صفحه اصلي

June 7, 2008

باز می گردم ، همیشه باز می گردم ... !

نادر ابراهیمی شاعر و نویسنده و فیلم ساز ایرانی و خالق مجموعه های ارزشمندی همانند " آتش بدون دود " و " بار دیگر ، شهری که دوست می داشتم " ظهر پنجشنبه شانزدهم خرداد در سن 73 سالگی از دنیا رفت . یادش گرامی باد !

ebrahimi2.JPG


باز می گردم . همیشه باز می گردم.

مرا تصدیق کنی یا انکار ،
مرا سر آغازی بپنداری یا پایان ،
من در پایان پایان ها فرو نمی روم .

مرا بشنوی یا نه ، مرا جستجو کنی یا نکنی ،
من مرد خداحافظی همیشگی نیستم .

باز می گردم . همیشه باز می گردم .

هلیا ! خشم زمان من بر من مرا منهدم نمی کند.
من روح دائم یک دوست داشتن هستم ...


نادر ابراهیمی


در همین زمینه :

پيوستن به يك عاشقانه‌ي آرام - نگاهي به زندگي نادر ابراهيمي - ایسنا

نادر ابراهیمی، نویسنده ایرانی، درگذشت - بی بی سی

January 6, 2008

برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!

در این ساعت ها که این چند خط را می نویسم تهران شاهد بارش یکی از سنگین ترین برفها در این چند سال اخیر بوده است . بارش برف آنچنان سنگین است که تقریبا همه چیز را مختل کرده و بارش با شدت تمام ادامه دارد ...

IMG_7463.jpg


برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشين، خوش نشسته‌ای بر بام

پاكی آوردی ای اميد سپيد
همه آلودگي‌ست اين ايام

راه شومی‌ست می زند مطرب
تلخواری‌ست می چكد در جام

اشكواری‌ست می كشد لبخند
ننگواري‌ست می تراشد نام

مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی كه برگسيخته دام

ره به هموار جای دشت افتاد
ای دريغا كه برنيايد گام

کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته‌ایم از کام

خامسوزيم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!


شعري از احمد شاملو
از دفتر باغ آينه

December 4, 2007

...

از این که به نوعی بازتاب دهنده ی شایعه ی خبر درگذشت بزرگواری شده ام بسیار متاسفم ؛ اما از اینکه ایشان در سلامت کامل بسر می برد بسیار شادمان هستم .

به نظر می رسد خوشبختانه این خبر که ظهر امروز از جانب بعضی مراکز و شخصیت های نزدیک به ایشان منتشر شده شایعه ای بیش نبوده است . آنچه در این میان جالب توجه است ، ذکر این نکته است که این نوع شایعه سازی ها اخیرا بیشتر و بیشتر شده که با توجه به این شرایط ضروری است درباره انتشار اینگونه اخبار دقت بیشتری صورت گیرد ...

November 19, 2007

ببار ای بارون ، ببار ... !

این روزها اگر در تهران زندگی می کنید و یا اگر در جاهای دیگر ایران زندگی می کنید ، به این فکر کرده اید که ‏چرا باران نمی بارد ... ؟!‏

نزدیک دو ماه از پاییز گذشته است و دریغ از باران و دریغ از پاییز . گویا در این ایام همه چیز به ما ‏پشت کرده است حتی باران ... ‏

این روزها به شدت در حسرت باران بسر می برم ؛ امروز به یاد نوای ببار ای بارون ، ببار ... استاد شجریان ‏افتادم و از صبح بارها و بارها با خودم نوایش را زمزمه کردم .‏

rain.JPG

ببار ای بارون ببار‎
با دلُم گریه كن، خون ببار‎
در شبای تیره چون زلف یار‎
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون‎

دلا خون شو خون ببار‎
بر كوه و دشت و هامون ببار‎
دلا خون شو خون ببار‎
بر كوه و دشت و هامون ببار‎
به سرخی لبای سرخ یار‎
به یاد عاشقای این دیار‎
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون‎

ببار ای بارون ببار‎
با دلُم گریه كن، خون ببار‎
در شبای تیره چون زلف یار‎
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون‎

ببار ای ابر بهار‎
با دلُم به هوای زلف یار‎
داد و بیداد از این روزگار‎
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون‎

تصنیف کامل ببار ای بارون ببار با صدای استاد شجریان را از اینجا دانلود کنید .‏ (8.80MB)

بخشی از تصنیف ببار ای بارون ببار با صدای استاد شجریان را از اینجا دانلود کنید .‏( 219KB )


پیوست : کاش از خدا چیز دیگه ی می خواستم ؛ داره حسابی بارون میاد ... !!

November 7, 2007

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت ...

و هنگامی که صدای احمد شاملو به همراه موسیقی فرهاد فخرالدینی ، کلام ملکوتی مولانا را برایت روایت می کند ، به قول خود مولانا زیر و زبرخواهی ‏شد ...‏

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی​خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو


"من غلام قمرم ... " با صدای احمد شاملو را از اینجا دانلود کنید . ‏

August 25, 2007

خانه ام ابری ست ...

خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن .

از فراز گردنه خرد و خراب و مست ،
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست .
و حواس من !
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره ، کجایی؟

خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست .
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم ،
من به روی آفتابم ،
می برم در ساحت دریا نظاره .
و همه دنیا خراب و خرد از باد است ،
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود ،
راه خود را دارد اندر پیش .

" نیما یوشیج "

August 10, 2007

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی ...

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودم بسر بر آمد زین آتش نهانی

ای بر در سرایت غوغای عشقبازان
همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی

تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید
تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی

شهر آن توست و شاهی فرمای هر چه خواهی
گر بی عمل ببخشی ور بی گنه برانی

سعدی

آواز اجرا شده بر روی این شعر با صدای استاد شجریان را از اینجا دانلود کنید و بشنوید .

August 1, 2007

عشق بازان در محاصره ی سانسور آنلاین ‏

دکتر عطا ا ... مهاجرانی اولین وزیر فرهنگ و ارشاد دولت آقای خاتمی شاید از معدود دولتمردان اندیشمند ‏ایران در سالیان اخیر بود . وی که با انتخابش به عنوان وزیر فرهنگ ، تنها کور سوی امید وزش نسیم ‏اصلاحات در فرهنگ و هنر ایران روشن شده بود ، خیلی زود با جزم اندیشی ها و هراس ها مجبور به کناره گیری از مسند مدیریت فرهنگی ایران شد . دکتر مهاجرانی در آن سالها در ‏جایی و در تفسیر داستان یوسف و زلیخا ی قرآن گفته بود :‏

مطمئن باشید که اگر قرآن امروز می خواست به عنوان یک کتاب از وزارت ارشاد ایران مجوز انتشار بگیرد ، ‏به خاطر حتی همین یک داستان یوسف و زلیخا هرگز نمی توانست از اداره ارزشیابی ارشاد مجوز انتشار بگیرد ... !‏

این تعبیر هوشمندانه دکتر مهاجرانی اشاره ای دارد به تیغ تیز سانسور در ایران . سانسوری که دیگر در خون ‏همه ما چنان رسوخ کرده است و آنقدر سانسورمان کرده اند که دیگر در تنهایی خودمان هم ، خود را سانسور می ‏کنیم .‏

این را گفتم تا اشاره ای کنم به اینکه جدا همه متون و ادبیات کهن و ارزشمند ما مشکلات اساسی منکراتی و ‏ارشادی دارند ؛ حقیقتا آیا اگر مولانا امروز مثنوی معنوی و غزلیات شمس را برای گرفتن مجوز انتشار به اداره ‏ارزشیابی ارشاد ارائه می داد ، به او مجوز انتشار می دادند ؟

مجوز انتشار که هیچ ؛ شک نکنید به جرم تشویش اذهان عمومی ، اشاعه فحشا و ترویج همجنس گرایی به عقوبت ‏اعمال خود می رسید و همین طور وضعیت سعدی ، حافظ ، فردوسی و ... ‏

در زمینه سانسور آنلاین ( فیلترینگ ) نیز باید گفت آنچنان تیغ را بالا گرفته اند که حتی " عشق " واژه ای که اکثر ‏بزرگان فرهنگ و هنر آن را به عنوان زیبا ترین واژه در زبانهای گوناگون می شناسند ، در کشور ما فیلتر است !! و ‏خوب پر واضح است که کلمه ای مانند " عشق بازان " که علاوه بر فیلترینگ شامل طرح تامین امنیت اجتماعی ‏هم می شود ! ‏

و این چنین است که وقتی نام اثر جدید استاد شجریان " غوغای عشقبازان " را جستجو می کنید با دیوار بلند ‏سانسور آنلاین و جمله معروف " دسترسی به این سایت امکانپذیر نمی باشد " روبرو می شوید !‏

باید گفت سعدی علیه الرحمه شکر خورده است که از واژه " غوغای عشق بازان " در غزل خود استفاده کرده ‏است ! آبش باد ( آبش باد : همانا لیاقتش همان است که برای او هم سدی ساخته شود و به آبش بسته شود !)‏

May 30, 2007

راز دل

مرا رازی است اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم

قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمیبینم

دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی آید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم

نم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمیبینم

خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمیبینم

کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست و آن دم هم نمیبینم

May 28, 2007

آقای کیارستمی ! لطفا تیشه را زمین گذارید !‏

انتشار دیوان حافظ به روایت عباس کیارستمی ، این روزها در جمع های ادبی با حاشیه های فراوانی همراه بوده است . ‏فارغ از دیدگاه موافقان و مخالفان روایت کیارستمی از اشعار حافظ ، آنچه که به نظر من جای نگرانی و تاسف دارد آن ‏است که در جامعه ما به تازگی رویه ای به شدت باب شده است و آن اینکه شخصیت ها از اعتبار کسب کرده خود در ‏حوزه های دیگر استفاده کرده و به پشتوانه ی آنها وارد زمینه ی دیگری می شوند که کمتر تخصص و آگاهی در آن ‏زمینه ندارند .‏

