بودن به از نبود شدن ، خاصه در بهار ... !

در آخرین روزهای هر سال ، همیشه بخش مهمی از ذهنم به مرور آنچه که در آن سال گذشته است می پردازد ؛ این روزها نیز سال هشتاد و شش که آخرین نفس های خود را می دمد و تنها چهار روز دیگر به خاطره ها می پیوندد ، همچون فیلمی از جلوی دیدگانم می گذرد و با روز به روز آن دوباره غمگین و گهگاهی شادمان می شوم .
سال هشتاد و شش را که در ذهنم مرور می کنم ، امسال برای من نه سال مهمی بود و نه سال خوبی !
از هر زاویه ای که می نگرم ، حس خوشایندی نسبت به سال هشتاد و شش ندارم ؛ شاید اگر همین چند کنسرت موسیقی در امسال نبود می توانستم به قاطعیت بگویم که سال هشتاد و شش سالی بود سرشار از تکرار !
در حوزه تحولات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی اطراف مان که هر آنچه در این سال دیدم بالاتر آمدن تیغ تیز سانسورها و توقیف ها و تنگ نظری ها و منفعت طلبی ها و ... بود . در حوزه شخصی و حرفه ای هم تنها می توانم بگویم که همه چیز از جنس تکرار بوده است ؛ چه در زمینه ی کار اصلی و تخصصی ام و چه در زمینه دیگر فعالیت های جانبی ام همه چیز مانند گذشته است .
اما با همه این احوال ، نگاهم به فردا و فردا ها همچنان امیدوارانه است ...
"- وارطان ! بهار خنده زدو ارغوان شكفت.
در خانه ، زير پنجره گل داد ياس پير.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار…"
وارطان سخن نگفت،
سرافراز
دندان خشم بر جگرِ خسته بست و رفت.
" – وارطان ! سخن بگو!
مرغِ سكوت ، جوجه مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته است!"
وارطان سخن نگفت ،
چو خورشيد
از تيرگي برآمدو در خون نشست ورفت
وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود:
يك دم درين ظلام درخشيدو جست و رفت.
وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: " زمستان شكست!"
و
رفت…
شعر : احمد شاملو
