« حکایتی درباره ظلم پذیری ما | صفحه اول | پشت دیوار تاتر شهر »

راز دل

مرا رازی است اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم

قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمیبینم

دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی آید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم

نم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمیبینم

خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمیبینم

کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست و آن دم هم نمیبینم


دنبالك

دنبالك اين مطلب:
http://razeno.com/mt32/mt-tb.cgi/320


نظرات

سوسن جعفري :

Humm ... Siyamake Ghaasemi!

ماکان :

وای من چقدر این اهنگ استاد رو دوست دارم...البته همه آهنگ هاشو دوست دارم

hamoon :

1 am bood. jadde ye Ghom- arak...ostaad,faryad mikard-o man:...

:

سلام . شعر زیبایی بود . البته من با صدای استاد نشنیدمش . ولی وصف دل من بود . خوشم اومد .

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007