صفحه‌ی اول روز نو فتوبلاگ عکس نو پادکست نوای نو لینک‌های روزانه
چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸

در این شب ها

شاید برای اینکه دوباره پرده ها را در نوردم و شروعی دوباره داشته باشم ، باید به دنبال دستاویزی می بودم ؛ تنها دستاویزی که این روزها روایتگر بخشی از آن سرگذشتی است که در این ماه ها بر ما رفته است ؛ شعری است که استاد شفیعی کدکنی نازنین سالها قبل در رثای مهدی اخوان ثالث سروده است ؛
روزهای زیادی است که به این می اندیشیدم که باز هم آغاز کنم و آن هم با این کلام :

1164695681.jpg

درین شب ها
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد
درین شب ها
که هر ایینه با تصویر بیگانه ست
و پنهان می کند هر چشمه ای
سر و سرودش را
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی
تویی تنها که می خوانی
رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را
تویی تنها که می فهمی
زبان و رمز آواز چگور ناامیدان را
بر آن شاخ بلند
ای نغمه ساز باغ بی برگی
بمان تا بشنوند از شور آوازت
درختانی که اینک در جوانه های خرد باغ
در خواب اند
بمان تا دشت های روشن ایینه ها
گل های جوباران
تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را
ز آواز تو دریابند
تو غمگین تر سرود حسرت و چاووش این ایام
تو بارانی ترین ابری
که می گرید
به باغ مزدک و زرتشت
تو عصیانی ترین خشمی که می جوشد
ز جام و ساغر خیام
درین شب ها
که گل از برگ و
برگ از باد و
ابر از خویش می ترسد
و پنهان می کند هر چشمه ای
سر و سرودش را
درین آفاق ظلمانی
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی

نظرها (9) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
سه شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

من اینجا تا نفس باقیست می مانم ؛ من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم ... !

حقیقتا پس از مدت ها این شعر " ریشه در خاک " شاعر عاشقانه های من فریدون مشیری مرا در تضاد همیشگی ام میان ماندن و رفتن به نقطه عطف مهمی رسانده ؛ فریدون مشیری را همیشه می ستایم و همیشه با او زمزمه کرده ام و این روایت مشیری از دلیل ماندن او در ایران در مقابل پیشنهاد مهاجرت به آمریکا را روایت همان چیزی می دانم که همه این سالها مرا در اینجا نگه داشته است . برای همه آنهائی که دل در گرو اینجا دارند و تقدیم به همه آنهائی که در فراغ این خاک در حسرت بسر می برند ...

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد.
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست
خواهی رفت.
و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گیها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت

نظرها (14) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۷

ققنوس آتش و خون ( آزادی )

پرنده‌ي سپيدبال ، سرخ‌چشم ، تيز پر
ققنوس آتش و خون ( آزادی )
نو رسیده ی بلند آشیان پر هراس
لحظه ای درنگ ، ز بام ما مپر
ببین
لولیان شهر برایت ترانه می سازند ؛
ببین
کودکان شهر از تک بوته های آزادی برایت آشیانه می سازند ؛
لحظه ای درنگ ، ز بام ما مپر ...

شعر : استاد پرویز مشکاتیان

نظرها (4) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۷

باز می گردم ، همیشه باز می گردم ... !

نادر ابراهیمی شاعر و نویسنده و فیلم ساز ایرانی و خالق مجموعه های ارزشمندی همانند " آتش بدون دود " و " بار دیگر ، شهری که دوست می داشتم " ظهر پنجشنبه شانزدهم خرداد در سن 73 سالگی از دنیا رفت . یادش گرامی باد !

ebrahimi2.JPG


باز می گردم . همیشه باز می گردم.

مرا تصدیق کنی یا انکار ،
مرا سر آغازی بپنداری یا پایان ،
من در پایان پایان ها فرو نمی روم .

مرا بشنوی یا نه ، مرا جستجو کنی یا نکنی ،
من مرد خداحافظی همیشگی نیستم .

باز می گردم . همیشه باز می گردم .

هلیا ! خشم زمان من بر من مرا منهدم نمی کند.
من روح دائم یک دوست داشتن هستم ...


نادر ابراهیمی


در همین زمینه :

پيوستن به يك عاشقانه‌ي آرام - نگاهي به زندگي نادر ابراهيمي - ایسنا

نادر ابراهیمی، نویسنده ایرانی، درگذشت - بی بی سی

نظرها (2) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۶

برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!

در این ساعت ها که این چند خط را می نویسم تهران شاهد بارش یکی از سنگین ترین برفها در این چند سال اخیر بوده است . بارش برف آنچنان سنگین است که تقریبا همه چیز را مختل کرده و بارش با شدت تمام ادامه دارد ...

IMG_7463.jpg


برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشين، خوش نشسته‌ای بر بام

پاكی آوردی ای اميد سپيد
همه آلودگي‌ست اين ايام

راه شومی‌ست می زند مطرب
تلخواری‌ست می چكد در جام

اشكواری‌ست می كشد لبخند
ننگواري‌ست می تراشد نام

مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی كه برگسيخته دام

ره به هموار جای دشت افتاد
ای دريغا كه برنيايد گام

کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته‌ایم از کام

خامسوزيم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!


شعري از احمد شاملو
از دفتر باغ آينه

نظرها (1) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
سه شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۶

...

از این که به نوعی بازتاب دهنده ی شایعه ی خبر درگذشت بزرگواری شده ام بسیار متاسفم ؛ اما از اینکه ایشان در سلامت کامل بسر می برد بسیار شادمان هستم .

به نظر می رسد خوشبختانه این خبر که ظهر امروز از جانب بعضی مراکز و شخصیت های نزدیک به ایشان منتشر شده شایعه ای بیش نبوده است . آنچه در این میان جالب توجه است ، ذکر این نکته است که این نوع شایعه سازی ها اخیرا بیشتر و بیشتر شده که با توجه به این شرایط ضروری است درباره انتشار اینگونه اخبار دقت بیشتری صورت گیرد ...

نظرها (6) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۶

ببار ای بارون ، ببار ... !

