شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۶
در آخرین روزهای هر سال ، همیشه بخش مهمی از ذهنم به مرور آنچه که در آن سال گذشته است می پردازد ؛ این روزها نیز سال هشتاد و شش که آخرین نفس های خود را می دمد و تنها چهار روز دیگر به خاطره ها می پیوندد ، همچون فیلمی از جلوی دیدگانم می گذرد و با روز به روز آن دوباره غمگین و گهگاهی شادمان می شوم .
سال هشتاد و شش را که در ذهنم مرور می کنم ، امسال برای من نه سال مهمی بود و نه سال خوبی !
از هر زاویه ای که می نگرم ، حس خوشایندی نسبت به سال هشتاد و شش ندارم ؛ شاید اگر همین چند کنسرت موسیقی در امسال نبود می توانستم به قاطعیت بگویم که سال هشتاد و شش سالی بود سرشار از تکرار !
در حوزه تحولات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی اطراف مان که هر آنچه در این سال دیدم بالاتر آمدن تیغ تیز سانسورها و توقیف ها و تنگ نظری ها و منفعت طلبی ها و ... بود . در حوزه شخصی و حرفه ای هم تنها می توانم بگویم که همه چیز از جنس تکرار بوده است ؛ چه در زمینه ی کار اصلی و تخصصی ام و چه در زمینه دیگر فعالیت های جانبی ام همه چیز مانند گذشته است .
اما با همه این احوال ، نگاهم به فردا و فردا ها همچنان امیدوارانه است ...
"- وارطان ! بهار خنده زدو ارغوان شكفت.
در خانه ، زير پنجره گل داد ياس پير.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار…"
وارطان سخن نگفت،
سرافراز
دندان خشم بر جگرِ خسته بست و رفت.
" – وارطان ! سخن بگو!
مرغِ سكوت ، جوجه مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته است!"
وارطان سخن نگفت ،
چو خورشيد
از تيرگي برآمدو در خون نشست ورفت
وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود:
يك دم درين ظلام درخشيدو جست و رفت.
وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: " زمستان شكست!"
و
رفت…
شعر : احمد شاملو
TrackBack URL for this entry:
http://razeno.com/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/490
عزیز صبح که شد ما را بیدار کن -ما ازوضع انتخابات تقلبی برگزار شده دیازپام می خوریم-چندتا هم -وخودکشی موقت میکنیم-دق مرگ
سلام
سیامک جان
بارها و بارها از خواندن مطالب سایت شما لذت و گاه کاملا جا خوردم اما یا تنبلی یا ضیق وقت اجازه نداد اظهار نظر کنم اما حالا که فرصتی دست داد می خواهم اولا تشکر کنم دوما آیا شما آهنگ زیبایی که مرحوم بنان بر روی این شعر زیبای استاد شاملو خوانده اند را دارید؟ ممنون می شوم اگر آن موسیقی را در سایتتان قرار دهید. در آخر اینکه هر بار که سری به سایتتان می زنم جریان تابلوهای انبار شده در زیززمین را می خوانم و هنوز انگار باور نمی کنم. من چند باری وقتی جوانتر بودم به موزه هنرهای معاصر رفته بودم. عجب.
فریادی و دیگر هیچ .ه
چرا که امید آنچنان توانا نیست
که پا سر یاس بتواند نهاد.ه
***
بر بستر سبزه ها خفته ایم
با یقین سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم
و با امیدی بی شکست
از بستر سبزه ها
با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم
***
اما یاس آنچنان توناست
که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست !ه
فریادی
و دیگر
هیچ
شاملو
از بس نا امیدی برادر من
یک کم خوش بینانه به اطراف نگاه کن
همه چی اونطور که فکر میکنی سیاه نیست
.
من که بی صبرانه منتظر بهار و سال جدید هستم
انگار زمستون هم بعد از سرمای شدید و بی سابقه امسال
خودش به پیشواز بهار رفته
و بهار چند روزی زودتر
بر سر این شهر سایه انداخته