صفحه‌ی اول روز نو فتوبلاگ عکس نو پادکست نوای نو لینک‌های روزانه
January 2009 . September 2009
سه شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

من اینجا تا نفس باقیست می مانم ؛ من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم ... !

حقیقتا پس از مدت ها این شعر " ریشه در خاک " شاعر عاشقانه های من فریدون مشیری مرا در تضاد همیشگی ام میان ماندن و رفتن به نقطه عطف مهمی رسانده ؛ فریدون مشیری را همیشه می ستایم و همیشه با او زمزمه کرده ام و این روایت مشیری از دلیل ماندن او در ایران در مقابل پیشنهاد مهاجرت به آمریکا را روایت همان چیزی می دانم که همه این سالها مرا در اینجا نگه داشته است . برای همه آنهائی که دل در گرو اینجا دارند و تقدیم به همه آنهائی که در فراغ این خاک در حسرت بسر می برند ...

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد.
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست
خواهی رفت.
و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گیها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت

نظرها (14) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب
جمعه ۲۸ فروردین ۱۳۸۸

وقتی ما همه خوابیم ... !

شاید اگر بهرام بیضائی هر ده سال یک فیلم نمی ساخت و شاید اگر بیضائی ، سگ کشی را به عنوان آخرین اثر سینمائی اش در ذهن من نقش نزده بود ؛ بیشتر و بهتر با " ماهمه خوابیم " همراه می شدم . اما ما همه خوابیم بیضائی با آنکه شاید انتظارات را از بیضائی که به تعبیری هویت سینمای ایران است برآورده نکرده باشد ، اما زنهار دقیقی بود بر این موضوع که آیا همچنان بیضائی ها نماد سینمای ایران هستند ؟!

Shamsai.1.jpg

همزمانی اکران اخراجی ها و ما همه خوابیم شاید بهترین فرصت را برای درک آنچه که در ما همه خوابیم نهفته است فراهم کرده باشد . فیلم اخیر بیضائی در هجو سینما است و در نگاه کلان تر در هجو جامعه امروز ایران است که قدرت و پول و نو کیسه گان چگونه سمت و سوی هنر و جامعه را به نا کجا آباد هدایت کرده اند .

بیضائی در ما همه خوابیم به دنبال بیان این حقیقت تلخ است که بذری که در به اضمحلال کشیدن و پائین آوردن سطح سلیقه مردم ایران در طی سال های اخیر کاشته شده بود ، امروز به ثمر نشسته است و شاید استقبال میلیاردی از اخراجی ها و امثال آن را باید از اثرات این باروری دانست .

ما همه خوابیم در تلاش برای بیان چرائی به ابتذال کشیدن سینمای ایران در طی این سالیان است و شاید ما به ازای بیرونی فیلم بیضائی را بتوان در همان سال جنبی نمایش ما همه خوابیم جستجو کرد . جامعه ایران از یک پائین آمدن سطح سلیقه عمومی رنج می برد که این کج سلیقگی عمومی را شاید بتوان در استقبال میلیونی ازهر اثر سخیفی در عرصه های هنری و سیاسی و اجتماعی جستجو کرد ؛ و شاید مهمترین دلیل در بسط و گسترش استقبال از تفکرات پوپولیستی را باید در همین پائین آمدن سطح اندیشه و تفکر در جامعه امروز ایران دانست .

ما همه خوابیم بیانگر انحراف یک فیلم هنری به سمت یک فیلم بازاری با اعمال نظر سرمایه گذاران تازه به دوران رسیده است و فیلم روایتگر آن است که هنرمندان اصیل یا باید خود را به جریان بازاری جامعه هنری بسپارند و یا باید به کنج عزلت خود پناه ببرند و آنچه که به نظر من در پس این روایت نهفته است ، امکان تعمیم این روایت به کل جامعه ایران است . تحولات سیاسی و اجتماعی و هنری سالهای اخیر بیانگر آن است که سطح اندیشه و تفکر و سلیقه متوسط جامعه ما با شیب زیادی کاهش پیدا کرده است و بیضائی در ما همه خوابیم در تلاش برای روایت این سطحی گرائی در سینمای ایران است .

شاید سکانس پایانی فیلم را و زمانی که بازیگر " چکامه چمانی " روزنامه مچاله شده را با هدف سطح زباله از ماشین به بیرون پرتاب می کند و آن روزنامه به ناگاه به ماشین فرد دیگر می افتد را باید تیر خلاصی بر پیکره جامعه امروز ایران دانست که باید زباله نثار آن کرد .

اما حقیقتا باید به حال جامعه ای که یوزارسیف فرج ا... سلحشور و اخراجی های مسعود ده نمکی ، نماد هنری و سینمائی آن جامعه است دقیق تر اندیشید و دید آیا غیر از این است که همه ما به خوابی عمیق فرو رفته ایم ؟!

نظرها (5) پی‌نوشت‌ها (0) لینک مطلب


September 2009
April 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005



بازنشر مطالب این وبلاگ به‌ هر شکل، بدون اجازه‌ی نویسنده، ممنوع است.
All Rights Reserved. - Razeno.com