این روزها اگر در تهران زندگی می کنید و یا اگر در جاهای دیگر ایران زندگی می کنید ، به این فکر کرده اید که ‏چرا باران نمی بارد ... ؟!‏

نزدیک دو ماه از پاییز گذشته است و دریغ از باران و دریغ از پاییز . گویا در این ایام همه چیز به ما ‏پشت کرده است حتی باران ... ‏

این روزها به شدت در حسرت باران بسر می برم ؛ امروز به یاد نوای ببار ای بارون ، ببار ... استاد شجریان ‏افتادم و از صبح بارها و بارها با خودم نوایش را زمزمه کردم .‏

rain.JPG

ببار ای بارون ببار‎
با دلُم گریه كن، خون ببار‎
در شبای تیره چون زلف یار‎
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون‎
‎
دلا خون شو خون ببار‎
بر كوه و دشت و هامون ببار‎
دلا خون شو خون ببار‎
بر كوه و دشت و هامون ببار‎
به سرخی لبای سرخ یار‎
به یاد عاشقای این دیار‎
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون‎
‎
ببار ای بارون ببار‎
با دلُم گریه كن، خون ببار‎
در شبای تیره چون زلف یار‎
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون‎
‎
ببار ای ابر بهار‎
با دلُم به هوای زلف یار‎
داد و بیداد از این روزگار‎
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون‎
‎

تصنیف کامل ببار ای بارون ببار با صدای استاد شجریان را از اینجا دانلود کنید .‏ (8.80MB)

بخشی از تصنیف ببار ای بارون ببار با صدای استاد شجریان را از اینجا دانلود کنید .‏( 219KB )


پیوست : کاش از خدا چیز دیگه ی می خواستم ؛ داره حسابی بارون میاد ... !!

نظرها (19) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۶

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت ...

و هنگامی که صدای احمد شاملو به همراه موسیقی فرهاد فخرالدینی ، کلام ملکوتی مولانا را برایت روایت می کند ، به قول خود مولانا زیر و زبرخواهی ‏شد ...‏

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی​خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو


"من غلام قمرم ... " با صدای احمد شاملو را از اینجا دانلود کنید . ‏

نظرها (7) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۶

خانه ام ابری ست ...

خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن .

از فراز گردنه خرد و خراب و مست ،
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست .
و حواس من !
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره ، کجایی؟

خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست .
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم ،
من به روی آفتابم ،
می برم در ساحت دریا نظاره .
و همه دنیا خراب و خرد از باد است ،
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود ،
راه خود را دارد اندر پیش .

" نیما یوشیج "

نظرها (6) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۸۶

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی ...

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودم بسر بر آمد زین آتش نهانی

ای بر در سرایت غوغای عشقبازان
همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی

تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید
تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی

شهر آن توست و شاهی فرمای هر چه خواهی
گر بی عمل ببخشی ور بی گنه برانی

سعدی

آواز اجرا شده بر روی این شعر با صدای استاد شجریان را از اینجا دانلود کنید و بشنوید .

نظرها (1) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۶

عشق بازان در محاصره ی سانسور آنلاین ‏

دکتر عطا ا ... مهاجرانی اولین وزیر فرهنگ و ارشاد دولت آقای خاتمی شاید از معدود دولتمردان اندیشمند ‏ایران در سالیان اخیر بود . وی که با انتخابش به عنوان وزیر فرهنگ ، تنها کور سوی امید وزش نسیم ‏اصلاحات در فرهنگ و هنر ایران روشن شده بود ، خیلی زود با جزم اندیشی ها و هراس ها مجبور به کناره گیری از مسند مدیریت فرهنگی ایران شد . دکتر مهاجرانی در آن سالها در ‏جایی و در تفسیر داستان یوسف و زلیخا ی قرآن گفته بود :‏

مطمئن باشید که اگر قرآن امروز می خواست به عنوان یک کتاب از وزارت ارشاد ایران مجوز انتشار بگیرد ، ‏به خاطر حتی همین یک داستان یوسف و زلیخا هرگز نمی توانست از اداره ارزشیابی ارشاد مجوز انتشار بگیرد ... !‏

این تعبیر هوشمندانه دکتر مهاجرانی اشاره ای دارد به تیغ تیز سانسور در ایران . سانسوری که دیگر در خون ‏همه ما چنان رسوخ کرده است و آنقدر سانسورمان کرده اند که دیگر در تنهایی خودمان هم ، خود را سانسور می ‏کنیم .‏

این را گفتم تا اشاره ای کنم به اینکه جدا همه متون و ادبیات کهن و ارزشمند ما مشکلات اساسی منکراتی و ‏ارشادی دارند ؛ حقیقتا آیا اگر مولانا امروز مثنوی معنوی و غزلیات شمس را برای گرفتن مجوز انتشار به اداره ‏ارزشیابی ارشاد ارائه می داد ، به او مجوز انتشار می دادند ؟

مجوز انتشار که هیچ ؛ شک نکنید به جرم تشویش اذهان عمومی ، اشاعه فحشا و ترویج همجنس گرایی به عقوبت ‏اعمال خود می رسید و همین طور وضعیت سعدی ، حافظ ، فردوسی و ... ‏

در زمینه سانسور آنلاین ( فیلترینگ ) نیز باید گفت آنچنان تیغ را بالا گرفته اند که حتی " عشق " واژه ای که اکثر ‏بزرگان فرهنگ و هنر آن را به عنوان زیبا ترین واژه در زبانهای گوناگون می شناسند ، در کشور ما فیلتر است !! و ‏خوب پر واضح است که کلمه ای مانند " عشق بازان " که علاوه بر فیلترینگ شامل طرح تامین امنیت اجتماعی ‏هم می شود ! ‏

و این چنین است که وقتی نام اثر جدید استاد شجریان " غوغای عشقبازان " را جستجو می کنید با دیوار بلند ‏سانسور آنلاین و جمله معروف " دسترسی به این سایت امکانپذیر نمی باشد " روبرو می شوید !‏

باید گفت سعدی علیه الرحمه شکر خورده است که از واژه " غوغای عشق بازان " در غزل خود استفاده کرده ‏است ! آبش باد ( آبش باد : همانا لیاقتش همان است که برای او هم سدی ساخته شود و به آبش بسته شود !)‏

نظرها (10) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
چهارشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۶

راز دل

مرا رازی است اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم

قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمیبینم

دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی آید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم

نم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمیبینم

خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمیبینم

کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست و آن دم هم نمیبینم

نظرها (4) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
دوشنبه ۷ خرداد ۱۳۸۶

آقای کیارستمی ! لطفا تیشه را زمین گذارید !‏

انتشار دیوان حافظ به روایت عباس کیارستمی ، این روزها در جمع های ادبی با حاشیه های فراوانی همراه بوده است . ‏فارغ از دیدگاه موافقان و مخالفان روایت کیارستمی از اشعار حافظ ، آنچه که به نظر من جای نگرانی و تاسف دارد آن ‏است که در جامعه ما به تازگی رویه ای به شدت باب شده است و آن اینکه شخصیت ها از اعتبار کسب کرده خود در ‏حوزه های دیگر استفاده کرده و به پشتوانه ی آنها وارد زمینه ی دیگری می شوند که کمتر تخصص و آگاهی در آن ‏زمینه ندارند .‏

