دست راستم گویا رفته بوده مرخصی ! والدین عزیز به شدت نگران شده و بعد از معاینه یکی از اقوام اورتپد مشخص شده که : من چپ دستم ! اونم از اون چپ دست های دو آتیشه !

2- به شدت آدم ایده آل گرایی هستم . آدم ایده آل گرا یعنی آدم صفر و یکی ! یعنی اینکه یا کاری را نمی کنم یا اگه بکنم باید با همه وجود انجام بدم . این هم خوبه و هم بد ! از این نظر بد هست که توی هر کاری که وارد می شم باید حس کنم که می تونم بالاترین کیفیت را داشته باشم وگرنه می زارمش کنار ! باری به هر جهت ، نمی تونم کاری را بکنم . یادم توی دوره لیسانس توی ترمهای اول که اصلا حس درس خوندن نداشتم توی 4 ترم فقط 45 واحد پاس کردم ، اما از یه روز که تصمیم گرفتم درس بخونم ، توی 5 ترم بعدش 100 واحد پاس کردم . نواختن تار مدتی است رها کردم چون حس کردم که نمی تونم توش به جای مشخصی برسم و الان خیلی جدی دارم تو زمینه ICT کار می کنم چون حس می کنم که می تونم خیلی خوب پیش برم . یه آدم تقریبا مهمی توی مخابرات که خیلی ادعاش می شه که می تونه استعداد آدمها را تشخیص بده ، بهم گفته : تو می تونی توی تلکام ایران یه بیزینس من خیلی خوب بشی ! " من " که هستم و توی تلکام هم که هستم ، دعا کنید خدا بیزینس شم برسونه !!

3 - تا سن 12 سالگی حس من دوباره موسیقی سنتی ، یه چیزی توی مایه حال بهم خوردن بود . تا اینکه سال 71 به همراه بابام رفتیم کنسرت شجریان با گروه آوا ! همان کنسرت معروف " یاد ایام " . از بعد از این کنسرت روح موسیقی سنتی در من حلول کرد و از اون روز به بعد موسیقی سنتی یه قسمت خیلی مهم زندگی من شده ! می تونم بگم اکثر آثار شجریان را حفظ هستم و توی موسیقی سنتی حتی از یه تک مضراب تار می تونم بگم که مال کدام یک از اساتید هست ! یادم شب کنسرت شجریان ، علیزاده به مناسبت زلزله بم ، من از ذوق طپش قلب گرفته بودم !

4 - سینما و تاتر را خیلی دوست دارم . توی دوران دانشجوی توی جشنواره فجر می شد که نزدیک 25 تا فیلم ببینیم و رکورد 5 فیلم در یک روز را دارم . سالهای اول ناشی بودیم و برای فیلم ها می رفتیم صف وای میستایدیم اما بعدش حرفه ای شدیم و یه شب تا صبح می رفتیم صف و توی پیش فروش دانشجویی بلیط ها را می گرفتیم و بعدش مثل آدم می رفتیم جشنواره ! تو اون سالها یادمه توی یه جشنواره برای فیلم " باران " مجید مجیدی که سانس 7 شب سینما فرهنگ قرار بود نمایش بده ، از 9 صبحش رفتیم توی صف . هوا خیلی سرد بود و من و یکی از دوستانم نفر اول صف بودیم . توی صف یهو دیدیم اون عقب ها یه خانمی که خوب با وجیهه هم بود توی صف تنها ایستاده . من که معمولا اون موقع ها حس انسان دوستیم توی این زمینه ها خیلی زیاد بود ، رفتم ازش دعوت کردم و با اعتماد به نفس آوردمش اول صف پیش خودمون . دو ساعت به فیلم مونده بود که اون خانم گفت می شه من زنگ بزنم دوستم بیاد . ما هم که دو نفر بودیم خیلی استقبال کردیم و پیش خودمون گفتیم چه خوب ! دوست خانم بیاد دیگه تعادل بر قرار می شه . نیم ساعت به فیلم بود که توی اون همه شلوغی ... سر و کله یه آقای 2 متری پیدا شد و اون خانم ، آقا رو به ما معرفی کرد و گفت : دوست من فریبرز ! آقا ما رو می گی ... بعدش هر وقت فیلم " باران " رو می بینم ، حس های مختلفی مثل ضایع شدن ، پیچونده شدن ، دور خوردن و ... بصورت کمپلکس بهم نازل می شه !

5- بشدت آدم ولخرجی هستم ! یعنی چه اون مو قع که پول تو جیبی می گرفتم و چه الان ، همیشه از 20 ام ماه به بعد من پولم ته می کشه . برای همین همه چی رو باید قسطی بخرم که مجبور بشم قسط بدم . البته یه روز یه عزیزی کلی بهم اعتماد بنفس داد و گفت : همه آدمهای مدرن همینطوری هستند ! آدمهای مدرن نمی تونند پولشون را توی بالش قایم کنند . در این زمینه من به شدت مدرن هستم !

6- همیشه از اینکه زندگیم دچار روزمرگی بشه در حد مرگ بیزارم . برای همین همیشه از کارمندی متنفرم و از اینکه مثل خیلی آدمها برم یه خواستگاری سنتی و بعدش ازدواج و بعدش حتما بچه دار شدن و بعدش هم نون آور خانواده شدن و سالی یه مسافرت خارج از کشور و آخه هفته ها شام با خانواده بیرون رفتن .... به شدت فرار می کنم . همیشه علاقه مند بودم که زیست متفاوتی داشته باشم ! متفاوت عاشق شوم و متفاوت زندگی کنم !

من هرچی گشتم که 5 نفر را دعوت کنم ، دیدم حقیقتا همه دوستانم قبلا وارد شدند و به قول معروف من اختتامیه بازی شب یلدا را برگذار کردم !
هر کدوم از دوستانم که هنوز وارد بازی نشدند ، لطفا بهم خبر بدند که رسما دعوتش کنم !

پ . ن . : برای ادامه بازی این 5 نفر را دعوت می کنم ، امیدوارم تکراری نباشه : زندگی سیمور ، شاد بانو ، خط قرمز ، بعد از باران و اون همیشه هست .

December 21, 2006

" راز نو " یک ساله شد !

نمی دانم این اتفاق فرخنده چگونه رقم خورد که سالروز تولد راز نو ، همزمان شد با شب یلدا !
یک سال از اینکه من هم با راز نو وارد فضای وبلاگستان شدم گذشت و در اینجا که ایستاده ام و به این یک سال که می نگرم ، خوشحالم که این راه را آغاز کرده ام . سپاس می گوییم همه همراهی های آنهایی را که در این یک سال با این روزانه ها همراه بوده اند .
راز نو فضایی را فراهم کرد که بتوانم بنویسم و به این اشتیاق دیرینه خود تا حدی نزدیک شوم . می دانم که کاستی هایم بسیار بوده است اما تلاش کردم که سطح تحمل خودم را بالا ببرم و امروز با اطمینان می توانم بگویم که برای پذیرفتن نظرات دوستان تنها یک خط قرمز داشتن و آن هم کلمات غیر اخلاقی بوده است !
در این یک سال نزدیک 160 پست در " راز نو " نوشته ام و نزدیک 1200 نظر برای این مطالب نوشته شده است و تلاش کرده ام که در همه این مطالب و نظرات حریم اخلاق زیر پای گذاشته نشود !
راز نو با آنکه گاهی رنگ سیاست آن پررنگ تر می شد اما وبلاگی سیاسی نبود و نیست ! راز نو آئینه تمام نمای درونیات و افکار من است که سیاست ، هنر ( موسیقی ، سینما و .. ) ، فناوری های اطلاعات ، روزمرگی ها و ... همیشه و همیشه جزء دغدغه هایم بوده است .

همانطور که در اینجا بیان کردم عنوان و نشانه نوشته – لوگو – ی این روزانه ها بر گرفته از آلبوم " راز نو " ساخته استاد حسین علیزاده است که بی شک این موسیقی تاثیر شگرفی در زندگی من داشته است . شاید این انتخاب ، ادای دینی – هر چند کوچک – باشد به این موسیقی و به استاد حسین علیزاده !

باز هم سپاس می گویم همه همراهی ها را و امیدوارم بتوانم در ادامه این راه پر بارتر از گذشته ادامه دهم . همانطور که یاد آور شدم " راز نو " دیدگاه های من است درباره آنچه که بر ما می گذرد و به امید آنکه بتوانم با اعتماد به قلم بیشتری در این روزانه ها باز بتابانم آنچه را که می بینم .

تقدیم به استاد حسین عیزاده

alizadeh.JPG

November 01, 2006

شب ، قبرستان ، نسکافه !

شب ، ساعت 9:30 شب ، انتهای پونک ، انتهای مراد آباد ، قبرستان بهشت فاطمه ... !

فضایی پر از آرامش و سکوت ...
روی یه صندلی از مدل صندلی های پارکی که توی قبرستان هست نشستی ، لیوان نسکافه توی دستت هست و داری از دوردستها به تهران به این شهرعجیب نگاه می کنی ؛ هرگز فکر نمی کردم یه قبرستان ، اون هم در شب بتونه چنین حس خوبی بهم بده ...

صبح که از خواب بیدار شدم هرگز فکر نمی کردم که بعد از یه روز پر از روزمرگی های حرفه ای ، دقایقی در شب ، بتوانم چنین حس خوبی را تجربه کنم !

اما چرا قبرستان ؟!

امروز بعد از مدت تقریبا زیادی " دانش " دوست شفیقمون رو دیدم و بهم پیشنهاد کرد که بریم سر لکیشن یه سریالی که یکی از دوستای دانش دستیار کارگردانش هست و لکیش این سریال قبرستان مورد نظر بود ...

صحبت شد از ماجرای " زهرا امیر ابراهیمی " بازیگر سینما و تلویزیون که یکی از آخرین نقشهای اون در سریال نرگس ، دختر کوچک آقای شوکت بود ! گویا اخیرا فیلمی از (... ) اون با دوست پسرش منتشر شده و ابعاد فاجعه تا حدی بوده که بعد از مدت زیادی که زیر فشار نیروهای امنیتی بوده ، اخیرا خودکشی کرده و الان در بیمارستان آتیه بستری هست ! دوست پسر مورد نظر هم گویا دستیار کارگردان های بوده و اخیرا از ایران خارج شده و ... !

دوستان سینمایی من که خیلی ناراحت بودند و به قول دانش این اتفاق ها هر روز بیش از گذشته سینمای ایران را به محاق فرو می برد و هر روز بیش از گذشته انگ غیر اخلاقی بودن سینما را در طبقه عامه جامعه گسترش می دهد ؛ من هم خوب ناراحت شدم که حقیقتا آدم ها چه جوری بر اثر یک سری فرایندهای اتفاقی به نابودی کشیده میشوند .

به نظر من اصلا اهمیت نداره که کی ، چرا و ... ، اون چیزی که مهمه اینه که که جامعه ما یه جامعه ی بیمار هست و غده های چرکین این بیماری ، هر روز بیش از گذشته در حال سر بازکردن ... !

October 12, 2006

اينترنت پر سرعت : ورود ممنوع !

ارائه پهناي باند اينترنتي - سرويس هاي ADSL و Wi-Max و ... - با سرعت بالاتر از 128 كيلوبيت بر ثانيه به اماكن شخصي و عمومي ممنوع شد !

چند روز پيش توي يه جلسه ي كاري كه يكي از مديران ارشد وزارت ICT هم حضور داشت ؛ شنيدم كه فشارهاي زيادي به سازمان تنظيم مقررات و ارتباطات راديويي - نهاد تصميم گيرنده سياست هاي كلان ارتباطي كشور - آمده است كه ... با ارائه اينترنت پر سرعت به مردم مخالف است و وزارت ICT بايد محدوديت هايي را براي ارائه اينترنت پر سرعت به ويژه به مشتركين خانگي اعمال كند !

خيلي اين خبر را جدي نگرفتم تا اينكه امروز شنيدم كه محمود خسروي ، رئيس سازمان تنظيم مقررات و ارتباطات راديويي در نامه اي محرمانه كه به تمام شركت هاي دارنده مجوز PAP - ارائه دهنده اينترنت پر سرعت - و شركت هاي ICP و ISP ارسال كرده ، تصريح كرده است كه : مقتضي است تا اطلاع ثانوي از ارائه پهناي باند بالاتر از 128 كيلوبيت به مكان ‌هاي شخصي و عمومي خودداري شود .

در ادامه اين نامه آمده است: بديهي است موضوعات در جلسات مورد بحث و بررسي و هماهنگي قرار خواهد گرفت .

شنيده هاي من حاكي از آن است كه اين دستور العمل در راستاي همان فشارهاي ... به وزارت ICT بوده است و مديران سازمان تنظيم مقررات اميدوار هستند كه بتوانند با جلساتي نظر مساعد مقامات ارشد كشور را براي توسعه اينترنت پر سرعت جلب كنند .

بخشنامه محدوديت ارائه خدمات اينترنتي از سوي معاونت تنظيم مقررات و صدور مجوز سازمان تنظيم مقررات و ارتباطات راديويي ابلاغ شده كه به تاييد مديران ارشد اين سازمان نيز رسيده است.

اين در حالي است كه طبق برنامه پنج‌ساله چهارم توسعه ، بايد تا پايان برنامه چهارم يك ميليون و 500 هزار پورت اينترنت پرسرعت در كل كشور توسط شركت‌هاي خصوصي و دولتي ايجاد شود .