ورزشکاران ما نماینده مجلس می شوند ، عضو شورای شهر می شوند تنها به این دلیل که زمانی ورزشکاران نامی بوده اند ‏و متاسفانه بخش بزرگی از جامعه پیش مدرن ما هم تصور می کنند که اگر شخصی کشتی گیر خوبی بود است حتما ‏نماینده مجلس خوبی هم می شود ، حالا این به آن چه ارتباطی دارد ، ا… الاعلم ! ‏

اما آنچه که تاسف مرا صد چندان می کند آن است که فرهیختگان و روشنفکران ما هم گویا این رویه تازه را پسندیده اند ‏و این اجازه را به خود می دهند که با اعتبار کسب شده خود در زمینه های دیگر در هر سوراخی سرک بکشند !‏

من نمی دانم عباس کیارستمی بزرگ که حقیقتا افتخار سینمای ایران است چه ارتباطی با شعر آن هم حافظ دارد ، ‏تنها این را می دانم که قرار نیست یاداشت های شخصی یک کارگردان در باره شعر و شاعری و حافظ تنها به این دلیل ‏که عباس کیارستمی است منتشر شود !‏

من نمی دانم که ‏sms‏ ای کردن و به زبان امروزی در آوردند شعر حافظ آیا نماد نوگرایی و مدرن بودن است یا خیر ؟ اما ‏این را می دانم اگر قرار باشد اشعار حافظ به زبان حتی کوچه بازاری نیز درآید ، باید توسط کسی انجام شود که ‏خود غوطه ور در شعر و ادبیات باشد نه کارگردان و مجسمه ساز نامی !‏

حافظ شاملو را می پسندم ، چون شاملو خود غوطه ور در شعر و ادبیات است و او باشناختی که از مرزهای شعر دارد این ‏توان را دارد که مرزها را درنوردد و حافظ تازه ای را روایت کند اما عباس کیارستمی ... ؟!‏

اما جالب آنجاست که امروز کسانی از روایت ‏sms‏ ای کیارستمی حمایت کرده و درباره آن در روزنامه ها یاداشت و ‏گزارش می نویسند که حتی شاید یک بار هم دیوان حافظ را به دست نگرفته اند . شعر حافظ همیشه مخاطب خود را داشته ‏است و برای خود حریم و حرمتی دارد و قرار نیست که برای آنکه حافظ خوانان بیشتری داشته باشیم ، به جای آنکه ‏سطح شعور مخاطبان را بالا ببریم ، حافظ را به زبان عامیانه نزدیک کنیم .‏

و جالبتر آنکه امروز خواندم که کیارستمی پس از حافظ به سراغ سعدی رفته است و قرار است که سعدی را به روایت ‏تازه ای منتشر کند و با ادامه این روند باید به گفت که آقای کیارستمی عزیز ! لطفا اجازه دهید که ادبیات و شعر کلاسیک ایران به همان ‏شکل سنتی و قدیمی و پوسیده خود باقی ماند و شما نوآوری و ایده های ناب خودتان را در همان سینما و عکاسی تجربه کنید ! ‏

پ . ن . : من همینطور که در متن هم نوشتم ، تاکیدم در این یاداشت بیشتر بر این مقوله است که نباید از اعتبار کسب شده در یک زمینه خاص در زمینه های دیگر استفاده کرد .
آیا اگر عباس کیارستمی کارگردان بزرگی نبود ، باز هم این کتاب این همه در کانون توجهات بود ؟!
اگر جواب منفی است ، حرف من دقیقا همین است که همانطور که گفته شد نباید اعتبار کسب شده در یک زمینه خاص مثلا سینما را در زمینه های دیگر مانند ادبیات خرج کرد !

April 21, 2007

دستان

از در درآمدی و من از خود بدر شدم

گویی که از این جهان به جهان دگر شدم

گوشم به راه تا که خبر می دهد ز دوست

صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق

ساکن شود، بدیدم و مشتاق تر شدم

چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب

مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پیش یار

چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم

از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت

که اول نظر به دیدن او دیده ور شدم

او را خود التفات نبودش به صید من

من خویشتن اسیر کمند نظر شدم

گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد

اکسیر عشق در مسم آمیخت زر شدم


به یاد صدای ملکوتی استاد " محمد رضا شجریان " و اثر جاودانه ی " دستان " :

روز بزرگداشت سعدی فرخنده باد !

April 14, 2007

هفت شهر عشق

هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ...

روز بزرگداشت عطار فرخنده باد !

February 25, 2007

...

نه امیدی ! چه امیدی ؟ به خدا حیف امید .

نه چراغی ! چه چراغی ؟ چیزه خوبی میشه دید ؟

نه سلامی ! چه سلامی ؟ همه خون تشنه ی هم .