ورزشکاران ما نماینده مجلس می شوند ، عضو شورای شهر می شوند تنها به این دلیل که زمانی ورزشکاران نامی بوده اند ‏و متاسفانه بخش بزرگی از جامعه پیش مدرن ما هم تصور می کنند که اگر شخصی کشتی گیر خوبی بود است حتما ‏نماینده مجلس خوبی هم می شود ، حالا این به آن چه ارتباطی دارد ، ا… الاعلم ! ‏

اما آنچه که تاسف مرا صد چندان می کند آن است که فرهیختگان و روشنفکران ما هم گویا این رویه تازه را پسندیده اند ‏و این اجازه را به خود می دهند که با اعتبار کسب شده خود در زمینه های دیگر در هر سوراخی سرک بکشند !‏

من نمی دانم عباس کیارستمی بزرگ که حقیقتا افتخار سینمای ایران است چه ارتباطی با شعر آن هم حافظ دارد ، ‏تنها این را می دانم که قرار نیست یاداشت های شخصی یک کارگردان در باره شعر و شاعری و حافظ تنها به این دلیل ‏که عباس کیارستمی است منتشر شود !‏

من نمی دانم که ‏sms‏ ای کردن و به زبان امروزی در آوردند شعر حافظ آیا نماد نوگرایی و مدرن بودن است یا خیر ؟ اما ‏این را می دانم اگر قرار باشد اشعار حافظ به زبان حتی کوچه بازاری نیز درآید ، باید توسط کسی انجام شود که ‏خود غوطه ور در شعر و ادبیات باشد نه کارگردان و مجسمه ساز نامی !‏

حافظ شاملو را می پسندم ، چون شاملو خود غوطه ور در شعر و ادبیات است و او باشناختی که از مرزهای شعر دارد این ‏توان را دارد که مرزها را درنوردد و حافظ تازه ای را روایت کند اما عباس کیارستمی ... ؟!‏

اما جالب آنجاست که امروز کسانی از روایت ‏sms‏ ای کیارستمی حمایت کرده و درباره آن در روزنامه ها یاداشت و ‏گزارش می نویسند که حتی شاید یک بار هم دیوان حافظ را به دست نگرفته اند . شعر حافظ همیشه مخاطب خود را داشته ‏است و برای خود حریم و حرمتی دارد و قرار نیست که برای آنکه حافظ خوانان بیشتری داشته باشیم ، به جای آنکه ‏سطح شعور مخاطبان را بالا ببریم ، حافظ را به زبان عامیانه نزدیک کنیم .‏

و جالبتر آنکه امروز خواندم که کیارستمی پس از حافظ به سراغ سعدی رفته است و قرار است که سعدی را به روایت ‏تازه ای منتشر کند و با ادامه این روند باید به گفت که آقای کیارستمی عزیز ! لطفا اجازه دهید که ادبیات و شعر کلاسیک ایران به همان ‏شکل سنتی و قدیمی و پوسیده خود باقی ماند و شما نوآوری و ایده های ناب خودتان را در همان سینما و عکاسی تجربه کنید ! ‏

پ . ن . : من همینطور که در متن هم نوشتم ، تاکیدم در این یاداشت بیشتر بر این مقوله است که نباید از اعتبار کسب شده در یک زمینه خاص در زمینه های دیگر استفاده کرد .
آیا اگر عباس کیارستمی کارگردان بزرگی نبود ، باز هم این کتاب این همه در کانون توجهات بود ؟!
اگر جواب منفی است ، حرف من دقیقا همین است که همانطور که گفته شد نباید اعتبار کسب شده در یک زمینه خاص مثلا سینما را در زمینه های دیگر مانند ادبیات خرج کرد !

نظرها (19) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

دستان

از در درآمدی و من از خود بدر شدم

گویی که از این جهان به جهان دگر شدم

گوشم به راه تا که خبر می دهد ز دوست

صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق

ساکن شود، بدیدم و مشتاق تر شدم

چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب

مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پیش یار

چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم

از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت

که اول نظر به دیدن او دیده ور شدم

او را خود التفات نبودش به صید من

من خویشتن اسیر کمند نظر شدم

گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد

اکسیر عشق در مسم آمیخت زر شدم


به یاد صدای ملکوتی استاد " محمد رضا شجریان " و اثر جاودانه ی " دستان " :

روز بزرگداشت سعدی فرخنده باد !

نظرها (2) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۶

هفت شهر عشق

هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ...

روز بزرگداشت عطار فرخنده باد !

نظرها (2) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
یکشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۵

...

نه امیدی ! چه امیدی ؟ به خدا حیف امید .

نه چراغی ! چه چراغی ؟ چیزه خوبی میشه دید ؟

نه سلامی ! چه سلامی ؟ همه خون تشنه ی هم .

نه نشاطی ! چه نشاطی ؟ مگه راهش میده غم .

دلا از غصه سیاست

آخه پس خونه خورشید کجاست ؟

قفل بازش می کنیم ،

قهر نازش می کنیم ،

می کشیم منتشو ، می خریم همتشو

مگه زوره ؟ به خدا هیشکی به تاریکی شب تن نمیده !

موشه کورم که میگن دشمنه نوره

به تیغ تاریکی گردن نمیده ....

دخترای ننه دریا

کوممون سرد وسیاست

چش امیدمون اول به خدا

بعد به شماست ...

نظرها (8) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۵

قاصدک

" قاصدک " اثری است با آواز استاد محمد رضا شجریان ، ساخته ی پرویز مشکاتیان و شعری از مهدی اخوان ثالث که هرگز در ایران اجازه ی انتشار نیافت . قاصدک زمزمه ی این روزها و شب های من است . آلبوم " قاصدک " را از اینجا دانلود کنید :

قاصدک - روی A
قاصدک - روی B

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از كجا ، وز كه خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ، اما
گرد بام و در من
بی‌ثمر می‌گردی .
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری نه ز ديار و دياری باری
برو آن‌جا كه بود چشمی و گوشی با كس ،
برو آن‌ جا كه ترا منتظرند.
قاصدك !
در دل من همه كورند و كرند .
دست بردار ازين در وطن خويش غريب .
قاصد تجربه‌های همه تلخ ،
با دلم می‌گويد
كه دروغی تو ، دروغ ،
كه فريبی تو ، فريب .
قاصدك ! هان ، ولی … آخر … ای وای !
راستی آيا رفتی با باد؟
با توام ، آی ! كجا رفتی ؟ آی …!
راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمی ، جايی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم خردك شرری هست هنوز؟
قاصدك !
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گريند.