اعمال محدوديت ها بر روي ارائه اينترنت در كشور همچنان ادامه دارد و به نظر مي رسد " اينترنت " به بحراني جدي براي حاكميت تبديل شده است و من مطمئنم كه با اين روند اگر مي توانستند خيلي علاقه مند بودند كه همچون تلاش براي بر چيدن ماهواره ها ، بساط " اينترنت " را هم برچينند و ما ايراني بدون " اينترنت " داشته باشيم . به قسمتي از دستورات محدود كنند اينترنت در چند ماه اخير دقت كنيد :

1- ارائه طرح اينترنت ملي
2- ارائه طرح فيلترينگ ملي
2- اعمال محدوديت به ICP ها مبني بر اينكه حق استفاده از اينترنت ماهواره اي را نداشته و همه در سراسر ايران فقط بايد از " اينترنت " ارائه شده توسط مخابرات استفاده كنند .
4- قطعي هاي طولاني اينترنت ارائه شده توسط مخابرات در زمانهاي متعدد كه استفاده از اينترنت را در خيلي از مواقع غير ممكن مي سازد .

و حالا تلاش در جهت اعمال محدوديت در ارائه اينترنت پر سرعت !!

در همين زمينه :

اعمال محدوديت عرضه اينترنت در كشور - روزنا

October 10, 2006

شكارگاه

امروز توي اين همه گرفتاري يه پيشنهاد جالب بهم شد .

يه دوست عزيزي بهم زنگ زد و بعدش قرار شد من باهاش تماس بگيرم . بعد كه توي شركت به خاطر گرفتاري هام يه مقدار زنگ زدنم به تاخير افتاد ، بهم SMS زد كه فرصت كردي يه زنگ بهم بزن يه قرار " شكار " براي آخر هفته بزاريم !!!!!!!!! D:

منو مي گي ! بهش زنگ زدم گفتم يعني چي ؟ گفت كه يه تفنگ شكار خريده و قرار شد كه براي آخر هفته بريم شكار !!!

فقط 2 تا مشكل داريم :

1- من جدا نمي دونم اگه يكي بخواد توي اطراف تهران بره شكار كجا بايد بره ؟ جدا اگه كسي جاي خوبي را مي شناسه معرفي كنه بهم !

2- با شناختي كه از خودم و اين دوست عزيز دارم فكر نمي كنم كه بتوانيم حتي يه دونه " سار " بزنيم ،‌ چه برسه به ... ؟

داشتم فكر مي كردم كه چه حس خوبي داره كه آدم تفنگ داشته باشه ها !!! به اين يكي تا حالا فكر نكرده بودم ... D:

اما جداي اينكه بشه بريم يا نه ، برام شنيدن يه پيشنهاد متفاوت توي اوج اين همه روزمرگي ها خيلي جالب بود ؛ اونم از طرف يه دوستي كه من همه جا فكر مي كردم با هم بريم غير از شكار ... !

با اينكه خودش ته وبلاگ نويس هست اما فعلا نخواسته در زمينه يافتن شكارگاه فراخواني بزاره و بهش هم پيشنهاد مي كنم كه اين كار رو نكنه ! چون فقط همين يكي را كم داريم كه بگن ... .؛ اما جدا براي اطلاعات عمومي خودمم كه شده اگه كسي يه شكارگاه اطراف تهران مي شناسه بهم معرفي كنه و گرنه مجبور مي شيم كه تو همين تهران ....

October 06, 2006

سمند آقا بفروش می رسد ... !

اين يك داستان كاملا واقعي است !

هر چند وقت يكبار دستم به نوشتن نمي ره ! نمي دونم چرا ؟

اين يك هفته اي كه گذشت هم كاملا از اون هفته هاي سرد من بود ! تو اين زمان ها نسبت به خيلي چيزهاي پيرامونم بي تفاوت مي شم و اينقدر تو اين حالت مي مونم تا اينكه خودم Restart كنم !

نمي دونم چرا اينجوري مي شم ؛ اما يه چيزي را مي دونم و اون اينكه دچار اين دوگانگي هستم كه وبلاگ من دفتر چه خاطرات online من هست يا نگاه انتقادي من نسبت به دنياي پيرامونم ! اگه يه جايي گفتم زرد بنويسم منظورم اين بود كه مي خواهم اين فضاي جدي را بشكنم و مثل خيلي هاي ديگه " رازنو " برام دفترچه خاطرات online ام بشه !

اما يه چيزي را مي دونم ، موقع هايي كه خيلي جدي دچار روزمرگي هاي زندگي مي شم ،‌ از وبلاگمم دور مي شم و هر وقت به خودم نزديك مي شم به وبلاگمم نزديك ترم ؛ " راز نو " خود دروني من هست كه خيلي موقع ها كاملا ازش دورم ... .

اگه جدي بخوام در مورد يك هفته قبلم حرف بزنم همش حول 2 تا كار گذشته :

1. شركت و كار و پروژه و ... !
2. فروش ماشينم !


پيشنهاد مي كنم سكانس فروش ماشين را به دقت بخوانيد :

سكانس فروش ماشين :
مكان : مركز خريد و فروش خودرو
زمان : امروز

صبح با بابا رفتيم اونجا و تو ترافيك ورود به مركز ، طبيعتا دلال هاي عزيز مثل مور و ملخ دور ماشين مي چرخيدن ، هي سوال مي كردن آقا مدل چند ؟ آقا چند قيمته ؟ رنگ داره يا نه ؟ ... ما هم با اعتماد به نفس كامل مي گفتيم : مدل فلان و قيمت بهمان و از صفر دست خودمون بوده و تو اين 4 ساله رنگ صافكاري را به خودش نديده و بدون رنگ و ...

2000 تومان ورودي داديم و رفتيم داخل و براي اينكه از ماشينمون مطمئن بوديم ،‌رفتيم تو صف كارشناسي كه كارشناس ها هم تائيد كنند كه اين سمند آقا ما با اينكه 4 ساله كار كرده اما خيلي ماشين توپي هست و سرپا هست و رنگ شدگي نداره و ...

آقا نوبت سمند آقا ما رسيد ، يه سرهنگ و يه تيمسار اومدن سر ماشين و با اين ماسماسك فنري ها كه به بدنه مي زنن كه اگه رنگ شده باشه آهنربا نمي چسبه افتادن جون آقا سمند !

آقا اينا هي زدن به سقف ، ‌هي به ستون سمت چپ و ستون سمت راست ماشين و به ناودوني ها و به جلو ماشين و به عقب ماشين و در نهايت گفتن : آقا اين ماشين " چپ " كرده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و همه بدنه ماشين ( سقف و ستون ها و جلو و عقب و ... ) صاف و رنگ شده !!!!!!!!!!!!

آقا ما رو مي گي : من و بابا شهادتين رو اونجا خونديم كه آقايون شما چي مي گيد ، اين سمند آقا از صفر دست خودمون بوده و تا حالا رنگ صافكاري رو هم به خودش نديده !!

تيمساران و سرهنگ هاي نخبه گفتند : آقا اين كه چيزي نيست ، ‌تو خود كارخانه مي تونه اينطوري شده باشه !!!!!

آقا ما خودمون سريعا يك دونه از اين آهنربا ها ابتياع كرديم و شروع كرديم به چك كردن ؛ ديديم جدا نمي چسبه ! رو ماشين هاي ديگه امتحان مي كرديم مي ديديم مي چسبه !!!

ديگه ما خيلي دپرس از بخش كارشناسي اومديم بيرون و رفتيم تو بخش سمند ها وايساديم . مردم مي يومدن ماشين رو مي ديدن و از ما مي پرسيدن ماشين رنگ داره يا نه و ديگه ما به جاي اينكه بگيم ماشين بدون رنگ هست ، فقط مي گفتيم : آقا از صفر دست خودمون بوده !! ):

جالبه هيچ كدام از آدم هايي كه مي يومدن ماشين رو مي ديدن و همه هم اونجا نخبه اي براي خودشون هستن نمي گفتن كه اين ماشين به قول معروف رو سقف دوييده !!!

در نهايتم يك دونه از اين بنگاهي هايي كه از تبريز اومده بود ، ماشين ما رو پسنديد و به قيمت ماشين سالم و حدود 1.5 ميليون بالاي قيمت كارشناسي ماشين رو خريد و همين امروز بهد از نوشتن قولنامه و دادن پول ، سمند آقای ما را با خودش برد تبريز ...

سمند ما هم رفت بين " نمنه " ها !!!

ولي از ظهر تا حالا من و بابا و همه دوستان كارشناس داريم گزينه هاي محتمل اين پرونده را بررسي مي كنيم و تا الان به 3 گزينه رسيديم :

1. كارشناسان و نخبگان عزيز در بررسي كارشناسي خودشون " گاف " داده اند و براي خودشون همين جوري يه چيزي گفتن !

2. دوستان عزيز ايران خودرو ،‌ اين ماشين را قبل از فروش مورد عنايت قرار داده اند و ماشين صاف شده را بجاي ماشين نو فروخته اند ! كه البته اين بعيد نيست كه ماشين دور و برش توي كارخانه آسيب ببينه ولي من جدا نمي دونم سقف ماشين چه جوري مي تونه تو كارخانه به فنا بره !

3 . دوستان عزيز نمايندگي تو زمان حدفاصل تحويل از كمپاني تا سند خوردن به نام ما كه 15 روز بوده ، ‌در يك عمليات محير العقول ، سمند آقا را چپ كرده اند و چنان صاف كرده اند كه اين ماشين بعد از 4 سال دويدن هنوز هيچ نشاني از تصادف درونش نيست و خيلي خيلي سرپا است .

نتيچه فلسفي : هر ماشيني حتي ماشين صفر ، بذات تصادفي هست مگر اينكه خلافش ثابت شود !
نتيجه اخلاقي : حتي براي خريد ماشين صفر هم با يك كارشناس نخبه ، بررسي هاي تصادفي را به انجام رسانيد !

September 26, 2006

وبلاگ بابام !!!

تقريبا حدود پنجاه و خورده اي ماه رمضان را بخاطر دارم ، ازآن موقع كه وقت سحر و افطار صداي توپ مي آمد ؛ همان توپي كه ميگفتن دخترا و خانوم هاي بي شوهر براي رسيدن به همسر دلخواهشان به آن دخيل مي بستن !! من كه نميدانم شايد هم حاجت شان بر آورده مي شد تا بتوانند باقي عمرشان بسرش غر بزنند ....

اين قسمتي از اولين مطلب وبلاگ بابام هست !!!

يه عالمه بهش تبريك مي گم كه تو سن پنجاه و هفت سالگي و با اين همه مسووليت ها و تعهدات سنگيني كه توي شركت خودش داره ، اما هميشه روحيش و دلش جوان بوده و حقيقتا خيلي موقع ها و سر خيلي چيز ها ،‌ جاها مون عوض مي شه و اون مي شه پسر و من مي شم بابا . براي همينه كه هميشه در رده هاي سني مختلف دوست داره و جدا تعداد دوست هايي كه توي سن و سال من داره بيشتر از تعداد دوست هاي من هست !!

من و سيما بابا مون رو به اسم صدا مي كنيم ؛ يعني از بچگي ازمون خواسته كه به اسم صداش كنيم . براي همين با همه وجود به خسرو عزيزم تبريك ميگم . برام جالب هست كه خسرو كارهاي وبلاگش را خودش كرده و اينقدر جدي هست كه Password وبلاگش را به منم نداده !!!

براش آرزوي سلامتي مي كنم و اميدوارم كه با اينكه خيلي گرفتار مسووليت هاش هست ، ‌اما بتونه حداقل هفته اي يه روز وبلاگش را به روز كنه .

وبلاگ هاي خانواده قاسمي :

1- خسرو قاسمي - خروسك

2- سيما قاسمي - بارباماما

3- سيامك قاسمي - رازنو


می خواهم " زرد " بنویسم !

از امروز می خوام یه مقدار زرد بنویسم !

تو این چند روز که داشتم چند تا پست آخرم را می خوندم ، دیدم ناخود آگاه جنبه روشنفکری من به جنبه های دیگم غلبه کرده و فضای " راز نو " خیلی خیلی روشننفکری و جدی شده ؛ این در حالی هست که به خدا من اینقدرم آدم جدی ای نیستم !

برای همین تصمیم گرفتم که " راز نو " را از شبیه ماهنامه " گلستانه " بودن در بیارم و یه مقدار به سمت " چلچراغ " شدن به پیش ببرم !

زرد نوشتنم عالم خودش رو داره ... !!

September 18, 2006

ترجمه

فرانسوی ها معتقدند که ترجمه مثل " زن " می مونه ! اگر وفادار باشد ، زیبا نیست و اگر زیبا باشد وفادار نیست ... !

من به جای این فرنگی های از خدا بی خبر از همه خانمها عذر خواهی می کنم ؛ به دل نگیرید عزیزان اونا نمی فهمند ... !!!

September 01, 2006

گاف بزرگ سي ان ان !

2006-08-29-CNNPhillips.jpg

روز سه شنبه 29 آگوست در هنگام پخش زنده سخنراني جورج بوش در سالگرد طوفان كاترينا از شبكه خبري سي ان ان اتفاقي افتاد است كه در نوع خود بسيار نادر است . در ميان سخنراني بوش ، صداي مجري خبري سي ان ان خانم Kyra Phillips كه فراوش كرده بود ميكروفون بي سيم خود را خاموش كند و به دستشويي رفته بود به مدت 1 دقيقه و 20 ثانيه بر روي سخنراني بوش پخش شده است . جالب اينجا است كه او در دستشويي در حال گفتگو با خانم ديگري درباره شوهر و برادرش بوده است .