نه نشاطی ! چه نشاطی ؟ مگه راهش میده غم .

دلا از غصه سیاست

آخه پس خونه خورشید کجاست ؟

قفل بازش می کنیم ،

قهر نازش می کنیم ،

می کشیم منتشو ، می خریم همتشو

مگه زوره ؟ به خدا هیشکی به تاریکی شب تن نمیده !

موشه کورم که میگن دشمنه نوره

به تیغ تاریکی گردن نمیده ....

دخترای ننه دریا

کوممون سرد وسیاست

چش امیدمون اول به خدا

بعد به شماست ...

February 15, 2007

قاصدک

" قاصدک " اثری است با آواز استاد محمد رضا شجریان ، ساخته ی پرویز مشکاتیان و شعری از مهدی اخوان ثالث که هرگز در ایران اجازه ی انتشار نیافت . قاصدک زمزمه ی این روزها و شب های من است . آلبوم " قاصدک " را از اینجا دانلود کنید :

قاصدک - روی A
قاصدک - روی B

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از كجا ، وز كه خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ، اما
گرد بام و در من
بی‌ثمر می‌گردی .
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری نه ز ديار و دياری باری
برو آن‌جا كه بود چشمی و گوشی با كس ،
برو آن‌ جا كه ترا منتظرند.
قاصدك !
در دل من همه كورند و كرند .
دست بردار ازين در وطن خويش غريب .
قاصد تجربه‌های همه تلخ ،
با دلم می‌گويد
كه دروغی تو ، دروغ ،
كه فريبی تو ، فريب .
قاصدك ! هان ، ولی … آخر … ای وای !
راستی آيا رفتی با باد؟
با توام ، آی ! كجا رفتی ؟ آی …!
راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمی ، جايی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم خردك شرری هست هنوز؟
قاصدك !
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گريند.

February 8, 2007

جشنواره فیلم فجر

با اینکه امسال برعکس سالهای گذشته کاملا از حال و هوای جشنواره فیلم به دور بودم ، اما امشب فرصتی دست داد تا به دعوت یه عزیزی دو فیلم " خون بازی " و " اخراجی ها " را در سینمای ویژه تهیه کنندگان - سینما پایتخت - تماشا کنم .
امشب یاد سالهایی افتادم که توی ده روز جشنواره همه زندگیم به فیلم دیدن خلاصه می شد . از سال 78 تا سال 83 جشنواره فیلم فجر یک نقطه عطف توی زندگی من بود و به یاد دارم که در این سالها می شد که در روزهای جشنواره نزدیک به سی فیلم تماشا کنم .

اما توی این یکی دو سال جشنواره فیلم هم دیگه برام کشش خاصی داره و نمی دونم چرا جشنواره فیلم فجری که وزارت ارشاد کنونی برگزار می کنه ، خیلی به مزاق من خوش نمی یاد و از دور بوی حکومتی و فرمایشی بودنش خیلی تو ذوقم می خوره !

.........

من فردا عازم سفر هستم و احتمالا چند روزی امکان به روز کردن نخواهم داشت . پیشاپیش از همه عزیزانی که در این روزها به " راز نو " سر می زنند و پست جدیدی نمی بینند عذرخواهی می کنم !

February 7, 2007

...

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز ؟
آفتابي است هوا ؟
يا گرفته است هنوز ؟
.....

February 1, 2007

به دريايي در اوفتادم که ...

زبان شعر ، زبان مشترک همه ما و میراث کهن نیاکان ماست . مهم نیست که من در تهرانم و دوستی در آن سر دنیا در آمریکا ، مهم این است که هر دو ما شیفته شعر هستیم و همین کافیست برای گفتگو و شاید کاوشی شبانه . و وقتی تک مصرع " به دريايي در اوفتادم كه پايانش نمي‌بينم " را برایش می فرستم کاوش شبانه ما آغاز شد ...

او با آنکه بیست و اندی سال را دور از این سرزمین و در آمریکا بوده اما چنان ریشه محکمی در این سرزمین دارد که ذهنش مجموعه ای از همه اشعار شاعران کهن ایران است . او با دیدن این مصرع تاکید داشت که متعلق به " سعدی " است و من تاکید داشتم که متعلق به "عطار" است و این چنین در دل شب دیوان سعدی و عطار را به دور خود ریختم و مکاشفه شبانه آغاز شد و در نهایت به آنجا رسیدیم که این مصرع هم در شعری از سعدی هست و هم در شعری از عطار .

و این چنین این میراث نیاکانمان ما ها را به هم نزدیک می کند و سبب می شود انسانهایی با این همه فاصله مکانی اما با ریشه مشترک در دریای عرفان ایران زمین غوطه ور شوند . و این چنین شبی را با دیوان عطار و غزلیات سعدی گذراندم .

به همه آنهایی که ریشه مشترک داریم توصیه می کنند تا می توانند خود را در این میراث کهن رها کنند و شعر بخوانند و از عطار ها ، عراقی ها و ... غافل نشوند .