نظرها (4) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵

جشنواره فیلم فجر

با اینکه امسال برعکس سالهای گذشته کاملا از حال و هوای جشنواره فیلم به دور بودم ، اما امشب فرصتی دست داد تا به دعوت یه عزیزی دو فیلم " خون بازی " و " اخراجی ها " را در سینمای ویژه تهیه کنندگان - سینما پایتخت - تماشا کنم .
امشب یاد سالهایی افتادم که توی ده روز جشنواره همه زندگیم به فیلم دیدن خلاصه می شد . از سال 78 تا سال 83 جشنواره فیلم فجر یک نقطه عطف توی زندگی من بود و به یاد دارم که در این سالها می شد که در روزهای جشنواره نزدیک به سی فیلم تماشا کنم .

اما توی این یکی دو سال جشنواره فیلم هم دیگه برام کشش خاصی داره و نمی دونم چرا جشنواره فیلم فجری که وزارت ارشاد کنونی برگزار می کنه ، خیلی به مزاق من خوش نمی یاد و از دور بوی حکومتی و فرمایشی بودنش خیلی تو ذوقم می خوره !

.........

من فردا عازم سفر هستم و احتمالا چند روزی امکان به روز کردن نخواهم داشت . پیشاپیش از همه عزیزانی که در این روزها به " راز نو " سر می زنند و پست جدیدی نمی بینند عذرخواهی می کنم !

نظرها (4) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۵

...

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز ؟
آفتابي است هوا ؟
يا گرفته است هنوز ؟
.....

نظرها (4) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۵

به دريايي در اوفتادم که ...

زبان شعر ، زبان مشترک همه ما و میراث کهن نیاکان ماست . مهم نیست که من در تهرانم و دوستی در آن سر دنیا در آمریکا ، مهم این است که هر دو ما شیفته شعر هستیم و همین کافیست برای گفتگو و شاید کاوشی شبانه . و وقتی تک مصرع " به دريايي در اوفتادم كه پايانش نمي‌بينم " را برایش می فرستم کاوش شبانه ما آغاز شد ...

او با آنکه بیست و اندی سال را دور از این سرزمین و در آمریکا بوده اما چنان ریشه محکمی در این سرزمین دارد که ذهنش مجموعه ای از همه اشعار شاعران کهن ایران است . او با دیدن این مصرع تاکید داشت که متعلق به " سعدی " است و من تاکید داشتم که متعلق به "عطار" است و این چنین در دل شب دیوان سعدی و عطار را به دور خود ریختم و مکاشفه شبانه آغاز شد و در نهایت به آنجا رسیدیم که این مصرع هم در شعری از سعدی هست و هم در شعری از عطار .

و این چنین این میراث نیاکانمان ما ها را به هم نزدیک می کند و سبب می شود انسانهایی با این همه فاصله مکانی اما با ریشه مشترک در دریای عرفان ایران زمین غوطه ور شوند . و این چنین شبی را با دیوان عطار و غزلیات سعدی گذراندم .

به همه آنهایی که ریشه مشترک داریم توصیه می کنند تا می توانند خود را در این میراث کهن رها کنند و شعر بخوانند و از عطار ها ، عراقی ها و ... غافل نشوند .


به این غزل عطار دل دهید :


به دريايي در اوفتادم كه پايانش نمي‌بينم
به دردي مبتلا گشتم كه درمانش نمي‌بينم

در اين دريا يكي در است و ما مشتاق در او
ولي كس كو كه در جويد كه جويانش نمي‌بينم

چه جويم بيش ازين گنجي كه سر آن نمي‌دانم
چه پويم بيش ازين راهي كه پايانش نمي‌بينم

درين ره كوي مه رويي است خلقي در طلب پويان
وليك اين كوي چون يابم كه پيشانش نمي‌بينم

به خون جان من جانان ندانم دست آلايد
که او بس فارغ است از ما سر آنش نمي‌بينم

دلا بيزار شو از جان اگر جانان همي خواهي
كه هر كو شمع جان جويد غم جانش نمي‌بينم

برو عطار بيرون آي با جانان به جان بازي
كه هر كو جان درو بازد پشيمانش نمي‌بينم

نظرها (4) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
جمعه ۶ بهمن ۱۳۸۵

بزن این زخمه

بزن آن پرده ، اگر چند تو را سیم
از این ساز گسسته
بزن این زخمه ، اگر چند در این کاسه ی تنبور
نمانده‌ست صدایی ...

بزن این زخمه
بر آن سنگ
بر آن چوب
بر آن عشق
که شاید
بردم راه به جایی ...

نغمه سر کن که جهان
تشنه ی آواز تو بینم
چشمم آن روز مبیناد
که خاموش
درین ساز تو بینم ...

نغمه ی توست ، بزن
آنچه که ما زنده بدانیم
اگر این پرده برافتد
من و تو نیز نمانیم .
اگر چند بمانیم و
بگوییم همانیم . . .

شعر : شفیعی کدکنی

نظرها (1) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵

نقش خیال

وه که جدا نمی شود نقش تو از خيال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو جان من

ناله زير و زار من زارترست هر زمان
بس که به هجر مي دهد عشق تو گوشمال من

نور ستارگان ستد روي چو آفتاب تو
دست نماي خلق شد قامت چون هلال من

پرتو نور روي تو هر نفسي به هر کسي
مي رسد و نمي رسد نوبت اتصال من

خاطر تو به خون من رغبت اگر چنين کند
هم به مراد دل رسد خاطر بد سگال من

دیده زبان حال من بر تو گشاد رحم کن
چون که اثر نمی کند در تو زبان قال من

بر گذري و ننگري بازنگر که بگذرد
فقر من و غناي تو جور تو احتمال من

چرخ شنيد ناله ام گفت منال سعديا
که آه تو تيره مي کند آينه جمال من

نظرها (8) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
چهارشنبه ۶ دی ۱۳۸۵

ای جان کجایی ...

به یاد " شب ، سکوت ، کویر " و همه عاشقی هایم :

بميرم تا دو چشمم تر نبينی

شرار آه پر آذر نبينی

چنان از آتش عشقت بسوزم

که از مو رنگ خاکستر نبينی

..........

دلم دردی که دارد با که گويد

گنه خود کرده ٬ تاوان از که جويد

دريغا ! نيست هم دردی موافق

که بر بخت بدم خوش خوش به مويد!

..........

ز عشقت سوختم ٬ ای جان کجايی

بماندم بی سرو سامان ٬ کجايی

نه جانی و نه غير از جان چه چيزی

نه در جان ٬ نه برون از جان کجايی

نظرها (2) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۵

سیر نمی شوم زتو ...