اين اتفاق طي روزهاي گذشته ، جنجالهاي رسانه اي گسترده اي را سبب شده است و شبكه خبري سي ان ان به خاطر اين اشتباه بزرگ رسما از بينندگان خود و مقامات كاخ سفيد عذر خواهي كرده است .

براي دانلود فايل تصويري اين گاف بزرگ سي ان ان و اطلاع از متن كامل گفتگوي Kyra Phillips اينجا را ببينيد .
عذر خواهي رسمي سي ان ان را در اينجا مطالعه كنيد .

August 27, 2006

Google Talk یک ساله شد !

Google_Talk_(logo).jpg

امروز تولد Google Talk هست . یک ساله پیش در چنین روزی google سرویس ارتباط on-line خودش را ارائه کرد و امروز بعد از یک سال با اینکه این سرویس در برابر رقیب قدرتمند خود Yahoo messenger از توانایی های کمتری برخوردار است ، اما با داشتن فضای گرافیکی زيبا و توانایی های منحصر به فرد خود از جمله امکان ذخیره تمامی گفتگو های انجام شده و دسترسی به آن از طریق gmail و ... علاقه مندان خاص خود را دارد .

امروزه سرویس های مختلف این غول رسانه ای جهان - Google - از جمله google earth , google Talk , gmail , ... حتی در بعضی موارد از خود google نیز مخاطبان بیشتری دارند .

اما خود google کار خود را به عنوان یک پروژه تحقیقات در اوایل سال 1996 به وسیله " لاری پیج" و " سرجی برین" که دو دانشجو PHD از دانشگاه " استنفورد" بودند شروع کرد . آنها می خواستند فرضیه خود را در مورد اینکه اگر موتورهای جستجو پایه و اساسشان بر روی رابطه بین وب سایت ها باشد نتیجه بهتری نسبت به روش های رایج و کلی آن زمان داشت را گسترش دهند.

آنان متقاعد شدند که صفحاتی که لینکهای بیشتری به آنها از طرف صفحات معتبر دیگر داده شده دارای اهمیت بیشتری می باشند ."پیچ" و "برین" تصمیم گرفتند ایده و فرضیه و یافته خود را بعنوان قسمتی از تحصیلات دانشگاهی برای موتور جستجوی خودشان انجام دهند.

دامین" www.google.com "را در پانزدهم سبتامبر سال 1997 ثبت کردند. سپس رسما کمپانی گوگل را در هفتم فوریه سال 1998 در گاراژ یکی از دوستانشان در کالیفرنیا ایجاد کردند.

موتور جستجو google به خاطر سادگی طراحی و توانایی بالای جستجو در میان کاربران اینترنت جای بخصوصی برای خود باز کرد و با داشتن نزدیک به 800 میلیون بازدید روزانه یکی از پر مخاطب ترین سایت های اینترنتی در سراسر جهان است .

من که توی این یک سال با google talk یار و همراه بودم و از همین جا تولد google talk را به همه google talk ای ها تبریک می گم .

این هم لوگوی مخصوص google talk به مناسبت تولدش :

gsfdgsf.JPG

August 04, 2006

مافيا

آيا مي دانيد " مافيا " يعني چي ؟

مافيا به زبان ايتاليايي به پوست هاي تو در تو و در هم تنيده پياز مي گويند . همانطور كه حتما بارها ديده ايد ، پوسته هاي پياز بصورت تو در تو و پيوسته در ميان يكديگر و به دور مركز پياز قرار دارند .

در اوائل قرن بيستم و با ظهور گروه هاي گنگستري در ايتاليا ، گروه هايي عيار وار براي حمايت مردم بي دفاع تشكيل شد كه نام مافيا براي خود انتخاب كردند تا همچون پوستهاي در هم تنيده ي پياز به دور مردم بي دفاع قرار گيرند و از آنها دفاع كنند .

ممنون از سامان به خاطر اين نكته !

July 11, 2006

سنت و مدرنيته

يه تعبير جالب درباره سرگشتگي ما ايراني ها در جدال بين سنت و مدرنيته شنيدم :

ميگن سرگذشت ما ايراني ها در درياي زندگي ، مثل آدم هايي مي ماند كه در ميان دريا از قايق " سنت " پياده شده اند ولي هنوز به كشتي نجات " مدرنيته " نرسيده اند و در ميان امواج پر تلاطم دريايي از تضادها در حال غرق شدن هستند ...

June 30, 2006

Where are you now ?

7gh.JPG


Son : Mother, may I ask you some questions?

Mother : Sure, why son , is there something bothering you?

Son : Why do camels have humps?

Mother : Well son, we are desert animals, we need the humps to store water and we are known to survive without water.

Son : OK, then why are our legs long and our feet rounded?

Mother : Son , obviously they are meant for walking in the desert better than anyone does.

Son : OK, then why are our eyelashes long? Sometimes it bothers my sight.

Mother : My son , those long thick eyelashes are your protective cover . They help to protect your eyes from the desert sand and wind.

Son : I see. So the hump is to store water when we are in the desert, the legs are for walking through the desert and these eyelashes protect my eyes from the desert sand … Just one more question Mother…

Mother : Yes, dear?

Son : What the hell are we doing in the ZOO?!

Mother : ??? !!!

hvbd.JPG

......

..........

Skills, knowledge, abilities and experiences are only useful if you are at the right place!

Where are you now?

June 29, 2006

همراه با جام جهاني - فوتبال زندگي نيست ...

1364489522.jpg

اگر مثل من خيلي فوتبالي نيستيد ،‌ اين پست براي شما جذاب نخواهد بود !

همانطور كه در اينجا گفتم : فوتبال زندگي نيست ؛ بلكه چيزي فراتر از زندگيست ...
جام جهاني هم با همه حاشيه ها و هيجاناتش رو به پايان هست . تا امروز 56 بازي انجام شده و بازيها به حساس ترين و پيچيده ترين مراحل خودش رسيده . هميشه در تمام ادوار جام جهاني ، دور يك چهارم نهايي به دلايلي حساس ترين مرحله جام جهاني بوده است اما ...

1- توي جام جهاني امسال بر خلاف دوره هاي قبل ، تا اين مرحله چيزي به نام شگفتي در حد صفر بوده و نتيجه همه بازي ها به نتيجه اي كه روز كاغذ براشون پيشبيني مي شد خيلي نزديك بوده است . فيفا خودش معتقد هست ، اينكه يك ماه قيل از جام جهاني همه تيم هاي ملي را مجبور كرد كه به بازيكنانشون اين اجازه را ندهند كه در بازي هاي باشگاهي شركت كنند ، اين فرصت را به بازيكنان تيم هاي بزرگ داده كه با تمركز و فرصت كافي براي بازسازي خود ، پاي در اين رقابت ها بگذارند . اما شكي در اين نيست كه فيفا به دليل منافع گسترده اقتصادي خيلي علاقه مند هست كه تيم هايي مثل ميزبان يا برزيل تا آخرين مراحل توي جام بمانند . به همين دليل است تصور مي كنم كه فيفا سالها است كه در برابر استفاده از تجهيزات الكترونيكي براي داوري فوتبال مخالفت مي كند ، چونكه با استدلال اينكه اشتباه داوري جزيي از فوتبال است مي شود سر خيلي از تيم ها را به راحتي بريد ...

2- اون دو تا تيمي كه از آغاز جام جهاني من با اشتياق بازي هاشون را دنبال مي كردم تا اينجاي كار كه به سلامت به يك چهارم نهايي رسيده اند . انگليس و آرژانتين . بر اساس برنامه بازيها هم اگه اين دو تيم بقيه بازي هاي خودشون رو ببرند و به مراحل بعد صعود كنند هم تا فينال به هم نمي خورند ؛ فينال انگليس – آرژانتين رويايي ترين فينال براي من هست . اما در اون فينال ،‌ آرژانتين براي من چيز ديگريست ... . آرژانتين فرياد فرو خفته ما جهان سومي هاست ...

3- در بين بازي هاي دوره يك چهارم نهايي ، بازي آلمان- آرژانتين به اعتقاد من حساس ترين و مهم ترين بازي جام هست . آلمان و آرژانتيني كه تا كنون در دو فينال جام جهاني در سال هاي 86 و 90 با هم روبهرو شدند و سهم هر كدومشون يك برد بوده ، اين دفعه در مرحله يك چهارم روبه روي هم قرار گرفتند كه به اعتقاد خيلي ها برنده اين بازي ، خيلي به قهرماني نزديك خواهد بود . با همه وجودم دوست دارم آرژانتين اين بازي را ببره ؛ آرژانتين براي من همانطور كه گفتم ، فرياد فرو خفته كشورهاي جهان سومي وعقب مانده است در برابر جهان صنعتي و حقيقتا در كدام عرصه اي در دنيا به غير از فوتبال مي شود اين فرياد را اينگونه به گوش همگان رساند .

به همين دليل روز جمعه به ساقهاي " خوان ريكلمه" و " ليونل مسي" مي نگرم تا آرزوهاي من را به واقعيت تبديل كنند .

4 – يكي از جدي ترين تفريحات من در جام هاي جهاني ، آرشيو عكس هاي مربوط به حاشيه هاي اين بازي ها هست . با اينكه عكاس حرفه اي نيستم اما توجه زيادي به عكاسي دارم و تا الان نزديك به 400 عكس خيلي خوب از طرفداران تيمها - FANS – و خود بازي ها جمع كردم . عكاسي ورزشي ، اون هم در چنين مسابقاتي سرشار از هنر و تكنيك هاي پيشرفته عكاسي است . تلاش مي كنم در پايان مسابقات در چند بخش عكس هاي منتخب خودم را در اينجا بگذارم ...

June 27, 2006

همراه با جام جهاني - متن كامل پيام دبيركل سازمان ملل به مناسبت جام جهاني

2270084524.jpg


زندگي در حد صفر ، فوتبال در حد زندگي

اين روزها شايد بازده من توي زندگي در حد صفر رسيده باشه :

حجم فعاليتهاي حرفه اي در حد صفر ...

حجم ياداشت هاي نوشته شده براي روزنامه در حد صفر ...

حجم ديگر فعاليت هاي اجتماعي در حد صفر ...

...

اما به اندازه يك سال توي زندگيم ، فقط " فوتبال" ديدم . توي اين 20 روزي كه از جام جهاني مي گذره ، فارغ از همه روزمرگي ها و دغدغه ها ، با فوتبال همراه شدم ، با فوتبال به وجد آمدم ، با فوتبال اميدوار شدم و با فوتبال مايوس شدم ...

فوتبال همراه با هيجاناتش براي من ،‌ يك نوع شور و اشتياق دروني هست كه ريشه در كودك درون من دارد و توي اين يك ماه تلاش كرده ام كه اين فضا و زمان را به كودك درونم بدهم كه از اين هيجان به وجد بياد و سيراب بشه ...

اين روزها بيش از هر زماني به اين جمله " سر الف رمزي " سرمربي فقيد انگليس در جام جهاني 1966 مي انديشم كه در مورد فوتبال گفته : فوتبال زندگي نيست ؛ بلكه چيزي فراتر از زندگي هست ...