به این غزل عطار دل دهید :


به دريايي در اوفتادم كه پايانش نمي‌بينم
به دردي مبتلا گشتم كه درمانش نمي‌بينم

در اين دريا يكي در است و ما مشتاق در او
ولي كس كو كه در جويد كه جويانش نمي‌بينم

چه جويم بيش ازين گنجي كه سر آن نمي‌دانم
چه پويم بيش ازين راهي كه پايانش نمي‌بينم

درين ره كوي مه رويي است خلقي در طلب پويان
وليك اين كوي چون يابم كه پيشانش نمي‌بينم

به خون جان من جانان ندانم دست آلايد
که او بس فارغ است از ما سر آنش نمي‌بينم

دلا بيزار شو از جان اگر جانان همي خواهي
كه هر كو شمع جان جويد غم جانش نمي‌بينم

برو عطار بيرون آي با جانان به جان بازي
كه هر كو جان درو بازد پشيمانش نمي‌بينم

January 26, 2007

بزن این زخمه

بزن آن پرده ، اگر چند تو را سیم
از این ساز گسسته
بزن این زخمه ، اگر چند در این کاسه ی تنبور
نمانده‌ست صدایی ...

بزن این زخمه
بر آن سنگ
بر آن چوب
بر آن عشق
که شاید
بردم راه به جایی ...

نغمه سر کن که جهان
تشنه ی آواز تو بینم
چشمم آن روز مبیناد
که خاموش
درین ساز تو بینم ...

نغمه ی توست ، بزن
آنچه که ما زنده بدانیم
اگر این پرده برافتد
من و تو نیز نمانیم .
اگر چند بمانیم و
بگوییم همانیم . . .

شعر : شفیعی کدکنی

January 5, 2007

نقش خیال

وه که جدا نمی شود نقش تو از خيال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو جان من

ناله زير و زار من زارترست هر زمان
بس که به هجر مي دهد عشق تو گوشمال من

نور ستارگان ستد روي چو آفتاب تو
دست نماي خلق شد قامت چون هلال من

پرتو نور روي تو هر نفسي به هر کسي
مي رسد و نمي رسد نوبت اتصال من

خاطر تو به خون من رغبت اگر چنين کند
هم به مراد دل رسد خاطر بد سگال من

دیده زبان حال من بر تو گشاد رحم کن
چون که اثر نمی کند در تو زبان قال من

بر گذري و ننگري بازنگر که بگذرد
فقر من و غناي تو جور تو احتمال من

چرخ شنيد ناله ام گفت منال سعديا
که آه تو تيره مي کند آينه جمال من

December 27, 2006

ای جان کجایی ...

به یاد " شب ، سکوت ، کویر " و همه عاشقی هایم :

بميرم تا دو چشمم تر نبينی

شرار آه پر آذر نبينی

چنان از آتش عشقت بسوزم

که از مو رنگ خاکستر نبينی

..........

دلم دردی که دارد با که گويد

گنه خود کرده ٬ تاوان از که جويد

دريغا ! نيست هم دردی موافق

که بر بخت بدم خوش خوش به مويد!

..........

ز عشقت سوختم ٬ ای جان کجايی

بماندم بی سرو سامان ٬ کجايی

نه جانی و نه غير از جان چه چيزی

نه در جان ٬ نه برون از جان کجايی

December 10, 2006

سیر نمی شوم زتو ...

سیر نمی شوم زتو ، ای مه جان فزای من
جور مکن جفا مکن ، نیست جفا سزای من

با ستم و جفا خوشم ، گرچه درون آتشم
چونکه تو سایه افکنی بر سرم ای همای من

در شکنید کوزه را ، پاره کنید مشک را
جانب بحر می روم ، پاک کنید راه من

آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه ام
یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من

چند بزارد این دلم ، وای دلم خراب دل
چند بنالد این لبم پیش خیال شاه من

آن نفس این زمین بود ، چرخ زنان چو آسمان
ذره به ذره رقص در نعره زنان که های من

خرمن من اگر بشد ، غم نخورم چه غم خورم
صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من

سیر نمی شوم زتو نیست جز این گناه من
سیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من

مولانا

October 17, 2006

پادشاه ديوانه ...

يكي بود يكي نبود . در روزگاري دور ،‌ سرزميني وجود داشت با پادشاهي عادل . مردم اين سرزمين اين پادشاه رو خيلي دوست داشتن . تا اينكه يك روز يكي از دشمنان اين پادشاه ، جادوگري رو به اين سرزمين فرستاد تا مردم رو نسبت به پادشاهشون بدبين كنه .

اون جادوگر هم تمام آبهاي اين سرزمين رو به زهر آغشته كرد. خاصيت اين زهر اين بود كه هر كسي اون رو مي‌خورد ديوانه مي‌شد. اما آب قصر پادشاه از چاهي تامين مي‌شد كه جادوگر عمدا اون رو آلوده نكرد .