سیر نمی شوم زتو ، ای مه جان فزای من
جور مکن جفا مکن ، نیست جفا سزای من

با ستم و جفا خوشم ، گرچه درون آتشم
چونکه تو سایه افکنی بر سرم ای همای من

در شکنید کوزه را ، پاره کنید مشک را
جانب بحر می روم ، پاک کنید راه من

آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه ام
یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من

چند بزارد این دلم ، وای دلم خراب دل
چند بنالد این لبم پیش خیال شاه من

آن نفس این زمین بود ، چرخ زنان چو آسمان
ذره به ذره رقص در نعره زنان که های من

خرمن من اگر بشد ، غم نخورم چه غم خورم
صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من

سیر نمی شوم زتو نیست جز این گناه من
سیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من

مولانا

نظرها (9) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
سه شنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۵

پادشاه ديوانه ...

يكي بود يكي نبود . در روزگاري دور ،‌ سرزميني وجود داشت با پادشاهي عادل . مردم اين سرزمين اين پادشاه رو خيلي دوست داشتن . تا اينكه يك روز يكي از دشمنان اين پادشاه ، جادوگري رو به اين سرزمين فرستاد تا مردم رو نسبت به پادشاهشون بدبين كنه .

اون جادوگر هم تمام آبهاي اين سرزمين رو به زهر آغشته كرد. خاصيت اين زهر اين بود كه هر كسي اون رو مي‌خورد ديوانه مي‌شد. اما آب قصر پادشاه از چاهي تامين مي‌شد كه جادوگر عمدا اون رو آلوده نكرد .
…

چند وقتي گذشت . در سرزمين انقلابي به پا شد. مردم جلوي قصر شاه جمع شده بودند و مي‌گفتند كه اين شاه ديوانه بايد عوض بشه (!) . پادشاه خيلي ترسيده بود . مي‌خواست تسليم بشه كه يكي از دانشمنداي دربار راز زهر رو به اون گفت. پادشاه نااميد شد و گريه كرد . ولي ملكه كه به نظر زن عاقلي بود ، كمي فكر كرد و گفت: " اگه ما هم از اون زهر بخوريم ما هم مثل اونها مي‌شيم اونوقت مردم دوباره تو رو پادشاهي عاقل و عادل مي‌دونند . " شاه فكر همسرش رو پذيرفت و هر دو از اون زهر خوردند .
…

چندي بعد مردم دوباره از داشتن پادشاهي عادل و مردمدوست خوشحال بودند….!

ترجمه و تخليص و تصرف از كتاب " ديوانه " جبران خليل جبران .

نظرها (2) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
جمعه ۷ مهر ۱۳۸۵

چه كسم من ؟ چه كسم من ؟ كه بسي وسوسه مندم ...

در مورد ماه رمضان سكوت مي كنم جون اعتقاد دارم كه عبادت به قدري شخصي هست كه حتي در فضايي مثل وبلاگ هم مجالي براي اشاره به آن نيست ؛ اما موسيقي هميشه براي من عين عبادت بوده است ؛ مي توانم بگويم جايي كه موسيقي اي مانند " رازنو " ، " شور انگيز " و ... مرا برده اند ، هيچ كدام از اين عبادت هاي كلاسيك مرا به آنجا رهسپار نكرده اند ....

براي مني كه صدا و سيماي ايران مصداق " مرا به خير تو اميد نيست شر مرسان " است ؛ شنيدن موسيقي اي خوب از تلويزيون به رويايي مي ماند ؛ اما اين شب ها در حالي كه مانند هميشه در اتاقم بودم موسيقي مرا ناخودآگاه به سمت خود كشاند . نوايي متفاوت مي شنيدم . قطعه ايي كه شنيدم ، ‌كاري بود از آريا عظيمي نژاد براي تيتراژ يكي از اين سريال هاي مناسبتي .

موسيقي كاملا متفاوت با حال و هواي موسيقي " مولانا " و با شعري از حضرت " مولانا " . به آريا عظيمي نژاد كه تازه گي ها موسيقي متن فيلم " ميم مثل مادر " را هم از او شنيدم تبريك مي گويم به خاطر اين همه ذوق و نگاه متفاوت و اميدوارم كه نگاه متفاوتش به موسيقي در غبار به جا مانده از كارهايش گم نشود

به همه عزيزان پيشنهاد مي كنم كه اين قطعه زيبا را كه حجم كمي هم دارد را از اينجا دانلود كنند و به آن گوش دهند . ( حتما اين كار را بكنيد ! )

چه كسم من ؟ چه كسم من ؟ كه بسي وسوسه مندم
گه از آن سوي كشندم ؛ گه ازين سوي كشندم

ز كشاكش چو كمانم ؛ به كف گوش كشانم
قدر از بام در افتد چو در خانه ببندم

نفسي آتش سوزان نفسي سيل گريزان
زچه اصلم ؟ ز چه فصلم ؟ به چه بازار خرندم

نفسي همره ماهم ؛ نفسي مست الهم
نفسي يوسف چاهم نفسي جمله گزندم

نفسي رهزن و غولم ؛ نفسي تندو ملولم
نفسي زين دو برونم ؛ كه بر آن بام بلندم

بزن اي مطرب قانون هوس ليلي و مجنون
كه من از سلسله جستم وتد هوش بكندم

به خدا كه نگريزي ؛ قدح مهر نريزي
چه شود اي شه خوبان كه كني گوش به پندم؟

هله اي اول و آخر بده آن باده فاخر
كه شد اين بزم منور به تو اي عشق پسندم

بده آن باده جاني زخرابات معاني
كه بدان ارزد چاكر كه ازآن باده دهندم

بپيران ناطق جان را تو ازين منطق رسمي
كه نمي يابد ميدان بگو حرف سمندم

شعر : مولانا

نظرها (12) لینک مطلب
دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۵

حیدر بابا

فردا یکصدمین سالروز تولد شهریار است . با اینکه همیشه تصوری حکومتی از شعر شهریار داشته ام ، اما معتقدم مجموعه " حیدر بابا " ی او ، سرشار از رنگ و بوی هویت است و با اینکه از دوران نوجوانی هرگز معنی کامل حیدر بابا را به دلیل آنکه به زبان آذری سروده شده بوده است نمی فهمیدم ، اما همیشه حس نوستالژیکی نسبت به این منظومه داشته ام . این چند قطعه را از منظومه " حیدر بابا " در اینجا نقل می کنم و به همه دوستانم پیشنهاد می کنم که حداقل با ترجمه این قطعات هممراه شوند ...

حيدربابا ،‌ سنون اوزون آغ اولسون !
دؤرت بير يانون بولاغ اولسون باغ اولسون !
بيزدن سورا سنون باشون ساغ اولسون !
دونيا قضو- قدر ، اؤلوم - ايتيمدى
دونيا بويى اوغولسوزدى ، يئتيمدى

حيدربابا ،‌ هميشه سر تو بلند باد
از باغ و چشمه دامن تو فره مند باد
از بعدِ ما وجود تو دور از گزند باد
دنيا همه قضا و قدر ، مرگ ومير شد
اين زال کى ز کشتنِ فرزند سير شد ؟

.......

