نه امیدی ! چه امیدی ؟ به خدا حیف امید ... !
این روزها که بعضی دوستانم من را به این بازی تازه ی وبلاگی – نوشتن درباره میهن و وطن - دعوت کرده اند ، همچون آتشی که به خرمن زده اند داغ دلم را تازه کرده اند !
میهن ؟! ایران ؟! آینده ؟! اینها بیشتر به شوخی می ماند . این روزها آنچنان سرم را در روزمرگی زندگی ام فرو کرده ام که نبینم ، نشنوم و حس نکنم آنچه را که جلوی چشمانم دارد بر این سرزمین می رود !
" نه امیدی ! چه امیدی ؟ به خدا حیف امید .
نه چراغی ! چه چراغی ؟ چیزه خوبی میشه دید ؟
نه سلامی ! چه سلامی ؟ همه خون تشنه ی هم .
نه نشاطی ! چه نشاطی ؟ مگه راهش میده غم .
دلا از غصه سیاست
آخه پس خونه خورشید کجاست ؟
قفل بازش می کنیم ،
قهر نازش می کنیم ،
می کشیم منتشو ، می خریم همتشو
مگه زوره ؟ به خدا هیشکی به تاریکی شب تن نمیده !
موشه کورم که میگن دشمنه نوره
به تیغ تاریکی گردن نمیده ....
دخترای ننه دریا
کوممون سرد وسیاست
چش امیدمون اول به خدا
بعد به شماست ... "
این روزها از آینده ی ایران ناامیدم و بدتر از نا امیدی ، بی تفاوتم و درباره وطن چیزی ندارم بگویم جزء آنکه وطن ؛ عزیز فراموش شده !
به قول دوستی اگر امروز شاملو زنده بود، به جای آنکه بگوید : " هراس من همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از بهای آزادی بیشتر باشد " ، باید می گفت : " هراس من همه مردن در سرزمینی است که مزد حماقت و بلاهت از بهای آزادی بیشتر است ... ! "