من تصور نمي كنم هيچ پديده اجتماعي ، ‌سياسي و فرهنگي در سرار جهان به اندازه فوتبال اين چنين مورد توجه مردم سراسر جهان از هر نژاد و مذهبي باشد ؛ به همين دليل است كه" كوفي عنان" در پيامي به مناسبت جام جهاني مي گويد :

ممكن است تعجب كنيد ازاينكه دبيركل سازمان ملل درباره فوتبال مقاله‌اي مي‌نويسد.اما حقيقت امر اين است كه جام جهاني موجب شده حسادت ما در سازمان ملل به شدت برانگيخته شود.
به عنوان نقطه اوج تنها مسابقه واقعا جهاني، كه در تمامي كشورها به وسيله تمامي نژادها و مذاهب بازي‌هاي مربوط به آن انجام شده‌است.
جام جهاني يكي از چند پديده نادري است كه مانند ملل متحد جنبه جهان شمولي دارد. حتي مي‌توانيد بگوييد كه جهان شمول تر است زيرا فدراسيون‌بين- اللملي فوتبال (فيفا) ‪ ۲۰۷‬عضو دارد و اعضاي ملل متحد تنها ‪ ۱۹۱‬است.
اما دلايل بسيار بهتري نيز براي برانگيخته شدن حسادت وجود دارد.
نخست اينكه، جام جهاني مناسبتي است كه در آن هركس از جايگاه تيم خود و اينكه چگونه آن را كسب كرده، آگاه است. مي‌دانند كه چه كسي، چگونه و در دقيقه چندم از بازي امتياز داده است، مي‌دانند چه كسي دروازه خالي را از دست داده است، مي‌دانند چه كسي نگذاشته پنالتي تبديل به گل شود.
آرزو مي‌كنم از اين گونه مسابقات در خانواده ملل بيشتر داشته باشيم.
ممالك آشكارا بر سر بالاترين جايگاه در مراتب احترام به حقوق بشر بايكديگر رقابت كنند و تلاش نمايند از يكديگر درافزايش ارقام بقاي كودك يا ثبت نام در آموزش متوسطه پيشي بگيرند. كشورها چگونگي عملكرد خود را براي تمامي جهان به نمايش بگذارند. دولت‌ها درباره اينكه چه حركت‌هايي آنان را به چنان نتيجه‌اي رهنمون شده پاسخگو باشند.
دوم اينكه، جام جهاني مناسبتي است كه همه كس روي كره ارض علاقه‌مند است درباره آن صحبت كند. به دقت بررسي كنند تيم آنان چه حركات درستي انجام داده و مي‌توانست چه حركات متفاوتي انجام دهد. بدون آنكه ذكري از تيم مقابل نمايند.
مردم در هر كجا از بوينس آيرس گرفته تا پكن در حالي كه‌در رستوران‌ها نشسته‌اند مدت مديدي درباره امتيازات بهتر بازي‌ها بايكديگر بحث مي‌كنند، دانش عميقي نه تنها از تيم ملي خود بلكه همچنين از بسياري تيم‌هاي ديگر ابراز مي‌دارند و مطالبشان را درباره موضوع با روشني و اشتياق مطرح مي‌سازند.
نوجواناني كه معمولا حرف نمي‌زنند به ناگهان با فصاحت و اعتماد به نفس به گونه‌اي خيره‌كننده به متخصصاني تحليل گر تبديل مي‌شوند.اي كاش از اين گونه گفت و گوها در سراسر جهان بيشتر داشته باشيم.
شهروندان به اين موضوع بپردازند كه چگونه كشورشان مي‌تواند روي شاخص توسعه انساني، يا كاهش ميزان انتشار كربن يا عفونت‌هاي جديد ناشي از ويروس ايدز عملكرد بهتري داشته باشد.
سومين نكته اينكه، جام جهاني مناسبتي است كه در آن سطح ميدان بازي به گونه‌اي است كه تمام كشورها با شرايط برابر فرصت شركت در آن را دارند.
تنها رعايت دو عامل در بازي مهم است: استعداد و كار گروهي. ايكاش در عرصه جهاني نيز مساوات طلبان بيشتري به همين گونه داشتيم. مبادلات آزادانه ومنصافه بدون دخالت دادن سوبسيدها، موانع يا تعرفه‌ها.
به دست آوردن فرصتي واقعي براي هر كشور به منظور اينكه توان خود را در صحنه جهاني به ميدان آورد.
چهارم اينكه ، جام جهاني مناسبتي است كه منافع چند قطبي بودن بين مردم و كشورها را به تصوير مي‌كشد. تيم‌هاي ملي بيشتر و بيشتري در حال حاضر از مربي‌هايي از ديگر كشورها كه شيوه‌هاي جديد تفكر و بازي را ارائه مي دهد، استقبال مي‌كنند.
همين امر درباره تعداد بيشتر بازيكناني صحت دارد كه در فاصله جام جهاني‌ها نماينده باشگاه‌هايي هستند كه دور از كشورشان است. آنان كيفيت جديد به تيم جديد خود تزريق مي‌كنند، از اين تجربه رشد مي‌كنند و قادرند هنگامي كه به كشور خود باز مي‌گردند تشريك مساعي بيشتري بنمايند. دراين روند معمولا در كشوري كه در آن پرورش يافته‌اند، به قهرماناني تبديل مي‌شوند و به گشودن دلها و گستردگي افكار مدد مي‌دهند.
ايكاش نگريستن به موضوع مهاجرت انسان و اين امر كه در مجموع مي‌تواند سه عامل برنده ايجاد كند نيز براي همه به همين سادگي بود يعني برنده بودن براي مهاجران، براي كشوري كه از آن آمده‌اند و براي جوامعي كه به آن پيوسته‌اند. آن مهاجران نه تنها براي خود زندگي بهتر مي‌سازند، بلكه عوامل توسعه، اقتصاد، جامعه و فرهنگ در كشورهايي هستند كه به آن‌جا رفته و در آن كار مي‌كنند،و همچنين در كشور خودشان به هنگام بازگشت برانگيزاننده افكار جديد و دانش فني خواهند بود.
براي هر كشور ، بازي در جام جهاني موضوعي است كه به گونه‌اي مطلق به غرور ملي ربط دارد. براي كشورهايي كه براي نخستين بار به جام جهاني راه يافته‌اند، مانند كشور من غنا، اين موجب افتخار است. براي آنان كه پس از سال‌هاي توام با ناملايمات در جام جهاني شركت مي‌كنند مانند آنگولا، حسي همراه با نوسازي ملي به ارمغان مي‌آورد و براي آنها كه در حال حاضر درگير نبرد هستند، اما تيم جام جهاني شان يك سمبل منحصر به فرد و قدرتمند از وحدت ملي است، مانند ساحل عاج، چيزي كمتر از اميد به تجديد تولد ملي را القا نمي‌كند.
آنچه شايد بيش از همه براي تمامي ما در سازمان ملل نسبت به جام جهاني حسادت برانگيز است اينكه، جام جهاني مناسبتي است كه در آن عملا مي‌بينيم هدف‌ها جامه عمل مي‌پوشند.
تنها درباره گل‌هايي كه به حساب كشوري گذاشته مي‌شود صحبت نمي‌كنم منظورم مهم‌ترين هدف است يعني حضور در آنجا به عنوان بخشي از خانواده ملل و مردمان، بزرگداشت بشريت مشتركمان است. تلاش مي‌كنم هنگامي كه غنا با ايتاليا در هانور در ‪ ۱۲‬ژوئن بازي مي‌كند همه چيز را به خاطر بسپارم.
البته نمي‌توان قول بدهم كه موفق خواهم بود.

June 17, 2006

ما به خود باختيم ... !

139005514.jpg

باختيم و حذف شديم؛ به همين سادگي ...
هرگز تصور نمي كردم كه " دكو" و " كريستين رونالدو" يي كه هميشه از بازيكنان محبوب من بودند ، اينقدر در نظرم اهريمن باشند .
اما آيا واقعا دشمن ما " دكو " و " كريستين رونالدو " بودند ؟
آيا دشمن ما " فيل بزرگ " يا همان " لوئيز فيليپه اسكولاري " سرمربي پرتقال بود ؟
آيا دشمن ما " برانكو ايوانكوويچ " بود ؟
...
نه !
دشمن ما ، خود ما بوديم ...
دشمن ما ، ‌خود ما بوديم كه در سيستمي زندگي مي كنيم كه هنوز براي پيروزي در مسابقه فوتبال صلوات نذر مي كنيم و تصور مي كنيم كه با دعا و ورد مي توان پيروز شد .
ما به خود باختيم كه يك كوتوله كراوات براي اينكه افتخار نشستن بر روي نيمكت يكي از سي و دو تيم حاضر در جام جهاي را پيدا كنه ، ‌مترسكي در دست ما شد و هر آنچه گفتيم پذيرفت . از خودمان ايراتي تر شد ؛ توجيه كرد ، ‌محافظه كار تر از خودمان شد . اما او مترسك دست ما نبود ، ‌بلكه ما مترسكي در دست او بوديم .
ما به خود باختيم كه در مملكتي زندگي مي كنيم كه خط قرمرش به علي دائي رسيده و حرف زدن از" علي دائي " و انتقاد از او جزء خطوط قرمز شده است و براي نشستن او بر روي نيمكت تيم ملي ، نمايندگان مجلس بايد دست به كار شوند .
ما به خود باختيم كه مربي بدن ساز در تيممان نداشتيم و به جاي آن دو مربي دروازبان داشتيم !
ما به خود باختيم كه در شرايط شبه تحريم هيچ تيمي حاضر نشد كه با ما بازي دوستانه داشته باشد ...
ما به خود باختيم كه با اينكه توانستيم با انتقاد هايمان علي دائي را نيمكت نشين كنيم، اما فراموش كرديم كه علي دائي فقط يك نماد است و با برانكو و برانكو ها يايد چه مي كرديم ...

بايد قبول كنيم كه زورمان به پرتقال نمي رسيد ؛ من معتقدم كه ما به واقع در بازي مكزيك از جام حذف شديم ؛ ‌مكزيكي كه آنگولا به ما نشان كه براحتي مي توانستيم از آن امتياز بگيريم .

دلم مي سوزد براي همه جوانان و نوجواناني كه با روياهايشان خود را بر عرش فوتبال جهان مي ديدند ، براي خنده هايي كه بر لب ها خشك شد ؛ براي عقده هاي فرو خفته اي كه به دنبال بهانه اي براي رها شدن بود و اكنون تنها افسردگي و گوشه گيري ماند براي مردم هميشه افسرده ! افسوس و افسوس و افسوس ... .

لعنت به همه آنهايي كه اين كوچكترين فرصت هاي شادي را هم از ما مي گيرند ...

123412.JPG

4543.JPG


June 15, 2006

همراه با جام جهاني - پايان دوره اول مرحله مقدماتي

امروز دور اول مرحله مقدماتي جام جهاني به پايان رسيد ؛ از اين 16 بازي كه برگزار شد ، مي شه برداشت كرد كه يكي از فشرده ترين و پرهيجان ترين جام هاي جهاني در حال سپري شدن هست .

مي تونم بگم كه غير از يكي ، دو تا بازي همه بازي ها رو تماشا كردم و از چند بازي جدا به وجد اومدم ، مثل بازي آرژانتين - ساحل عاج ، چك - امريكا ، سوئد - ترنيداد و ... . تصور نمي كنم كه در چند ماه اخير شده باشه كه من در طول هفته ، چهار - پنج روز را ساعت 4:30 به خونه برسم و اين سحر فوتبال و جام جهاني هست و من خوشحال از اين غرق شدن !

اما نكاتي در باره جام جهاني :

1- كي مي تونه به من بگه كه چرا 98.8% دخترها و خانم هاي ايران طرفداران تيم ملي ايتاليا هستند ؟

الف- آيا خانم هاي ايراني ، سيستم دفاعي معروف " كاتاناچيو " ايتاليايي ها رو مي شناسند و به اين سيستم علاقه دارند ؟
ب- آيا خانم هاي ايراني به سيستم 4-4-2 ايتاليايي ها و بطور مشخص به سيستم " مارچلو ليپي " سرمربي ايتاليا علاقه دارند ؟
ج- آيا خانم هاي ايراني به رنگ لاجوردي پيراهن اين تيم علاقه دارند ؟
د- آيا به اين دليل است كه بازيكنان ايتاليايي ، جوانان رعنا ، خوش بر و رو و خوش تيپي هستند و اين براي خانم هاي ايراني از هر تكنيك و تاكتيكي و سيستمي مهم تر هست ؟

اين هم عكسهايي براي طرفداران ايتاليا :


3563090137.jpg

2938081673.jpg

2- يه تعبيري درباره قدرت برزيل و اينكه هميشه مدعي اول فتح جام جهاني هست و اون اينكه مي گن :

جام جهاني يك سري مسابقات فوتبال هست كه هر چهارسال يك بار برگزار مي شه و برزيل هم در اون قهرمان مي شود !

با همه اعتقادي كه به برزيل دارم و مي دونم كه برزيل هميشه مدعي هست و رونالدينيو يكي محبوبترين بازيكنان من هست ؛ اما معتقدم براي حفظ تعادل در جام هاي جهاني و باقي ماندن شور و هيجان در اين مسابقات ،‌ بهتر است كه برزيل قهرمان نشود . اين نكته را ذكر كنم كه برزيل 5 دور قهرمان شده و اگه اين روند ادامه پيدا كنه ديگه هيجاني براي جام جهاني نمي مونه و خوب از اول بايد گفت كه برزيل قهرمان مي شود . با اين دلايل و دلايلي كه در درباره كاره سخت برزيل در دل اروپا براي كسب جام در اينجا گفتم ؛ بايد صبر كرد و ديد در ادامه چه اتفاقي مي افتد .

اين هم عكسهايي از طرفداران برزيل :

1219548135.jpg


3911773903.jpg


3- در بين تمام تيمهايي كه ديدم ، اول اين نكته را جدا تاكيد مي كنم كه " جمهوري چك " را جدي بگيريد . جالب اينجا هست كه ابركامپيوترهاي fifa 2006 ، همانطور كه قبلا در اينجا گفتم ، در پيش بيني ها و شبيه سازي هاي خودشون از همه بازي ها ،‌ پيش بيني كرده اند كه " جمهوري چك " قهرمان مي شود . اما علاوه بر جمهوري چك ، آرژانتين ، اسپانيا و آلمان ميزبان را نيز بايد به دقت زير نظر داشت . اما با همه اين احوال و بازي ضعيف انگليس برابر پاراگوئه ، اما من انگليس را سازمان يافته ترين و كلاسيك ترين تيم مي دونم و جدا به " اسون گوران اريكسون " سرمربي سوئدي اين تيم اعتقاد دارم . بنابراين حس مي كنم كه با توجه به مبحث شخصيت قهرماني ، انگليس را بايد همچنان اميد اول قهرماني دانست.

اين هم عكسهايي از طرفداران انگليس :

1099252289.jpg


3057746566.jpg



4 - براي همه طرفدارن تيم ايران هم صبر و براي علي دايي آرزوي طول عمر دارم تا انشاا.. در جام جهاني 2010 ناكامي هاي اين جام را جبران كند و قرار بر اين شده است كه پس از باخت ناجوانمردانه ايران برابر اين مكزيكي هاي خرافه پرست ، از اين به بعد بجاي واژه غريب و نامانوس " ذرت مكزيكي " از واژه " ذرت گل محمدي " استفاده كنيم .