حيدربابا ، دونيا يالان دونيادى
سليماننان ، نوحدان قالان دونيادى
اوغول دوغان ، درده سالان دونيادى
هر کيمسَيه هر نه وئريب ، آليبدى
افلاطوننان بير قورى آد قاليبدى


دنيا همه دروغ و فسون و فسانه شد
کشتي عمر نوح و سليمان روانه شد
ناکام ماند هر که در اين آشيانه شد
بر هر که هر چه داده از او ستانده است
نامى تهى براى فلاطون بمانده است

........

حيدربابا ، يار و يولداش دؤندولر
بير-بير منى چؤلده قويوب ، چؤندولر
چشمه لريم ، چيراخلاريم ، سؤندولر
يامان يئرده گؤن دؤندى ، آخشام اولدى
دونيا منه خرابه شام اولدى

حيدربابا ، گروه رفيقان و دوستان
برگشته يک يک از من و رفتند بى نشان
مرد آن چراغ و چشمه بخشکيد همچنان
خورشيد رفت روى جهان را گرفت غم
دنيا مرا خرابة شام است دم به دم

.........

حيدربابا ، قارلى داغلار آشاندا
گئجه کروان يولون آزيب ، چاشاندا
من هارداسام ، تهراندا يا کاشاندا
اوزاقلاردان گؤزوم سئچر اونلارى
خيال گليب ، آشيب ، گئچر اونلارى

گر کاروان گذر کند از برفِ پشت کوه
شب راه گم کند به سرازيرى ، ‌آن گروه
باشم به هر کجاى ، ز ايرانِ پرشکوه
چشمم بيابد اينکه کجا هست کاروان
آيد خيال و سبقت گيرد در آن ميان

..........

حيدربابا گؤيلر بوتون دوماندى
گونلريميز بير- بيريندن ياماندى
بير- بيروزدن آيريلمايون ، آماندى
ياخشيليغى اليميزدن آليبلار
ياخشى بيزى يامان گونه ساليبلار

حيدربابا ، تمام جهان غم گرفته است
وين روزگارِ ما همه ماتم گرفته است
اى بد کسى که که دست کسان کم گرفته است
نيکى برفت و در وطنِ غير لانه کرد
بد در رسيد و در دل ما آشيانه کرد

.........

حيدربابا ، غيرت قانون قاينارکن
قره قوشلار سنن قوپوپ ، قالخارکن
او سيلديريم داشلارينان اوینارکن
قوزان ، منيم همتيمى اوردا گؤر
اوردان اَييل ، قامتيمى داردا گؤر

تا خون غيرت تو بجوشد ز کوهسار
تا پَر گرفته باز و عقابت در آن کنار
با تخته سنگهايت به رقصند و در شکار
برخيز و نقش همت من در سما نگر
برگَرد و قامتم به سرِ دارها نگر

.........

حيدربابا ، سنون گؤيلون شاد اولسون
دونيا وارکن ، آغزون دولى داد اولسون
سنن گئچن تانيش اولسون ، ياد اولسون
دينه منيم شاعر اوغلوم شهريار
بير عمر دور غم اوستونه غم قالار

حيدربابا ، دلِ تو چو باغِ تو شاد باد !
شَهد و شکر به کام تو ، عمرت زياد باد !
وين قصه از حديث من و تو به ياد باد !
گو شاعرِ سخنورِ من ، شهريارِ من
عمرى است مانده در غم و دور از ديارِ من

ترجمه : دکتر بهروز ثروتیان

نظرها (4) لینک مطلب
شنبه ۴ شهریور ۱۳۸۵

چو دريا درفشان از جوش منشين

چو دريا درفشان از جوش منشين
سخن سر کرده ای خاموش منشين
به دل گو باش خاشاکی به خاکی
چو در کف هست خاکی نيست باکی
جهان گر جمله از من رفت گو رو
ز مشتی خاک ريزم طرحش از نو
زمان خوش دلی تنگ است درياب
شتاب عمر بين در عيش بشتاب
رها کن عقل را ديوانه می گرد
چو مستان بر در ميخانه می گرد
بساط از خانه بيرون ده که وقت است
قدم بر طرف هامون نه که وقت است
غم هر بوده و نابوده تا چند
حکايت گفتن بيهوده تا چند

فلک را جور بی اندازه گشتست
جهان را رسم و آيين تازه گشتست
هزار امروز هم آواز زاغ است
گل از بی رونقی ها خار باغ است
نه خندان غنچه نه سرو از غم آزاد
نه گل خرم نه بلبل خاطرش شاد
غم ديرينه گر در سينه داری
چه غم گر باده ديرينه داری
دو چيز انده برد از خاطر تنگ
نی خوش نغمه و مرغ خوش آهنگ
فلک را عادت ديرينه اين است
که با آزادگان دائم به کين است

ميرزا نصير اصفهاني

برگرفته از آلبوم " رازنو " ساخته ي استاد حسين عليزاده

نظرها (15) لینک مطلب
پنجشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۵

از ما به مهرباني ياد آريد !

از ما چنان كه بايد و شايد
كاري نرفته است


اينك كه پاي رفتنمان نيست
بي تاب و بي توان
يعني كه تاب نيست،
توان نيست
هنگام برگذشتنمان نزديك
ديگر زمان ماندنمان نيست
تنها
چشم اميد ما به شما مانده ست
اي سروهاي سبز جوان
اي جنگل بزرگ جوانان سروقد


گفتيم با بطالت پدر از بيم
بيعت نمي كنيم و
نكرديم


اما بر جمع ما چه رفت
كه مفتون شديم و راه
رانديم بر تباه


ديديم
اينجا نه رستگاري
كه هول زار تباهي بود
پايان سر به راهي


آري، دريغ، عقربه ي ساعت زمان
راهي به بازگشت ندارد


اينك رسيده ساعت ما،
تنها
چشم اميد ما به شما مانده ست
اي سروهاي سبز جوان
اي جنگل بزرگ جوانان


تا استوارتر به بر آئيد
و همصدا بسرائيد:
« ما سروهاي سبز جوانيم
در چار فصل سال
سرسبز و سرفراز مي مانيم»
چشم اميد ما به شما مانده ست


گر ابرهاي تيره سفر كردند
و نور روشن فردا را ديديد
از ما به مهرباني ياد آريد
از ما كه در تمام شب عمر
در جستجوي نور سحر پرسه مي زديم


در خاطر آرزوي ما را
بسپاريد
از ما به مهرباني
ياد آريد!