چند وقتي گذشت . در سرزمين انقلابي به پا شد. مردم جلوي قصر شاه جمع شده بودند و مي‌گفتند كه اين شاه ديوانه بايد عوض بشه (!) . پادشاه خيلي ترسيده بود . مي‌خواست تسليم بشه كه يكي از دانشمنداي دربار راز زهر رو به اون گفت. پادشاه نااميد شد و گريه كرد . ولي ملكه كه به نظر زن عاقلي بود ، كمي فكر كرد و گفت: " اگه ما هم از اون زهر بخوريم ما هم مثل اونها مي‌شيم اونوقت مردم دوباره تو رو پادشاهي عاقل و عادل مي‌دونند . " شاه فكر همسرش رو پذيرفت و هر دو از اون زهر خوردند .

چندي بعد مردم دوباره از داشتن پادشاهي عادل و مردمدوست خوشحال بودند….!

ترجمه و تخليص و تصرف از كتاب " ديوانه " جبران خليل جبران .

September 29, 2006

چه كسم من ؟ چه كسم من ؟ كه بسي وسوسه مندم ...

در مورد ماه رمضان سكوت مي كنم جون اعتقاد دارم كه عبادت به قدري شخصي هست كه حتي در فضايي مثل وبلاگ هم مجالي براي اشاره به آن نيست ؛ اما موسيقي هميشه براي من عين عبادت بوده است ؛ مي توانم بگويم جايي كه موسيقي اي مانند " رازنو " ، " شور انگيز " و ... مرا برده اند ، هيچ كدام از اين عبادت هاي كلاسيك مرا به آنجا رهسپار نكرده اند ....

براي مني كه صدا و سيماي ايران مصداق " مرا به خير تو اميد نيست شر مرسان " است ؛ شنيدن موسيقي اي خوب از تلويزيون به رويايي مي ماند ؛ اما اين شب ها در حالي كه مانند هميشه در اتاقم بودم موسيقي مرا ناخودآگاه به سمت خود كشاند . نوايي متفاوت مي شنيدم . قطعه ايي كه شنيدم ، ‌كاري بود از آريا عظيمي نژاد براي تيتراژ يكي از اين سريال هاي مناسبتي .

موسيقي كاملا متفاوت با حال و هواي موسيقي " مولانا " و با شعري از حضرت " مولانا " . به آريا عظيمي نژاد كه تازه گي ها موسيقي متن فيلم " ميم مثل مادر " را هم از او شنيدم تبريك مي گويم به خاطر اين همه ذوق و نگاه متفاوت و اميدوارم كه نگاه متفاوتش به موسيقي در غبار به جا مانده از كارهايش گم نشود

به همه عزيزان پيشنهاد مي كنم كه اين قطعه زيبا را كه حجم كمي هم دارد را از اينجا دانلود كنند و به آن گوش دهند . ( حتما اين كار را بكنيد ! )

چه كسم من ؟ چه كسم من ؟ كه بسي وسوسه مندم
گه از آن سوي كشندم ؛ گه ازين سوي كشندم

ز كشاكش چو كمانم ؛ به كف گوش كشانم
قدر از بام در افتد چو در خانه ببندم

نفسي آتش سوزان نفسي سيل گريزان
زچه اصلم ؟ ز چه فصلم ؟ به چه بازار خرندم

نفسي همره ماهم ؛ نفسي مست الهم
نفسي يوسف چاهم نفسي جمله گزندم

نفسي رهزن و غولم ؛ نفسي تندو ملولم
نفسي زين دو برونم ؛ كه بر آن بام بلندم

بزن اي مطرب قانون هوس ليلي و مجنون
كه من از سلسله جستم وتد هوش بكندم

به خدا كه نگريزي ؛ قدح مهر نريزي
چه شود اي شه خوبان كه كني گوش به پندم؟

هله اي اول و آخر بده آن باده فاخر
كه شد اين بزم منور به تو اي عشق پسندم

بده آن باده جاني زخرابات معاني
كه بدان ارزد چاكر كه ازآن باده دهندم

بپيران ناطق جان را تو ازين منطق رسمي
كه نمي يابد ميدان بگو حرف سمندم

شعر : مولانا

September 18, 2006

حیدر بابا

فردا یکصدمین سالروز تولد شهریار است . با اینکه همیشه تصوری حکومتی از شعر شهریار داشته ام ، اما معتقدم مجموعه " حیدر بابا " ی او ، سرشار از رنگ و بوی هویت است و با اینکه از دوران نوجوانی هرگز معنی کامل حیدر بابا را به دلیل آنکه به زبان آذری سروده شده بوده است نمی فهمیدم ، اما همیشه حس نوستالژیکی نسبت به این منظومه داشته ام . این چند قطعه را از منظومه " حیدر بابا " در اینجا نقل می کنم و به همه دوستانم پیشنهاد می کنم که حداقل با ترجمه این قطعات هممراه شوند ...

