راهنما مال شب ... !
این یک داستان کاملا واقعی است !
هفته قبل توی خیابان یوسف آباد سر ظهر داشتم می رفتم جایی که یهو خیابون خیلی ترافیک شد .
جلوی من یه ماشین بود که معلوم بود رانندش تو ترافیک خیلی خسته شده ، یهو تا یه مقدار جلوش باز شد ، بدون توجه به ماشین سمت راست خودش ، پیچید توی اولین کوچه !
تا پیچید تو کوچه ، این ماشین بغلی من که معلوم بود از این مسافرکش های یوسف آباد و ماشین مورد نظر برای رفتن به توی کوچه ، یهو پیچیده بود جلوی اون ، سرش را از پنجره بیرون آورد و خطاب به راننده ماشین اولی با فریاد گفت : هووو گوسفند ! می خوای بپیچی راهنما بزن !!
راننده اولی که دیگه پیچیده بود تو کوچه ، یهو ترمز دستی رو کشید و از ماشین پیاده شد و با یه لهجه غلیظ ... و خیلی جدی خطاب به راننده مسافرکش گفت : هوووو ! گوسفند هم خودتی ! مگه نمی دونی ، رهنما مال شب .... !!