حميد مصدق

نظرها (9) لینک مطلب
چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۵

نه هراسی نیست ...

lebonan01.jpg

نه هراسي نيست
من هزاران بار
تيرباران شده ام
و هزاران بار
دل زيباي مرا از دار آويخته اند
و هزاران بار
با شهيدان تمام تاريخ
خون جوشان مرا
به زمين ريخته اند
سرگذشت دل من
زندگي نامه انسان است
كه لبش دوخته اند
زنده اش سوخته اند
و به دارش زده اند
آه اي بابك خرم دين
تو لومومبا را مي ديدي
و لومومبا مي ديد
مرگ خونين مرا در بوليوي
راز سرسبزي حلاج اين است
ريشه در خون شستن
باز از خون رستن
در ويتنام هزاران بار
زير تيغ جلاد
زخم برداشته ام
وندر ‌آن آتش و خون
باز چون پرچم فتح
قامت افراشته ام
آه اي آزادي
ديرگاهي ست كه از اندونزي تاشيلي
خاك اين دشت جگر سوخته با خون تو مي آميزد
ديرگاهي ست كه از پيكر مجروح فلسطين شب و روز
خون فرو مي ريزد
و هنوز از لبنان
دود برميخيزد

سالها پيش مرا با كيوان كشتند
شاه هر روز مرا ميكشت
و هنوز
دست شاهانه دراز است پي كشتن من
هم از آن دست پليد است كه در خوزستان
در هويزه بستان سوسنگرد
اين چنين در خون آغشته شدم
و همين امروز با مسلمان جواني كه خط پشت لبش
تازه سبزي مي زد كشته شدم
نه هراسي نيست
خون ما راه دراز بشريت را گلگون كرده ست
دست تاريخ ظفرنامه انسان را
زيب ديباچه خون كرده ست
آري از مرگ هراسي نيست
مرگ در ميدان اين آرزوي هر مرد است
من دلم از دشمن كام شدن مي سوزد
مرگ با دشنه دوست ؟
دوستان اين درد است
نه هراسي نيست
پيش ما ساده ترين مسئله اي مرگ است
مرگ ما سهل تر از كندن يك برگ است
من به اين باغ مي انديشم
كه يكي پشت درش با تبري نيز كمين كرده ست
دوستان گوش كنيد
مرگ من مرگ شماست
مگذاريد شما را بكشند
مگذاريد كه من بار دگر
در شما كشته شوم

هوشنگ ابتهاج - سایه

در همين زمينه : برای کودکان روستای قانا : به کجا چنین شتابان !

نظرها (2) لینک مطلب
شنبه ۳ تیر ۱۳۸۵

كتيبه

فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
زن و مرد و جوان و پير
همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
و با زنجير
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
تا زنجير
ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
چنين مي گفت
فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
چنين مي گفت چندين بار
صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
و ما چيزي نمي گفتيم
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود
و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
و نالان گفت :‌ بايد رفت
و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
بايد رفت
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند
و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
و شب شط جليلي بود پر مهتاب
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
بخوان !‌ او همچنان خاموش
براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
پس از لختي
در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
بدست ما و دست خويش لعنت كرد
چه خواندي ، هان ؟
مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آرويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود .

مهدي اخوان ثالث

نظرها (2) لینک مطلب
دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۵

از صداي سخن عشق ...

زمان نمي گذرد ، عمر ره نمي سپرد !
صداي ساعت شماطه ، بانگ تكرار است
نه شنبه هست و نه جمعه !
نه پار و پيرار است !
جوان و پير كدام است ؟ زود و دير كدام ؟

اگر هنوز جوان مانده اي به آن معناست ،
كه عشق را به زواياي جان صلا زده اي .
ملال پيري اگر مي كشد تو را ، پيداست ؛
كه زير سيلي تكرار ،
دست و پا زده اي !

زمان نمي گذرد .
صداي ساعت شماطه بانگ تكرار است .
خوشا به حال كسي ، كه لحظه لحظه اش ، از بانگ عشق سرشار است .

فريدون مشيري

نظرها (4) لینک مطلب
پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۵

سه دو بيتي

به قربون خم زلف سياهت
فدای عارض مانند ماهت
ببردی دين فائز را به غارت
تو شاهي، خيل مژگانها سپاهت


خودم اينجا دلم در پيش دلبر
خدايا اين سفر کی می‌رود سر
خدايا کن سفر آسون به فائز
که بيند بار ديگر روی دلبر


تو دوری از برم، دل در برم نيست
هوای ديگری اندر سرم نيست
به جان دلبرم از هر دو عالم
تمنای دگر جز دلبرم نيست


نظرها (7) لینک مطلب
دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۵

پتک و اندیشه

بار دیگر مزار شاملو تخریب شد .

امروز در صفحه آخر روزنامه شرق با خبری روبرو شدم که برای لحظاتی مرا کاملا شوک زده کرد .
برای چهارمین سال متوالی مزار " احمد شاملو " در امامزاده طاهر کرج توسط افراد ناشناس تخریب شد.
نیمه شب 11 فروردین مقبره احمد شاملو شاعر ملی کشورمان را از جا کنده اند و چند متر دورتر با پتک ( !!! ) خرد کرده اند ... کسانی که فردای آن روز به آنجا رفته اند گفتند که سنگی بافی نمانده است و قطعات آن در جاهای مختلف امامزاده پخش شده است ...

حقیقتا به کجا می رویم ... ؟
چرا ... ؟ چرا ... ؟ چرا ... ؟

مخاطب کلام من کسانی نیستند که نیمه شب یک سنگ قبر را به نابودی می کشانند ؛ که من آنها را حقیرتر و خرد تر از آن می دانم که بدانند که چه می کنند و ایمان دارم که آنها درآن نیمه شب در تصور آن بوده اند که در حال " رمی جمرات " هستند و دارند با بین بردن نماد کفر، آخرت خود را می سازند ...

مخاطب من، مانند همیشه، آمرین این ماجرا است و نه عاملین ! آنهایی که شاملو را برای عامرین خود چون جرثومه فسادی شبیه سازی کرده اند که نابودی مزار آن همچون فتح دروازه های بهشت خواهد بود .

دوستان من! در کجای دنیا با نماد های فرهنگ و هنر خود اینگونه برخورد می کنند ؛ چرا در این دیار برای رسیدن به آمال خود همه هویتمان را به نابودی می کشانید. در همه دنیا هویت و وطن خط قرمز هر نزاعی است . اما در این دیار نابودی هویت و وطن نزدیکترین دستاویز برای رسیدن به مقاصد است .