اين هم يكي از طرفداران ايران در جام جهاني :

3242945622.jpg


4105678180.jpg


عكس ها از سايت رسمي مسابقات است .

در آخر پيشنهاد مي كنم كه :
1 - حتما عكس هاي سايت رسمي بازي ها و بطور مشخص بخش Fan Photos اين سايت را دنبال كنيد
2- در مسابقه پيش بيني كه سايت فوتباليست ها به راه انداخته ، تا پايان امروز از بين 485 شركت كننده ، با 50 امتياز در رتبه 8 قرار دارم . پيش نهاد مي كنم يه سر به اين سايت بزنيد و اگه خواستيد سره بازي شرط بندي كنيد با من مشورت كنيد ! !


June 11, 2006

چرا علي دائي بايد باشه ...؟!

ali daei.JPG

کاریکاتور از بزرگمهر حسین پور

باختيم ! بد هم باختيم ... .

با اينكه تا دقيقه 60 خوب بازي كرديم ، اما يه دفعه شاهكار ستارگان پارسي شروع شد . ميرزاپور ، كعبي ، رحمان ... همه پشت سر هم خراب كردند . اما از همه اينها بگذريم ؛ 90 دقيقه 10 نفره بازي كرديم . علي دائي ، علي دائي ، علي دائي ... ! جدا هركي فهميد كه چرا علي دائي هميشه بايد توي تيم ملي باشه ، حتما به من بگه !؟

اين را مي دونم كه اين تيم ملي ،‌ تيم علي دائي هست و اكثر بازيكن هاي اون را علي دائي انتخاب مي كنه ، اما ديگه اينقدر بي شرمانه ... ؟! هر بازيكني كه در مقابل اون ايستاده از تيم ملي حذف شده مثل مبعلي و هر بازيكن كه مدح اون را گفته بازيكن فيكس تيم ملي شده ! علي دائي نماد مافياي قدرت تو ايران هست و نود دقيقه فقط راه مي رود و هيچكس هم نمي تونه حتي به تعويض اون فكر كنه !

تصور كنيد ،‌ ايران تو جام جهاني كلا داره ده نفر بازي مي كنه و از دقيقه اول ده نفره هست ، چون علي دائي فقط راه مي رود ولي ... !! جدا تصور مي كنم اين علي دائي ،‌ بهترين نشانه براي ماندگاري قدرت و مافياي قدرت توي ايران هست .

بايد شروع كنيم يه اعتراض مدني عليه علي دائي به عنوان نماد مافياي ورزش ايران راه بندازيم !!

یاداشتی از پوریا عالمی در همین باره را از اینجا بخوانید .

خبرگزاری فارس : جوانان خرمشهري براي بازنشسته شدن علي دايي دست به دعا شدند


گزارش تحليلي از آغاز جام جهاني

با اينكه تنها دو روز از آغاز جام جهاني گذشته ، اما حسابي تب فوتبال همه جا رو گرفته و اين خيلي جالبه ... فوتبال زبان مشترك مردمان در تمام دنيا هست .. تصور كنيد آيا غير از فوتبال پديده ديگري را مي شناسيد كه اينچنين زبان مشترك مردمان از هر طبقه و سني باشد ؟ از استاد دانشگاه و پزشك و مهندس گرفته تا نانوا و كارگر و ... آيا زبان مشتركي غير فوتبال براي ارتباط ساده و صميمي با يكديگر دارند ؟

ار اين 5 بازي كه تا بحال ديده ام ، حس مي كنم كه بر عكس جام جهاني 2002 ، جام جهاني پر هيجان و سرشار از رقابت هاي زيبايي را خواهم ديد .

زيباترين عكسي كه در اين دو روز از جام جهاني ديدم ، اشك شوق مارادونا پس از پايان بازي آرژانتين - ساحل عاج بود :

3151095720.jpg

عكس از سايت رسمي بازيها

در جام هاي جهاني ، يك اصل وجود دارد و اينكه تيمهاي بسياري هستند كه خيلي خوب بازي مي كندد اما شخصيت قهرماني ندارند مثل هلند و اسپانيا و .. و تيم هايي كه كيفيت پاييني دارند ،‌ اما پتانسيل قهرماني را هميشه دارند مانند آلمان ..

يك اصل ديگر اينكه ، ‌تا بحال غير از يك جام جهاني آن هم جام جهاني 1958 سوئد ، سابقه نداشته است كه جامي در اروپا برگزار شود و تيمي غير اروپايي و بطور مشخص از امريكاي جنوبي ( برزيل و آرژانتين ) قهرمان شود و همينطور سابقه نداشته است كه جام جهاني در خارج اروپا برگزار شود و تيمي از اروپا قهرمان شود . اگر اين اصل را يك قانون نانوشته بدانيم ، براي ديدن قهرمان اين جام جهاني ، بايد در قهرمان را بين تيمهاي اروپايي جستجو كنيم .

امروز هم تيم ملي ايران بازي داره . با همه بدبيني و انتقادي كه به اين تيم ملي دارم و اين تيم را بيشتر تيم ملي علي دائي مي دونم تا تيم ملي ايران ، اما يه حس همراه با بيم و اميد دارم و اميدوارم براي نام ايران هم كه شده سربلند باشند .

تا پايان دور اول بازي ها و ديدن يك بازي از هر تيم تلاش مي كنم كه پيشبيني خودم را از قهرمان دقيقا بيان كنم ،‌ اما حس مي كنم كه با همه احترامي كه براي برزيل قائل هستم ، قهرمان را بايد در بين انگليس، هلند يا آرژانتين جستجو كرد ...


همه عزيزاني كه ادعايي در اين باره دارند را به شرط بندي دعوت مي كنم ... خوب زندگي ما هم از يه طريقي بايد بگذره ديگه ... ! ((:

June 10, 2006

گاف وبلاگي يا گاف معماري !

درباره مطلب " بزرگ ترين گاف معماري جهان در ايران " دو نظر از علي عزيز و حنيف داشتم به اين مضمون كه من گاف دادم . اين روند ساخت و ساز خيلي طبيعي هست و اين جرثقيل‌ها معمولا براي همين جور جاها ساخته شده‌، تكه تكه سر هم مي‌شوند و هر وقت هم بخواهند تكه تكه جداي ‌شان مي‌كنند، عين اسباب بازي ها ... .

من اين حرف ها را منطقي مي دانم و طبيعتا فكر نكردم كه اين جرثقيل هاي به اين بزرگي را بقل مي كنند و سر اين پروژه ها مي آورند ؛ ولي چيزي كه مي دونم اين هست كه اين پروژه الان نزديك دو سال هست كه در همين وضعيت مانده است . من تصور كردم كه حتي براي جدا كردن اين جرثقيل ها هم فضاي كافي نياز هست .

اما چون با همه وجود اعتقاد دارم كه بايد به تخصص ها احترام گذاشت و همانطور كه خودم هم اگركلامي نامربوطي درباره مخابرات و ICT بشنوم بر آشفته مي شوم ؛ اگر مطلب من كه درزمينه عمران دانش خاصي ندارم بر خلاف دانش مهندسي ساختمان و سازه هست ، از همشون عذر خواهي مي كنم .

اما در اين كه اون جرثقيل در وسط اون گنبد هست كه شكي نيست ، بحث بر سر اين هست كه اين اتفاق طبيعي هست يا نه !؟

اين هم مطلب و عكس هاي خبرگزاري فارس در همين باره ( پيشنهاد مي كنم كه حتما ببينيد ) : جرثقيل در تله سازه فلزي

June 09, 2006

بزرگترين گاف معماري جهان در ايران !

008214.jpg


اهالي تهران و همشهري هاي عزيز حتما با جرثقيل هاي بزرگي كه در كنار ـ تأكيد مي كنم ـ كنار ساختمان ها و برج هاي بزرگ قرار مي گيرند، آشنا هستند. همان جرثقيل هاي T شكل معمولاً زرد رنگ را مي گويم. حالا چرا روي كلمه «كنار» تأكيد كردم و اين جرثقيل ها چه ارتباطي به موضوع دارند، عرض مي كنم.

آيا تا به حال به شهرك شهيد محلاتي در شمال شرق تهران ، سري زده ايد؟ آيا بناي يادبود اين شهرك را از نزديك ديده ايد؟ آيا از خودتان پرسيده ايد كه چرا گنبد فلزي به اين بزرگي ساخته شده اما دو سال است كه ادامه فعاليت براي تكميل اين بنا متوقف شده است؟ آيا تركيب گنبد فلزي بزرگ و جرثقيل قرار گرفته در زمين اين بنا برايتان عجيب نبوده؟

اهالي شهرك شهيد محلاتي بي شك پاسخ اين سؤال ها را مي دانند. اما شايد بقيه همشهري هاي عزيز ديگر از آن بي خبر باشند. پس براي آنهايي كه اين گنبد را نديده اند بزرگ ترين طنز معماري قرن را توضيح مي دهم. همان طور كه در عكس مي بينيد مقبره اي فلزي و بسيار بزرگ با اسكلتي كاملاً مدرن كه بي ترديد هزينه هنگفتي را در برداشته، ساخته شده است.

در عكس جرثقيل بزرگي هم ديده مي شود كه البته هيچ كدام از اينها عجيب نيست. عجيب ترين قسمت اين است كه جرثقيل در كنار اسكلت گنبد قرار ندارد. بلكه سازندگان باهوش اين بناي بزرگ ابتدا جرثقيل را در مركز گنبد قرار داده اند و بعد شروع به ساختن گنبد كرده اند همين طور كه گنبد اوج مي گرفته جرثقيل هم كم كم در آن حبس مي شده تا اينكه بالاخره يك روز ساخت اسكلت گنبد تمام مي شود و ... .

از اينجا به بعد چشمتان را ببنديد و به كمك قوه تخيلتان تصور كنيد. همه نفس راحتي مي كشند، فرياد شادي از نهاد كارگران و كارگزاران اين بنا بلند مي شود، همه به هم خسته نباشيد مي گويند، خيلي ها لبخند رضايت بر لب دارند و با آستين پيراهنشان عرق پيشاني را خشك مي كنند. در ميان همهمه و فريادهاي شادي يكباره سكوتي سنگين حاكم مي شود. همه مات و مبهوت به گنبد و جرثقيل نگاه مي كنند. ضربان قلب كارفرماي پروژه كند مي شود. هيچ كس جرئت حرف زدن ندارد. در اين سكوت يك كارگر ساده با صداي بلند سؤالي مي پرسد: «حالا جرثقيل را چطور بيرون بياوريم؟»

اين سؤال، سؤالي است كه حدود دو سال است كه هيچ كس نتوانسته به آن پاسخ دهد!

بنده پيشنهاد مي كنم حالا كه اين بناي عظيم با صرف هزينه اي سنگين ساخته شده و هيچ كس راه حلي براي آن پيشنهاد نمي كند حداقل اين مكان را به كمدي ترين بناي تاريخ تبديل كنيم و از آن براي جذب توريست استفاده كرده و بليت بفروشيم. مطمئن باشيد افراد زيادي حاضرند براي انداختن عكس در كنار اين بنا پول خرج كنند!

رونوشت : سازندگان كارتون «پت و مت»

June 08, 2006

پيش به سوي جام جهاني - 2

شرکت Electronic Arts سازنده سری بازيهای رايانه ای FIFA، به کمک موتور شبيه ساز بازی فوتبال که در بازی کامپيوتری 2006 FIFA World Cup استفاده شده است، بازيهای جام جهانی 2006 را شبيه سازی نموده است.

مطابق اين شبيه سازی، تيم جمهوری چک با پيروزی برابر برزيل، برای اولين بار قهرمان جهان خواهد شد. ميلان باروش، مهاجم جمهوری چک با 6 گل عنوان بهترين گلزن رقابتها را از آن خود خواهد کرد، و هم تيمی او، پاول ندود هم بهترين بازيکن جام خواهد شد.

01.jpg

از نتايج جالب اين شبيه سازی، شکست 2-1 تيم ملی انگلستان برابر آلمان در دور يک هشتم نهايی است. همچنين ميزبان مسابقات در مرحله نيمه نهايی با شکست در برابر جمهوری چک از صعود به فينال باز ميماند. از سوی ديگر آرژانتين با شکست در ديگر بازی نيمه نهايی، و پيروزی برابر آلمان، مقام سوم را از آن خود ميکند و آلمان چهارم ميشود.

نکته جالب ديگر آنکه دو تيم پرتغال و ايتاليا در دور مقدماتی حذف ميشوند و به يک هشتم نهايی هم نميرسند.

متن کامل اين خبر را در سايت Yahoo Sports ببينيد .

June 07, 2006

ساعت

كشورهاي توسعه نيافته ، فرق بين ساعت 8 با ساعت 8:01 را نمي دانند ...

خيلي بهش فكر كردم ! نگاه و توصيف خيلي هوشمندانه اي هست ...

June 05, 2006

پيش به سوي جام جهاني - 1

worldcup_grn800.jpg

كمتر از 5 روز ديگه جام جهاني 2006 آلمان آغاز مي شه و چه به فوتبال و ورزش علاقه داشته باشيم و چه نداشته باشيم ، بايد پذيرفت كه جام جهاني يه اتفاق مهم در سطح بين المللي هست و بعد از المپيك و حتي از جنبه هايي فراتر از المپيك مهمترين رويداد ورزشي ، اقتصادي و اجتماعي جهان هست كه هر 4 سال يك بار اتفاق مي افتد.