حيدربابا ،‌ سنون اوزون آغ اولسون !
دؤرت بير يانون بولاغ اولسون باغ اولسون !
بيزدن سورا سنون باشون ساغ اولسون !
دونيا قضو- قدر ، اؤلوم - ايتيمدى
دونيا بويى اوغولسوزدى ، يئتيمدى

حيدربابا ،‌ هميشه سر تو بلند باد
از باغ و چشمه دامن تو فره مند باد
از بعدِ ما وجود تو دور از گزند باد
دنيا همه قضا و قدر ، مرگ ومير شد
اين زال کى ز کشتنِ فرزند سير شد ؟

.......

حيدربابا ، دونيا يالان دونيادى
سليماننان ، نوحدان قالان دونيادى
اوغول دوغان ، درده سالان دونيادى
هر کيمسَيه هر نه وئريب ، آليبدى
افلاطوننان بير قورى آد قاليبدى


دنيا همه دروغ و فسون و فسانه شد
کشتي عمر نوح و سليمان روانه شد
ناکام ماند هر که در اين آشيانه شد
بر هر که هر چه داده از او ستانده است
نامى تهى براى فلاطون بمانده است

........

حيدربابا ، يار و يولداش دؤندولر
بير-بير منى چؤلده قويوب ، چؤندولر
چشمه لريم ، چيراخلاريم ، سؤندولر
يامان يئرده گؤن دؤندى ، آخشام اولدى
دونيا منه خرابه شام اولدى

حيدربابا ، گروه رفيقان و دوستان
برگشته يک يک از من و رفتند بى نشان
مرد آن چراغ و چشمه بخشکيد همچنان
خورشيد رفت روى جهان را گرفت غم
دنيا مرا خرابة شام است دم به دم

.........

حيدربابا ، قارلى داغلار آشاندا
گئجه کروان يولون آزيب ، چاشاندا
من هارداسام ، تهراندا يا کاشاندا
اوزاقلاردان گؤزوم سئچر اونلارى
خيال گليب ، آشيب ، گئچر اونلارى

گر کاروان گذر کند از برفِ پشت کوه
شب راه گم کند به سرازيرى ، ‌آن گروه
باشم به هر کجاى ، ز ايرانِ پرشکوه
چشمم بيابد اينکه کجا هست کاروان
آيد خيال و سبقت گيرد در آن ميان

..........

حيدربابا گؤيلر بوتون دوماندى
گونلريميز بير- بيريندن ياماندى
بير- بيروزدن آيريلمايون ، آماندى
ياخشيليغى اليميزدن آليبلار
ياخشى بيزى يامان گونه ساليبلار

حيدربابا ، تمام جهان غم گرفته است
وين روزگارِ ما همه ماتم گرفته است
اى بد کسى که که دست کسان کم گرفته است
نيکى برفت و در وطنِ غير لانه کرد
بد در رسيد و در دل ما آشيانه کرد

.........

حيدربابا ، غيرت قانون قاينارکن
قره قوشلار سنن قوپوپ ، قالخارکن
او سيلديريم داشلارينان اوینارکن
قوزان ، منيم همتيمى اوردا گؤر
اوردان اَييل ، قامتيمى داردا گؤر

تا خون غيرت تو بجوشد ز کوهسار
تا پَر گرفته باز و عقابت در آن کنار
با تخته سنگهايت به رقصند و در شکار
برخيز و نقش همت من در سما نگر
برگَرد و قامتم به سرِ دارها نگر

.........

حيدربابا ، سنون گؤيلون شاد اولسون
دونيا وارکن ، آغزون دولى داد اولسون
سنن گئچن تانيش اولسون ، ياد اولسون
دينه منيم شاعر اوغلوم شهريار
بير عمر دور غم اوستونه غم قالار

حيدربابا ، دلِ تو چو باغِ تو شاد باد !
شَهد و شکر به کام تو ، عمرت زياد باد !
وين قصه از حديث من و تو به ياد باد !
گو شاعرِ سخنورِ من ، شهريارِ من
عمرى است مانده در غم و دور از ديارِ من

ترجمه : دکتر بهروز ثروتیان

August 26, 2006

چو دريا درفشان از جوش منشين

چو دريا درفشان از جوش منشين
سخن سر کرده ای خاموش منشين
به دل گو باش خاشاکی به خاکی
چو در کف هست خاکی نيست باکی
جهان گر جمله از من رفت گو رو
ز مشتی خاک ريزم طرحش از نو
زمان خوش دلی تنگ است درياب
شتاب عمر بين در عيش بشتاب
رها کن عقل را ديوانه می گرد
چو مستان بر در ميخانه می گرد
بساط از خانه بيرون ده که وقت است
قدم بر طرف هامون نه که وقت است
غم هر بوده و نابوده تا چند
حکايت گفتن بيهوده تا چند

فلک را جور بی اندازه گشتست
جهان را رسم و آيين تازه گشتست
هزار امروز هم آواز زاغ است
گل از بی رونقی ها خار باغ است
نه خندان غنچه نه سرو از غم آزاد
نه گل خرم نه بلبل خاطرش شاد
غم ديرينه گر در سينه داری
چه غم گر باده ديرينه داری
دو چيز انده برد از خاطر تنگ
نی خوش نغمه و مرغ خوش آهنگ
فلک را عادت ديرينه اين است
که با آزادگان دائم به کين است

ميرزا نصير اصفهاني

برگرفته از آلبوم " رازنو " ساخته ي استاد حسين عليزاده

August 24, 2006

از ما به مهرباني ياد آريد !