دوستان من! حقیقتا نمی دانم به دنبال چه چیز هستید. می خواهید با اندیشه شاملو مبارزه کنید؟ می خواهید شعر شاملو را نقد کنید؟!! می خواهید نقد کنید که چرا شاملو هرگز مدیحه سرایی کسی را نکرده است؟ چرا مثلا برای اهل بیت شعری نگفته است ؟

می خواهید نقد کنید که چرا شاملو فرهنگ و گفتمان عامیانه مان را از سینه ها به درون کتابها می برد و " فرهنگ کوچه " را می سازد ؟

می خواهید نقد کنید که چرا شاملو از " آزادی " ، از " عشق " و از " زندگی " می گوید ؟ ...

دوستان من! می خواهید نقد کنید که چرا شاملو از حافظ می گوید؟ از مولانا می گوید و از نیما می خواند و می گوید ... ؟

آیا شاملو جز اندیشه چیز دیگری بوده است ؟

دوستان من ! اندیشه را با " پتک " پاسخ می دهید ... ؟

شاملو بزرگ است ؛ شاملو در این بیابان برهوت فرهنگ و هنر این مملکت تک درختی است که سایه او نه با پتک و نه با هیچ نمادی این گونه از بین نمی رود ...

شاملو شاعر " عاشقانه ها " بوده است ، هست و برای همیشه می ماند ...

دهانت را مي‌بويند
مبادا گفته باشي دوستت مي‌دارم.
دلت را مي‌بويند

روزگار غريبي‌ست، نازنين

و عشق را
کنار تيرک راه‌بند
تازيانه مي‌زنند.

عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد ...


نظرها (5) لینک مطلب
یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۴

نرم نرمک می رسد اینک بهار...

hbgfjfgjf.JPG

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...

شعر از: فریدون مشیری

نظرها (6) لینک مطلب
دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۴

چون تو جانان منی ...

چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود
چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود

گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما
جان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود

دل زمن بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای
این چنین طراری ات با من مسلم کی شود

چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
این چنین دلخستگی زایل به مرهم کی شود

غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در درنیایی از دلم غم کی شود

خلوتی می بایدم با تو زهی کار کمال
ذره یی هم خلوت خورشید عالم کی شود

عطار - دیوان اشعار

نظرها (10) لینک مطلب
دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۴

شعر و فلسفه

ما ایرانی ها مردمان شاعرپیشه ای هستیم . یا شعر می سراییم یا شعر دوست داریم .

در جایی شنیدم که در بین تمدن های کهن ، ایرانی ها هرگز صاحب مکتب فلسفه خاص خودشون نبودن . در صورتی که تمدن های کهن دیگر از جمله یونان و هند صاحب فلسفه خاص خود بوده اند . فلسفه یونانی و فلسفه هندی و ...

در تاریخ ایران ما فلاسفه بزرگی حضور داشته اند از جمله ملاصدرا و میرداماد و ... که تصور می کنم بیشتر تمرکز آنها بر روی بررسی فلسفه تمدن های دیگر و ترجمان این مکاتب فلسفی به فرهنگ ایرانی بوده است .

ولی آن چیزی که من معتقدم اوج فرهنگ ما ایرانی ها بوده است ادبیات نوشتاری و بطور مشخص " شعر" بود است . تاریخ ادبیات ما سرشار از شعرای توانمندی است که حقیقتا اشعار آنها سرشار از شوریدگی و شیدایی ست .

اگر شعر را ریشه حس و فلسفه را ریشه منطق بدانیم و باید پذیرفت که ایرانی ها بیشتر از اینکه مردمان منطقی باشند ، ریشه در عاطفه و احساس دارند . با همه نارسایی های که این عاطفی بودن دارد ، معتقدم باید به این همه شعر و شیدایی افتخار کرد و در آن غوطه ور شد . باید شعر خواند و شعر خواند !

حس و حال من این روزها بیشتر به زبان شعر نزدیک است . دیشب فرصتی دست داد تا ساعتی در دیوان عطار غوطه ور شوم و حقیقتا به وجد آمدم از این همه شیدایی !
و افسوس خوردم که چرا در زمینه شعر کلاسیک ، خودم را به حافظ و سعدی و مولانا محدود کرده بودم .

می خواهم این ایام بیشتر با شعر سخن بگویم که معتقدم گاهی زبان شعر از هر سخنی رسا تر است... !


لینک مطلب
یکشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۴

یا رب امان ده ...

چندان که گفتم غم با طبیبان
درمان نکردند مسکین غریبان

آن گل که هر دم در دست بادیست
گو شرم بادش از عندلیبان

یا رب امان ده تا باز بیند
چشم محبان روی حبیبان

ما درد پنهان با یار گفتیم
نتوان نهفتن درد از طبیبان

درج محبت بر مهر خود نیست
یارب مبادا کام رقیبان

ای منعم آخر بر خوان جودت
تا چند باشیم از بی نصیبان

حافظ نگشتی شیدای گیتی
گر می شنیدی پند ادیبان

نظرها (9) لینک مطلب
دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۴

طناب ...

واين جهان پر از صدای پای مردمی است

که همچنان که تو را می بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.

نظرها (4) لینک مطلب
جمعه ۲۱ بهمن ۱۳۸۴

فال حافظ

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

الا ای دولتی طالع که قدر وقت می دانی
گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش

هر آن کس را که بر خاطر ز عشق دلبری باری ست
سپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش

عروس طبع را زینت به فکر بکر می بندم
بود کز نقش ایامم به دست افتد نگاری خوش

شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان
که مهتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش

میی در کاسه چشم است و ساقی را بنام ایزد
که مستی می کند با عقل و می بخشد خماری خوش

به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه
که شنگولان خوشباشت بیاموزند کاری خوش

نظرها (3) لینک مطلب
سه شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۴

ارغوان

به همه دوستانم توصیه می کنم حداقل یک بار با " ارغوان " سایه همراه شوند ...


ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟

من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آسماني به سرم نيست،
از بهاران خبرم نيست،
آنچه ميبينم ديوار است.
آه، اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر ميكش از سينه نفس
نفسم را بر ميگرداند.
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي‌ماند.
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني است.
نفسم ميگيرد
كه هوا هم اينجا زنداني است.


هرچه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است.
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است.

اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده،
ياد رنگيني در خاطر من
گريه مي‌انگيزد:
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو ميريزد.

ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي‌افزايد

ارغوان
پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي برين دره غم مي‌گذرند؟

ارغوان
خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغه مي‌آغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگير،
به تماشاگه پرواز ببر.
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند.

ارغوان
بيرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش.

تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من.
امير هوشنگ ابتهاج (ه ا سايه فروردين 1363)

نظرها (5) لینک مطلب


April 2010
September 2009
April 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005



بازنشر مطالب این وبلاگ به‌ هر شکل، بدون اجازه‌ی نویسنده، ممنوع است.
All Rights Reserved. - Razeno.com