حقيقتا از آغاز جام جهاني خوشحالم و اميدوارم كه يك ماه فارغ از همه نا اميدي ها ي اجتماعي ، افسردگي هاي جمعي و فردي ، كاملا درون جام جاني با هيجان ها و استرس ها و شرط بندي هاي تفريحي همراه با اون غرق بشم .

براي من كه فوتبال هميشه يكي از علائق خيلي جديم بوده ، جام جهاني سرشار از هيجان هست . از جام جهاني 86 مكزيك خاطرات خيلي گنگي دارم ؛ اما جام جهاني 90 ايتاليا ، 94 امريكا ، 98 فرنسه و 2002‍‍‍‍‍‍‍ ‍‍ژ‍اپن - كره را با جزئيات به خاطر دارم .

براي اون دوستاني كه علاقه دارن در يك كلوپ پيش بيني جام جهاني عضو بشند پيشنهاد مي كنم به سايت فوتباليست ها يه سري بزنند .

اگر علاقه داريد كه در يك استاديوم مجازي و سه بعدي بطور رايگان به تماشاي مسابقات جام جهاني بنشينيد سري به اينجا بزنيد.

وب سايت رسمي جام جهاني را هم در اينجا ببينيد .

همانطور كه قبلا در اينجا و اينجا گفتم ، بعضي علائق من مانند فوتبال شايد با ديگر جنبه هاي حسي و اجتماعي من خيلي همخوان نباشه ، ولي حقيقتا نمي تونم اين نكته را كتمان كنم كه اين هنر- صنعت- ورزش را دوست دارم .

به همه دوستاني كه اين مطلب را مي خوانند پيشنهاد مي كنم ، پيش بيني هاي خودشون را از جام جهاني در اين سري ياداشت ها برام بنويسند و قول مي دم به دقيق ترين پيش بيني ها ، جوايز نفيسي اهدا كنم !!!

البته اين قسمت " نفيس " را خيلي جدي نگيريد ...

May 30, 2006

سيستم جامع فيلترينگ و حقوق شهروندي

" سيستم جامع فيلترينگ و حقوق شهروندي " عنوان ياداشتي از من است كه به بررسي سيستم تازه فيلترينگ در ايران كه تا چند روزه ديگر آغاز به كار خواهد كرد ، مي پردازد . اين ياداشت در شماره امروز روزنامه اعتماد ملي منتشر شده است .

متن كامل اين ياداشت را از اينجا مطالعه كنيد .

May 27, 2006

وبلاگی برای آزادی " مانا "

این وبلاگی است که برای اطلاع رسانی از آخرین وضعیت مانا نیستانی راه اندازی شده است .

به نظر می رسد مانا نیستانی و مهرداد قاسم فر، قربانی نزاع داخلی بین خبرگزاری جمهوری اسلامی و وزارت ارشاد شده اند .

در تحولات آذربایجان نیز ، در حالی که همه ناآرامی های آن منطقه نیز به پای این دو عزیز نوشته شد ، اما به نظر می رسد در خوشبینانه ترین حالت ، این نا آرامی ها سرباز کردن فریاد فرو خفته قوم ترک ایران زمین پس از سالها سکوت باشد .

May 20, 2006

افسردگي جمعي

ديشب وقتي با حنيف ساعتي رفتيم بيرون تا بادي به سرمون بخوره ، رفتيم يه جايي كه تهران زيره پامون بود ؛ از هر دري حرف زديم و وقتي صحبت از زندگي شد و اينكه چرا بايد بود و چرا بايد ادامه داد، حس كردم خالي از هر استدلالي هستم ...

با هم از روزمرگي هامون گفتيم و از اينكه چرا بايد ماند و چرا بايد زيست و حقيقتا حس مي كنم كه روزنه هاي اميد اين روزها عجيب كم نور شده اند .

متقدم آدم ها در اهداف و آرزوهاشون بر دوگونه اند . اكثر شون همه آمال و آرزو و اهدافشون در حريم خصوصي زندگي شون خلاصه مي شه ؛ يعني تلاش براي ساختن زندگي بهتر براي خودشون . اما عده اي از ما ها در كنار حريم خصوصي مون نيمي از آمال و آرزوهامون توي زندگي جمعي مون خلاصه مي شه ؛ روزمرگي زندگي خستمون مي كنه و نياز به فضايي نو براي بودن داريم .

وقتي به آدم هاي دوره و اطرافم مي انديشم ، يه افسردگي جمعي تو اون ها و خودم مي بينم . حقيقتا تو اين ايام دليل براي خوب بودن و شاد بودن گوهري است گرانبها !

كاش مي شد نسبت به اطراف بي تفاوت بود ؛ كاش مي شد نديد ، نشنيد و نيانديشيد اما ...

حس مي كنم بد نيست بياييم بشماريم دلايل خوب بودن را
...
...
...

يه حرف گنجي از چهارشنبه شب همچنان تو گوشم مونده ؛ وقتي كه گفت : خيلي صريح بايد پيشتون اعتراف كنم ؛ نسل ما خيانتي بزرگ در حق نسل شما كرده است ...

May 12, 2006

روز ملي " كولر "

من اگه به جاي دولت سورپرايز بودم ، امروز را روز ملي" كولر " نام گذاري مي كردم .

امروزجمعه 22 ارديبهشت ، توي تهران بعد از اينكه تابستان در نيمه ارديبهشت يه خودنمايي حسابي كرد ؛ اكثر شهروندان عزيز در پشت بام ها در چالش با كولر هاي خودشون بودند و ما هم به همچنين ...

وقتي رفتم رو پشت بام ، اگه اغراق نباشه روي هر پشت بامي شهرمندان محترم در حال سرويس كولر بودند .

و وقتي به خاطر سوختن پمپ كولر ، رفتم كه پمپ بخرم با صف مشتاقان پوشال ، پمپ ، دينام و تسمه مواجه شدم ... !

اين كولر آبي هم از اون اختراعات خاصه ايراني ها هستا كه خيلي سيستم جالبي داره ؛ چون هموونطور كه مي دونيد در خارج از مرزهاي ايران عزيز، چيزي به نام كولر آبي وجود خارجي نداره ...

بعد تصور كنيد يكي با افتخار و پز به شما بگه كه : من يه كولر آبيه " خارجي " خريدم !!!

May 08, 2006

تولدی دیگر

فردا 19 اردیبهشت است و 19 اردیبهشت هر سال ، در روزشمار زندگی من یک رویداد بیشتر در برابر خود نمی بیند : سالروز تولد

در ساعت 9 صبح 19 اردیبهشت 1359 به دنیا آمدم و هنگامی که سند هویت من صادر شد بر روی آن نوشته شده بود : سیامک قاسمی ، به شماره شناسنامه 999 ، صادره از تهران و ...

و اکنون پس از 26 سال به این جا رسیده ام ؛ می دونم چقدر آمده ام و نمی دانم که چقدر مانده است ...

و همیشه سالروز تولد برای من سرشار از حس هایی متفاوت بوده است ؛ حسهایی از جنس شادی و تلخی ...

یک سالی را که از عمرم پشت سر گذاشتم ، فارغ از خوب یا بد بودن آن ، ساله مهمی در زندگی من بود و امیدوارم 19 اردیبهشت امسال فرصتی باشد برای تولدی دیگر ...


در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست

دل من

که به اندازه یک عشقست

به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه یک پنجره میخوانند

...


May 05, 2006

آب در هاون

تو مملكتي كه آلبوم " بنيامين " نزديك يك ميلييون نسخه فروش مي كنه ؛ حقيقتا ما به دنبال چه هستيم ؟!

آب در هاون مي كوبيم ... ؟

April 22, 2006

وبلاگ " حضور "

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ... که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

خوشحالم که دوست عزیز من " فرهاد " هم به جمع وبلاگ نویس ها پیوست .

امیدوارم که همیشه " حضور " پر باری داشته باشه ...

فوتبال ایرانی

یادم هست که توی یه مطلبی درباره ايام محرم و عاشورا به این نکته اشاره کردم که بعضی موقع ها درباره برخی پدیده های اجتماعی دچاره تضاد عجیبی می شم . یکی از این پدیده ها فوتبال ایرانی هست .
با اینکه با همه وجود می دونم که فوتبال ایران مثل سیاست ایران سرشار از رفتارهای استثنایی هست ولی نمی تونم این حقیقت را انکار کنم که دیروز از قهرمانی " استقلال " توی لیگ برتر فوتبال ایران خیلی خوشحال شدم .

تیمی که زمانی در دوران کودکی با پیروزی هاش شاد می شدم و با شکست هاش می گریستم ؛ اما اکنون با اینکه خودم کاملا منتقد ورزش ایران هستم نمی تونم کتمان کنم که حداقل دیروز از قهرمانی " استقلال " بی نهایت خوشحال شدم .

به همه هواداران و طرفداران استقلال که دیروزبعد از مدت ها شاد شدند ، این قهرمانی را تبریک می گم .

April 17, 2006

ADSL

امروز عصر بعد از يك ماه و اندي رايزني و لابي تشكيل دادن و استفاده ازهمه پتانسيل ها و لينك هاي پيدا و پنهان ، تلفن من توي خونه هم به خيل لينك هاي " ADSL " پيوست .

و اما اندر مزايای ADSL :

اول اينكه تلفني كه با استفاده از اون به اينترنت وصل مي شيد ، هيچ وقت براي اينترنت اشغال نمي مونه و هم زمان مي تونيد هم از تلفن و هم از اينترنت استفاده كنيد . اين فكر كنم براي نزديك هاي آدم خيلي خوب باشه

دوم اينكه به يه اينترنت پر سرعت دسترسي پيدا مي كني و از شر اين اينترنت ذغالي و قطره چكاني " dial up" رها مي شيد .

سوم اينكه خوب هميشه " on-line" هستيد و هميشه به اينترنت وصل هستيد و اين خيلي خيلي خوبه ... !

چهار اينكه هزينه قبض تلفن آدم به شدت كاهش پيدا مي كنه و اين هم البته خوبه !

پنجم اينكه از صداي خرخر اين مودم هاي " dial up " كه من رو به شدت عصبي مي كنه خلاص مي شيد .

و ششم اينكه خب ماهانه يه پولي براي اين امكانات بايد بديد كه خب البته اين خيلي بده !

من در حال حاضر چه در محيط كار و چه خونه با دو نوع اينترنت پر سرعت بي سيم و با سيم وطني دارم كار مي كنم كه حتما در زمينه مقايسه اينها ، بهتون آخرين خبرها رو مي دم .

كلا اينترنت خيلي خوبه و خوشحالم كه ديگه بهم نمي گن : كوزه گز از كوزه شكسته آب مي خوره !!!

اگه تو اين زمينه هايي كه گفتم سوالي داشتيد ما در خدمتيم .

March 25, 2006

آستارا

من آستارا هستم .
امروز دومین روز سفر من هست و اینجا هم تونستم خودم رو یه جورایی به " راز نو" برسونم !
به امید خدا بر می گردم با یه عالمه عکس و مطلب از طبیعت زیبای این قسمت از ایران عزیزمون .
فقط همین رو بگم که گیلان سرزمین زیبایی است ؛ سرزمینی سرشار از فضاهای دلنشین و هوای بسیار دلپذیر ...
بر می گردم و مفصل صحبت می کنیم .
کافی نت هم اینجور جاها جدا نعمتی هست .

March 23, 2006

بوی عيدی ، بوی توپ ، بوی كاغذ رنگی ...

بوي عيدي، بوي توپ، بوي كاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو
بوي ياس جانماز ترمه مادربزرگ

با اينا زمستونو سر ميكنم...
با اينا خستگيمو در ميكنم ...

شادي شكستن قلك پول
وحشت كم شدن سكه عيدي از شمردن زياد
بوي اسكناس تا نخورده لاي كتاب
فكر قاشق زدن يه دختر چادر سياه
شوق يك خيز بلند از روي بته هاي نور
برق كفش جفت شده تو گنجه ها

با اينا زمستونو سر ميكنم...
با اينا خستگيمو در ميكنم ...

عشق يك ستاره ساختن با دولك
ترس ناتموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه
بوي گل محمدي كه خشك شده لاي كتاب.
بوي باغچه، بوي حوض، عطر خوب نذري
شب جمعه پي فانوس توي كوچه گم شدن
توي جوي لاجوردي هوس يه آبتني

با اينا زمستونو سر ميكنم...
با اينا خستگيمو در ميكنم..

سال نو مبارك !
اولين مطلب سال نو را آغاز مي كنم با اميد به آنكه بتوانم اين روزانه ها را در سال جديد با توان بيشتري ادامه دهم .
سپاس و هزاران سپاس از لطف همه كساني كه در اين سه ماه با اين روزانه ها همراه بوده اند و با نظرات و مهر خودشون من را در اين مسير دلگرم تر مي كنند .
براي همه عزيزان و دوستانم سالي پر از بهروزي و سرشار از لحظات خوب آرزو مي كنم .

من از فردا چند روزي را در سفر خواهم بود و به سمت سرزمين زيباي گيلان خواهم رفت . اميدوارم بتوانم كه در بازگشت با توان بيشتري اين روزانه ها را ادامه دهم ، كه از اكنون چندين مطلب بسيار مهم در اختيار دارم كه در بازگشت بترتيب به آنها خواهم پرداخت .