از ما چنان كه بايد و شايد
كاري نرفته است


اينك كه پاي رفتنمان نيست
بي تاب و بي توان
يعني كه تاب نيست،
توان نيست
هنگام برگذشتنمان نزديك
ديگر زمان ماندنمان نيست
تنها
چشم اميد ما به شما مانده ست
اي سروهاي سبز جوان
اي جنگل بزرگ جوانان سروقد


گفتيم با بطالت پدر از بيم
بيعت نمي كنيم و
نكرديم


اما بر جمع ما چه رفت
كه مفتون شديم و راه
رانديم بر تباه


ديديم
اينجا نه رستگاري
كه هول زار تباهي بود
پايان سر به راهي


آري، دريغ، عقربه ي ساعت زمان
راهي به بازگشت ندارد


اينك رسيده ساعت ما،
تنها
چشم اميد ما به شما مانده ست
اي سروهاي سبز جوان
اي جنگل بزرگ جوانان


تا استوارتر به بر آئيد
و همصدا بسرائيد:
« ما سروهاي سبز جوانيم
در چار فصل سال
سرسبز و سرفراز مي مانيم»
چشم اميد ما به شما مانده ست


گر ابرهاي تيره سفر كردند
و نور روشن فردا را ديديد
از ما به مهرباني ياد آريد
از ما كه در تمام شب عمر
در جستجوي نور سحر پرسه مي زديم


در خاطر آرزوي ما را
بسپاريد
از ما به مهرباني
ياد آريد!


حميد مصدق

August 2, 2006

نه هراسی نیست ...

lebonan01.jpg

نه هراسي نيست
من هزاران بار
تيرباران شده ام
و هزاران بار
دل زيباي مرا از دار آويخته اند
و هزاران بار
با شهيدان تمام تاريخ
خون جوشان مرا
به زمين ريخته اند
سرگذشت دل من
زندگي نامه انسان است
كه لبش دوخته اند
زنده اش سوخته اند
و به دارش زده اند
آه اي بابك خرم دين
تو لومومبا را مي ديدي
و لومومبا مي ديد
مرگ خونين مرا در بوليوي
راز سرسبزي حلاج اين است
ريشه در خون شستن
باز از خون رستن
در ويتنام هزاران بار
زير تيغ جلاد
زخم برداشته ام
وندر ‌آن آتش و خون
باز چون پرچم فتح
قامت افراشته ام
آه اي آزادي
ديرگاهي ست كه از اندونزي تاشيلي
خاك اين دشت جگر سوخته با خون تو مي آميزد
ديرگاهي ست كه از پيكر مجروح فلسطين شب و روز
خون فرو مي ريزد
و هنوز از لبنان
دود برميخيزد

سالها پيش مرا با كيوان كشتند
شاه هر روز مرا ميكشت
و هنوز
دست شاهانه دراز است پي كشتن من
هم از آن دست پليد است كه در خوزستان
در هويزه بستان سوسنگرد
اين چنين در خون آغشته شدم
و همين امروز با مسلمان جواني كه خط پشت لبش
تازه سبزي مي زد كشته شدم
نه هراسي نيست
خون ما راه دراز بشريت را گلگون كرده ست
دست تاريخ ظفرنامه انسان را
زيب ديباچه خون كرده ست
آري از مرگ هراسي نيست
مرگ در ميدان اين آرزوي هر مرد است
من دلم از دشمن كام شدن مي سوزد
مرگ با دشنه دوست ؟
دوستان اين درد است
نه هراسي نيست
پيش ما ساده ترين مسئله اي مرگ است
مرگ ما سهل تر از كندن يك برگ است
من به اين باغ مي انديشم
كه يكي پشت درش با تبري نيز كمين كرده ست
دوستان گوش كنيد
مرگ من مرگ شماست
مگذاريد شما را بكشند
مگذاريد كه من بار دگر
در شما كشته شوم

هوشنگ ابتهاج - سایه

در همين زمينه : برای کودکان روستای قانا : به کجا چنین شتابان !

June 24, 2006

كتيبه

فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
زن و مرد و جوان و پير
همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
و با زنجير
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
تا زنجير
ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
چنين مي گفت
فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
چنين مي گفت چندين بار
صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
و ما چيزي نمي گفتيم
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود
و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
و نالان گفت :‌ بايد رفت
و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
بايد رفت
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند
و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
و شب شط جليلي بود پر مهتاب
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
بخوان !‌ او همچنان خاموش
براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
پس از لختي
در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
بدست ما و دست خويش لعنت كرد
چه خواندي ، ها