March 09, 2006

تعبیر یک دوست ... !

یه دوستی یه تعبیری درباره من داشت که منو به فکر فروبرد
سیامک قاسمی کسی هست که به اندازه خودش تاثیر گذاره ، ولی مواظب تاثیری که می ذاره نیست ... !

آیا واقعا اینطوریه .. ؟!

اما نیستی تا اضطراب جهان را کنار تو ، در ترانه ای خلاصه کنم ؛
اما نیستی تا شب تشویش هر شب خویش را در اشتعال گریه ها و گورها روشن کنم؛
اما نیستی ... !

March 08, 2006

نظر یعنی چی ... ؟

از یه آمریکایی می پرسند : نظر شما درباره صف گوشت چی است ؟
آمریکاییه می گه : ببخشید " صف " یعنی چی ؟

همین سوال و از یه آفریقایی می پرسند که نظر شما درباره صف گوشت چی است ؟
آفریقاییه می گه : ببخشید " گوشت " یعنی چی ؟

و در نهایت همین سوال و از یه ایرانی می پرسند که نظر شما درباره صف گوشت چی است ؟
و ایرانیه می گه : ببخشید " نظر" یعنی چی ... !

March 07, 2006

یادگادی از جمع وبلاگ نویسان

کاریکاتوری از چهره خودم !
کاری از دوست عزیزم هادی حیدری

blogger11.jpg

دیروز فرصتی دست داد تا در دومین جلسه وبلاگ نویسان حضور پیدا کنم . جلسه ای که این بار نه با محوریت دکترمعین که به همت جمعی از دوستانم تشکیل شد .
فضایی گرم که بیشتر جلسه ی بحث آزاد بود با موضوع های موبوط به فضای مجازی و اینترنت و البته با حضور دکتر شیرزاد تا حدود زیادی هسته ای !

یه چند تا نکته به نظرم رسید که بد ندیدم اینجا مطرح کنم .

یکم ، اینکه تصور می کنم می شه در یک پروسه بلند مدت با همه محدودیت ها و اعمال فشارهای پیدا و پنهان به این جمع حالت حقوقی بخشید . می شه گروه های مختلف کاری تو حوزه های مختلف فنی وحقوقی و ... تشکیل داد و در مسیر تشکیل یک NGO با محوریت وبلاگ و وبلاگ نویسی حرکت کرد .

دوم ، اینکه جمع وبلاگ نویسان دیروز را نباید به عنوان چکیده ای از جمع بزرگ وبلاگ نویسان به حساب آورد . جمع دیروز تنها برشی از وبلاگ نویسان سیاسی نویس آن هم با گرایش سیاسی خاص بودند . پس در نگاه کلی این جمع به مقوله وبلاگ نویسی ، باید در حد یک اقلیت تاثیر گذار نگریست و نه چکیده ای از اکثریت .

سوم ، اینکه سوالی توی ذهنم از دیشب نقش بسته که دوست دارم همه دوستان وبلاگ نویس بهش پاسخ بدند . اینکه چرا وبلاگ می نویسم ؟ وبلاگ می نویسیم چون تعداد زیادی ازایرانی ها وبلاگ نویس هستند ؟ وبلاگ می نویسیم چون در فضای بسته سیاسی تنها رسانه گویا وبلاگ است ؟ و یا اینکه اگر روزی به همه رسانه های جمعی همچون روزنامه و تلویزیون و... آزادانه دسترسی داشتیم بازهم وبلاگ می نویسیم و چرا ؟

در همین زمینه :
اصلاح طلبان ، ژنرال های بی سرباز - گردباد
دومین نشست وبلاگ نویسان در پایتخت - مانا مهر
جلوس وبلاگی - آی آدم ها
گزارش تصویری از دومین نشست وبلاگ نویسان - دوباره می سازمت وطن - یکم
گزارش تصویری از دومین نشست وبلاگ نویسان - دوباره می سازمت وطن - دوم
گزارش كارتوني از دومين جلسه وبلاگ نويسان - فتوغراف
گزارش از جلسه وبلاگ نویسان - من ایرانیم

February 15, 2006

ولنتاین ! چرا و چگونه ... ؟

دیروز روز ولنتاین بود . این ولنتاین هم از اون مقوله ها است که تا دلتون بخواهد می شه در موردش صحبت کرد . شاید امسال بخاطر اینکه خیلی درگیرش نبودم و نه برای کسی هدیه ای خریدم و نه هدیه ای برام خریداری شد ، می تونم با فاصله بهش نگاه کنم و بهش فکر کنم .

در اینکه ولنتاین یه فرهنگ وارداتی هست که کسی فکر نمی کنم شکی داشته باشه ! و گرنه دختر و پسر ایرانی بیچاره که تا همین چند ده سال پیش ، تا قبل از ازدواج احتمالا فقط یک بار اونم از لایه در می تونستند همدیگر را ببینند . و کلا فرهنگ اندرونی و بیرونی با چیزی مثل ولنتاین اختلافات محتوایی داره ...

امروز بنا به دلایلی یه دو ساعتی در یکی از محل های ولنتاین خیز تهران بودم ؛ بازار کافی شاپ ها و ... حسابی سکه بود و یه ترافیک عجیبی توی تهران بود . دسته دسته دختر ها و پسرها یی و می دیدی که دست در دست هم ... بگذریم ! داشتم توی ذهنم به تاریخ نگاری ولنتاین توی ایران می پرداختم .

به نظر من ولنتاین کالای وارداتی تلویزیون های ایرانی لس آنجلسی هست . و خوب باید بپذیریم که هر رسانه ای فرهنگ خودش را هم به همراه می یاره . همون طور که می دانید تو فرهنگ و تقویم امریکا روزهای ملی مختلفی وجود داره . روز شکرگزاری ، روز صلح ، روز جنگ و روز عشاق ... و اتفاقی که افتاده این هست که وجود خلا در مورد چنین روزی ( روز عشاق) در فرهنگ ما ایرانی ها سبب شده که این فرهنگ به سرعت در این جامعه رشد کنه ولی در مورد روزهایی مثل شکر گزاری چون تعداد زیادی موارد مشابه در فرهنگ ما وجود داره جایی برای رشد نداره . و نقش تلویزیون های ایرانی لس آنجلسی در این میان ترجمه فرهنگ روزمره امریکایی ها به زبان توده مردم ماست ؛ و چون همشیه توده مردم ما نگاهی بهت آلود به فرهنگ غرب دارند شیفته این رفتار شدند ... به همین دلیل هست که من به یاد ندارم تا ده سال پیش صحبتی به این جدیت از ولنتاین توی ایران بوده باشه

و البته فروشگاه های هدیه های تزئینی و کافی شاپ ها هم در این بین تنور را حسابی داغ تر می کنن ...

و ازطرفی خوشحالم . هر حرکتی که باعث این بشه که لبخندی هر چند کوچک بر لبان مردم و جوانان غم زده ما بشینه به نظر من خوبه !

یاد همه دوستانی که تو سال های قبل ولنتاین و باهاشون جشن می گرفتم بخیر و امیدوارم هرکجا که هستند همیشه شاد و موفق باشند ...

و یه تعبیر خیلی جالب امروز شنیدم : ولنتاین روز داد وستد های عشقی !!!
امیدوارم بازار داد و ستد براتون حسابی گرم بوده باشه ...


February 13, 2006

خاطرات کودکی

برای همه اونهایی که دل در گرو دوران کودکی خود دارند ....
پنجاه تصویر از حدود پنجاه کارتون دوران کودکی هم سن و سال های من . یاد دوران کودکی ...
برای دیدن تصاویر اینجا رو کلیک کنید .
باربا ماما امروز یه مطلب خیلی خوب به نام کودکی تو وبلاگش داره که خوندنش خالی از لطف نیست .

زخم

همیشه تو زندگیم یه سری فیلم ها بوده که برای من فراتر از فقط فیلم بوده ؛ تو لحظه لحظه زندگیم بهشون فکر کردم و ازشون ایده گرفتم و یکی از مهمترین این فیلم ها ، فیلم " سگ کشی " استاد بهرام بیضایی هست .

این روزها این دیالوگ این فیلم همه ذهن منو تسخیر کرده : تو زندگی آدم زخمهای زیادی بر می داره ؛ اما زخم هرچی هم که بزرگ باشه ولی یه روز خوب می شه ؛ آره خوب می شه ...

همه ما تو زندگیمون سرگشته گی هایی داریم که اگه نشناسیمش همیشه باهامون هست . ازدواج می کنم که از بین بره ولی باهامون هست ؛ تلاش می کنیم زیست متفاوتی داشته باشیم که از بین بره ولی باهامون هست ...

جان برادر ! این سرگشته گی ها و شورید گی ها ، آدم خودش را می خواهد . هر کسی را یارای همراهی با آن نیست ...

این شورید گی ها در دنیای منطقی و مناسبات منفعتی جایی ندارد و تصور نکن ای عزیز که اگر خنده ای را بر رخساری به روی خود می بینی و گرمای دستی را لمس می کنی ، آنها همه حقیقت است .

نه عزیز برادر ! در دنیای منفعتی ، آدم ها را از پس این خنده ها و همراهی ها باید دید و باید تلاش کنی آن چیزی باشی که دوست دارند ببینند ، نه آن چیزی که هستی ...

ولی جان برادر ! من هنوزهم بر این باورم که می شود این ها را به هم پیوند زد ... می شود منطقی بود ، می شود مدرن زیست و می توان در دل دنیای مدرن و روابط سنتی دلی شوریده داشت ...

February 08, 2006

عاشورایی دیگر - 2

اون پارا دوکسی که ازش حرف زدم دیگه این شب ها و روزها داره به اوج می رسه . ولی باهاش کنار اومدم ...
تصور کنید یه شب ، اول بری " کانون توحید " و به سخنرانی " دکتر کدیور " گوش بدی و بشنوی که چگونه نهضت حسین و قیام حسین در طول تاریخ استحاله و تحریف شده است و بعدش به همراه یه دوست جنوبی بری حسینیه خوزستانی های مقیم تهران و یه عزاداری کاملا سنتی و آئینی ببینی که با دمام و سنج و آواهای خاص جنوبی فضایی سر شار از اصالت ایجاد کرده بود ؛ هر چند که به قول یه عزیزی عزاداری آبادانی ها توی تهران مثل عید نوروز ایرانی های توی لس آنجلس هست ... یه غم آغشته به غربت به همراه داره ...

تصور کنید صبح با صدای طبل از خواب بیدار بشید و حسابی از این همه رفتار غیر مدنی ناراحت باشی و چند دقیقه بعدش زنگ در را بزنند و یه پسر ده ساله با یه چهره مهربون بیاد بهت نذری بده ...

من فقط یه تعبیر برای این احوال دارم ؛ ایران ما " جمع اضداد " است ...

February 01, 2006

طلبه های وبلاگ نویس

امروز یه خبر خیلی جالب از رادیو شنیدم .

مسوول انجمن وبلاگ نویسان حوزه علمیه قم اعلام کرد تا کنون بیش از پنجاه طلبه وبلاگ نویس در حوزه علمیه قم شناسایی شده اند .
وی ضمن ابراز خشنودی از این امر ، وبلاگ نویسی را از راه های موثری دانست که طلاب می توانند از آن در راه رشد و اشاعه فرهنگ اسلامی استفاده کنند .

این پارادوکس ها همیشه برای من جالب بوده ؛ وبلاگ نویسی و حوزه علمیه قم !!

و دیگر اینکه آیا این یک گام به جلو نیست ؟ رسوخ یکی از مدرنترین ابزارهای ارتباطی به جایی که نماد سنت و واپس گرایی در جامعه ما است ، حقیقتا یک گام به جلو محسوب می شود .

به همه دوستان طلبه وبلاگ نویس سلام می کنم ؛ و یاد همه آنانی که به جرم وبلاگ نویسی روزها زندان انفرادی را تحمل کردند گرامی می دارم .


January 28, 2006

جشنواره

امشب اختتامیه جشنواره فیلم فجر بود و چیزی که ذهن منو این روز ها به خودش مشغول کرده ، اینه که هرگز توی این چند سال اینقدر بی تفاوت نسبت به جشنواره نبودم .
این حقیقتی است که توی شش ، هفت سال اخیر تو زندگی من ، جشنواره یک نقطه عطف بود و توی این ده روز همه ذهن و دغدغه من فیلم و تاتر و موسیقی بود .
یادمه پارسال بیست و چهار تا فیلم تو جشنواره دیدم و سال قبلش هم به همین ترتیب و ...
و یادمه که می شد تو یه روز پنج تا فیلم ببینم اما امسال ... به یک حس بی تفاوتی عجیبی رسیدم و نمی دونم چرا ... ؟

یاده وقتی به خیر که برای " سک گشی " هشت ساعت و برای فیلم " باران " ده ساعت تو صف وای می ستادم و چه خاطراتی که از این صفها دارم و همینطور یاده زمانی به خیر که دیگه مدرن شده بودیم و می رفتیم با بدبختی کارت می گرفتیم و دیگه با خیال راحت همه فیلم ها رو شخم میزدیم !!
اما امسال ... همه چیز عدد صفر را نشون می دهند و نمی دونم چرا ... ؟

یاده دوست عزیزم " فرهاد " به خیر . یاده همه یاران و دوستانم دراین چند سال به خیر ... جشنواره اتفاق مهمی برای من بود ولی امسال ...

خاطرات یک استاد

سیما امروز توی وبلاگش یه یاداشت خیلی جالب از خاطرات اولین ترم تدریسش توی
دانشگاه شریف گذاشته ، که پیشنهاد می کنم بخونید .

January 16, 2006

عادت کرده‌ايم به سکوت ...

عادت کرده‌ايم به سکوت،
عادت کرده‌ايم به موج خاموش ناگفته‌هامان،
و به مرگ هم که واپسين بلوغ بودن است...

این شعر آغازی است برای وبلاگ یکی از دوست داشتنی ترین و عزیز ترین نزدیکانم .
این شعر آغازی است برای وبلاگ خواهر عزیزم !
خوش اومدی خانم دکتر !

راستی کسی می دونه این شعر از کیه ؟

January 14, 2006

این نیز بگذرد ...

امروز بعد از مدت ها برای یه کاری رفتم دانشگاه دوره لیسانس خودم و خیلی حسهای عجیبی داشتم .
جایی که بیش از پنج سال از بهترین سال های عمرم رو تو گوشه گوشه اش جا گذاشتم ....
در بین بوروکراسی اداری همیشگی که معمولا یا قیف نیست ، یا قیر نیست و یا مسوولش نسیت فرصتی دست داد که یه دو ساعتی به جاهای مختلف دانشگاه سرک بکشم ؛ حسابی غوطه وربشم تو خاطراتم و گذشته نه چندان دورم و هم بزنم و مرور کنم .
و خیلی برام جالب بود ، منی که یه زمانی وقتی تو دانشکده ، سلف ، کتابخونه و ...راه می رفتم همیشه یه اکیپ ده و پانزده نفری باهام بدون ، منی که وقتی از دم دره دانشگاه وارد می شدم همینجوری باید به استاد و دانشجو و کارمند و ... سلام می کردم ، امروز تنهای تنها بدوم .
و شاید به این دلیل که ما جزء اولین سری دانشجوهایی بودیم که به این مجتمع دانشگاه اومده بودیم همیشه حس خوبی از پیشرفتش داشتیم و امروز که دیدم دانشگاه کلی دانشگاه شده خیلی خوشحال شدم ولی ...
ولی امروز بعد از دو سال جز چند تا کارمند و استاد قدیمی دیگه هیچ کس منو نمی شناخت و وقتی تو چهره بچه ها نگاه می کردم ، خودم و توشون می دیدم با همون شور و نشاط ...
یادمه تو دانشگاه ما توی هر زمینه ای صاحب سبک بودیم و بهمون می گفتم نسل نو !
خیلی چیزها روتو دانشگاه با بدبختی راه انداختیم ؛ انجمن صنفی دانشجویان ، انجمن علمی برق ، نشریه ... و خوشحال شدم که امروز سر پا دیدمشون هر چند دانشجوهایی که اونجا بودن دیگه هیچ کدومشون منو نمی شناختن .

یاد همه بچه های هم دوره من بخیر ؛ فرهاد ، سیامک ، بهنام ، مهدی ، میثم ....

همیشه اینجور وقت ها به این نتیجه می رسم که زندگی جدا خیلی مقوله پیچیده ای است و پر از اوج گرفتن و فرود اومدن و هممون تو یه نگاه کلان ، تو زندگی جزء یه واسطه چیز دیگه ای نیستیم ؛ که یه سری چیز ها رو تحویل می گیریم و بعد از مدتی تحویل می دیم ...

حالا اینکه با چه کیفیتی تحویل می گیریم و با چه کیفیتی تحویل می دیم ، بماند برای اهلش ...

January 01, 2006

راز نو


امروز دوستی به نام خانم شیرازی در ایمیلی به من از" راز نو " گفته بود و تاثیر شگرفی که این موسیقی و این آلبوم در زندگی او داشته ... بدینوسیله هم خواستم از این حسن توجه به این روزنه ها سپاس گزاری کنم و هم اینکه بگویم بی شک " راز نو " بخشی از وجود و زندگی من هست ...

از واقعه ای تو را خبر خواهم کرد
وان را به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
با مهر تو در سر ز خاک بر خواهم کرد

December 27, 2005

هم نوا با بم

امروز پنجم دی ماه بود و سالگرد زلزله بم !
دو سال گذشت و من بیشتر از اینکه بخوام از خود این فاجعه یاد کنم ، می خوام از روزهای بعدش یاد کنم که جدا فضای جالبی بود . ما ایرانی ها جدا آدم های جالبی هستیم . هر کسی به هر اندازه ای که می تونست می خواست کاری بکنه و جدا همه فقط یک دغدغه داشتن و اون این بود که چه جوری می تونند کمک کنند .
همه به طرزعجیبی به هم نزدیک شده بودند و ازنمونه های این نزدیکی بی نظیر و اینکه هرکس هرآنچه می توانست انجام می داد ، در عالم موسیقی فقط همین رو براتون بگم که من تونستم ظرف یک هفته هم کنسرت گروه شهنازی برم ، هم کنسرت تک نوازی علیزاده ، هم کنسرت تک نوازی کیهان کلهر و هم کنسرت بی نظیر" هم نوا با بم " شجریان ، علیزاده ، کلهر و همایون که همیشه اعتقاد دارم از بهترین شبهای زندگی من بوده ، شبی که بعد از نه سال می تونستنم رو در رو با شجریان ، به پای صدای او بنشینم و در کنار نغمه های علیزاده و کلهر و همایون و با موسیقی " بی تو به سر نمی شود " و" فریاد " ی که سالها ، بودن در اجرای زنده اون از رویاهای من بود، به اوج برسم.
و در آخر چند سطری رو که استاد حسین علیزاده در آن روزها و به مناسبت کنسرت " هم نوا با بم " سروده بود براتون روایت می کنم :

با بم

با هم زیستند
آفریدند
و با هم رفتند
به کجا ؟!
به کدام دیار با این شتاب
به دیار عشق
به عمق وجود تو
به عمق وجود من
هدیه شان به ما
جانشان بود ،
تا هرگز از یادشان نبریم
و
بخوانیم در وجود هم ،
آوای مهربانی را

آسمون آبی - 1

امروز بعد از مدت ها تهران خیلی چشم نواز شده بود . یه آسمون آبی ، یه آفتاب گرم ، یه هوای پاک که می شد یه عالمه نفس کشید و یه منظره بی نظیر از کوه های پر برف شمال تهران که وقتی سایه ابرها روی کوهپایه ی اونها می افتاد خیلی زیبا بود …
و در این هوای بی نظیر به خاطر شرایط کارم ، یه چند ساعتی رو در طبقات بالای یکی از برجهای شمال تهران بودم و توی اون چند ساعت ، همه جور هوا رو دیدم . یه هوای آفتابی ، یه هوای ابری ، یه مه غلیظ و حتی برف و کولاک و در نهایت یه غروب چشم نواز ...
داشتم به این فکر می کردم که تهران قدیم در چه منطقه زیبایی قرار داشته . یه شهر زیبا که در دامنه البرز هست و سرشار از مناظر بی نظیر و مهم تر از همه در نزدیکی دماوند بزرگ که این روزها برای من نماد شده است که اگه صبح ها بتونم ببینمش ، می فهمم حداقل اون روز را می تونم راحت نفس بکشم .
امروز با موبایلم یه چند تا عکس از اون بالا از تهران گرفتم که اگه کیفیت اونها در حد قابل قبولی باشه ، حتما چند تا رو براتون می ذارم .

December 25, 2005

تصور کنید یه آدمی که ...

قبل از هر چیز سپاسگزارم از مهر همه کسانی را که در همین مدت اندک که روزانه های من آغاز به کار کرده ، به وبلاگ من سر زده و نظر داده اند ؛ وسپاس ازمهر آنهایی که سر زده ولی نظری نداده اند و حتی سپاس ازمهر همه آنهایی که هنوز به وبلاگ من سر نزده اند ...

خیلی سخته آدم تو زندگی، یه آدم مولتی علاقه باشه و اگر در هر کدوم از علائق خودش یه مقدار کم کار بشه، احساس در جا زدن بهش دست بده . من دقیقا نمونه کامل این جور آدم ها هستم .

تصور کنید یه آدمی که مهندس مخابرات هست و می خواد همیشه در گرایش حرفه ای خودش یه آدم به روز و قوی باشه و برای این کار باید بی نهایت وقت بذاره ...

تصور کنید یه آدمی که به کار تشکیلاتی و سیاسی اعتقاد داره و می خواد همیشه در تشکیلاتی که در آن هست یه آدم ایدئولوگ و قوی باشه و برای این کار باید بی نهایت وقت بذاره ...

تصور کنید یه آدمی که پر از دغدغه هایی در حوزه مسائل سیاسی- اجتماعی هست و برای سر و سامان دادن به این دغدغه ها باید خیلی مطالعه کنه و می خواد یادداشت هایی را در این حوزه ها بنویسه و برای این کار باید بی نهایت وقت بذاره ...

تصور کنید یه آدمی که خیلی جدی به سینما و تاتر علاقه داره و با یکی از نزدیکترین دوستانش که کارگردان هست ، برای فیلمش طرح اولیه فیلمنامه می ده و اونو همراهی می کنه در نوشتن فیلمنامه فیلمش و می خواد مشاور او باشه در ساخت فیلمش و برای این کار باید بی نهایت وقت بذاره ...

تصور کنید یه آدمی که خیلی جدی به موسیقی سنتی علاقه داره و همیشه این موضوع که چرا نواختن " تار" و ادامه نداده اذیتش می کنه و می خواد کار تئوریک در این زمینه ها انجام بده و می خواد یادداشت هایی را در این حوزه بنویسه ومثلا الان مدتی هست به عزیزی قول داده، سی سوال درزمینه موسیقی برای مصاحبه با استاد شجریان فراهم کنه و برای این کار باید بی نهایت وقت بذاره ...

تصور کنید یه آدمی که پر از مهر و مهر ورزی هست و برای این کار باید بی نهایت وقت بذاره ...

تصور کنید یه آدمی که یه خانواده گرم و دوست داشتنی داره و می خواد اونا رو از خودش راضی نگه داره و برای این کار باید بی نهایت وقت بذاره ...

تصور کنید یه آدمی که یه عالم دوست دوست داشتی و عزیز داره و می خواد اونا رو از خودش راضی نگه داره و برای این کار باید بی نهایت وقت بذاره ...

و ازهمه مهمتر اینکه تصور کنید همه نزدیکان اون آدم ، اونو فقط درهمون حوزه مورد اشتراک با خودشون می بینند ودر نتیجه بی نهایت از اون انتظار دارند و اون آدم برای این کار باید بی نهایت ، بی نهایت ، بی نهایت وقت بذاره ...

یه روز یه دوستی به اون آدم گفت : تو خیلی چیزها روتو زندگی خوب یاد گرفتی ، اما خوب زندگی کردن رو یاد نگرفتی ... !!

و حالا تصور کنید که یه آدمی که به وبلاگ نویسی علاقه پیدا کرده و می خواد یه وبلاگ نویس خیلی خوب بشه و برای این کار باید بی نهایت وقت بذاره ...

ببخشید الان ساعت چنده ؟؟؟

December 23, 2005

سپاس

یاد آوری چند نکته را در همین آغاز ضروری می دانم :

یکم : عنوان و نشانه نوشته – لوگو – ی این روزانه ها بر گرفته از آلبوم " راز نو " ساخته استاد حسین علیزاده از موسسه فرهنگی – هنری ماهور است که بی شک از تاثیر گذارترین فضاهای موسیقیایی در زندگی من بوده است . شاید این انتخاب ادای دینی – هر چند کوچک – باشد به این موسیقی که جزء جدایی ناپذیری از زندگی من است .

دوم : از حنیف عزیزم سپاسگزارم که با صبری عجیب از آغاز شکل گیری این طرح درذهن من ، مرا همراهی کرد و وسواس ها و نکته گیری های مرا در تمامی مراحل شکل گیری این فضا با لبخند پاسخ گفت که اگر یاری و همراهی او نبود، شاید این گشایش به این زودی ها میسر نمی شد.

سوم : سپاس می گویم بودن ها، همراهی ها و هم دلی هایی را که مرا به گشودن این فضا ترغیب کرده و این اعتماد به قلم را به من داده است که می توانم بنویسم. پس به یادشان می نویسم :

پرنده ها به تماشای بادها رفتند
شکوفه ها به تماشای آب های سپید
زمین عریان مانده است و باغ های گمان
و یاد مهر تو
ای مهربان تر از خورشید ...

December 22, 2005

سلام

به نام او
سلام
این شروعی دوباره است ، شروعی برای کلامی نو در فضایی نو و ... رازی نو !
آغاز می کنم نوشتن را در فضایی نو ، فضایی که شاید کمی دیر به آن خو گرفته ام ، ولی از کودکی آموخته ام که هیچ وقت برای شروع کردن دیر نیست . پس شروع می کنم .
این روزانه ها ، همدلی و هم کلامی آدمی هست از جنس آدم های اطرافتان و خوشحالم ! خوشحال از اینکه شاید این فضا سببی شود برای آنکه راحت تر بنویسم و از فاصله جدی خود با نوشتن که شاید ریشه ای بومی دارد بکاهد . پس شروع می کنم و می نویسم :

"به نام او
سلام
این شروعی ... "

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007