« April 2007 | صفحه اصلي | June 2007 »

May 30, 2007

پشت دیوار تاتر شهر

در راستای اینکه مدت زیادی بود که شدیدا علاقه مند بودم که یه کار فرهنگی بکنم و در راستای اینکه از بس به خانه ‏هنرمندان ( یا به قول عزیزان کیهانی , خانه مخملی ... ) رفته بودم دیگه آدم های اونجا قیافه من براشون تکراری ‏شده بود ، با هماهنگی با عزیزی که از سفیر کبیر فرانسه نیز گرفتار تر است تصمیم بر آن شد که به تاتر شهر برویم و ‏تاتری را مورد تفقد قرار دهیم . ‏

خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و فلک به کار آمدند و پس از تحقیقات فراوان در مورد آنکه کدام تاتر در حال اجرا را ‏مورد تفقد قرار دهیم و بعد از هماهنگی فراوان و تنظیم برنامه ها و قرار ها و جلسه های مختلف ، دیروز فرصتی دست ‏داد تا عازم تاتر شهر شویم و کار فرهنگی کنیم . ‏

خلاصه ماشین محترم را پارک کرده و پس از پیاده روی نسبتا طولانی با اشتیاق تمام به گیشه تاتر شهر رسیدیم و آن ‏هنگام بود که دیدیم .... : " به علت فرا رسیدن ایام عزاداری تاتر شهر امروز تعطیل است " !!!‏

نتیجه گیری فلسفی : بابا به ما کار فرهنگی نیامده است ، ما همون بهتر که همش بریم بشینیم تو این رستورانها و به ‏جای کار فرهنگی ، کار شکمی کرده و حرف های فرهنگی بزنیم !‏

نتیجه گیری اخلاقی : توصیه می کنم لطفا هر روز صبح بعد ار آنکه از خواب بیدار شوید ابتدا همه تقویمهای جلالی ، ‏رومی ، میلادی ، هجری شمسی ، هجری قمری و ... را مورد بررسی دقیق قرار دهید تا ببینید که اصلا اون روز می‏‎ ‎توانید از خواب بیدار شوید یا اینکه بهتر است که پتو را بر روی سر کشیده و به برنامه هایی که قرار بود اون روز انجام ‏دهید در زیر پتو فکر کنید .‏

راز دل

مرا رازی است اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم

قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمیبینم

دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی آید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم

نم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمیبینم

خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمیبینم

کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست و آن دم هم نمیبینم

May 29, 2007

حکایتی درباره ظلم پذیری ما

این مطلب را دیروز دوستی برای من ایمیل کرد و از من خواست در صورت تمایل در اینجا روایتش کنم !‏

*****

‎دیروز در رادیو‎ ‎، مصاحبه ای پخش می شد راجع به طرح مبازره با بدحجابی مردان و زنان ! همه مصاحبه ‏شوندگان موافق بودند و حمایت می کردند. تا بالاخره نوبت مردی رسید که در این جریانات گرفتار آمده بود و ‏به جرم بدحجابی ماشینش برای چند روز توقیف بود ! (و برای گرفتن خلافی و پرداخت جریمه ها و اجاره ‏پارکینگ و ... به نیروس انتظامی مراجعه کرده بود ). وی در مصاحبه با خبرنگار تنها جمله ای که گفت این ‏بود که " لطفاً کاری کنید که ماشین ها را بتوان زودتر بازپس گرفت. چون ما ماشین ها را احتیاج داریم"!

یاد حکایتی قدیمی افتادم اندر باب ظلم پذیری مردم ما که (یکی از روایتهای) آن را اینجا با کمی سانسور ‏بازگو می کنم

می گویند در روزگارهای قدیم، شاهی بود که وزیر دانشمندی داشت. هزینه دربار زیاد بود و وزیر پیشنهاد ‏افزایش مالیاتها را داد. شاه می ترسید که چنین کاری موجب اعتراض مردم شود. اما وزیر معتقد بود که ‏مردم اهل اعتراض نیستند. برای اثبات ادعا آزمایشی ترتیب داده شد.

گفتند هرکس که از دروازه های شهر عبور می کند ، باید یک سکه طلا پرداخت کند.
خبری نشد. مردم می پرداختند و می رفتند.
تعداد سکه ها را به دو سکه، سه سکه و در نهایت ده سکه افزایش دادند.
خبری نشد. مردم همچنان می پرداختند و میرفتند.

تصمیم گرفتند آزمایش را تغییر دهند. گفتند کسانی بر دروازه بایستند و هر کسی که از دروازه می گذشت، ‏یک بار مورد تجاوز قرار بگیرد.
شاه و وزیر منتظر نتیجه بودند اما باز هم صدای اعتراضی بلند نشد. تا این که سربازان روزی گفتند: ‏اعلیحضرتا! مردی به شکایت آمده است! شاه و وزیر با هیجان گفتند مرد را بیاورید. مرد آمد. با لکنت و ‏سختی گفت:

‏" اعلللی حضرتتتتا! خواستم تقاضا کننننم تعداد تجاوز کنندگان در ددددروازه ها را افزایش ددددهید تا مردم ‏اینگوننننننه در صفهای طویللللللل ناسیتندددد"!‏

‏*****
راست می گویند که افسانه های هر ملتی از واقعیت های تاریخی آن ملت واقعی ترند! ‏

May 28, 2007

آقای کیارستمی ! لطفا تیشه را زمین گذارید !‏

انتشار دیوان حافظ به روایت عباس کیارستمی ، این روزها در جمع های ادبی با حاشیه های فراوانی همراه بوده است . ‏فارغ از دیدگاه موافقان و مخالفان روایت کیارستمی از اشعار حافظ ، آنچه که به نظر من جای نگرانی و تاسف دارد آن ‏است که در جامعه ما به تازگی رویه ای به شدت باب شده است و آن اینکه شخصیت ها از اعتبار کسب کرده خود در ‏حوزه های دیگر استفاده کرده و به پشتوانه ی آنها وارد زمینه ی دیگری می شوند که کمتر تخصص و آگاهی در آن ‏زمینه ندارند .‏

ورزشکاران ما نماینده مجلس می شوند ، عضو شورای شهر می شوند تنها به این دلیل که زمانی ورزشکاران نامی بوده اند ‏و متاسفانه بخش بزرگی از جامعه پیش مدرن ما هم تصور می کنند که اگر شخصی کشتی گیر خوبی بود است حتما ‏نماینده مجلس خوبی هم می شود ، حالا این به آن چه ارتباطی دارد ، ا… الاعلم ! ‏

اما آنچه که تاسف مرا صد چندان می کند آن است که فرهیختگان و روشنفکران ما هم گویا این رویه تازه را پسندیده اند ‏و این اجازه را به خود می دهند که با اعتبار کسب شده خود در زمینه های دیگر در هر سوراخی سرک بکشند !‏

من نمی دانم عباس کیارستمی بزرگ که حقیقتا افتخار سینمای ایران است چه ارتباطی با شعر آن هم حافظ دارد ، ‏تنها این را می دانم که قرار نیست یاداشت های شخصی یک کارگردان در باره شعر و شاعری و حافظ تنها به این دلیل ‏که عباس کیارستمی است منتشر شود !‏

من نمی دانم که ‏sms‏ ای کردن و به زبان امروزی در آوردند شعر حافظ آیا نماد نوگرایی و مدرن بودن است یا خیر ؟ اما ‏این را می دانم اگر قرار باشد اشعار حافظ به زبان حتی کوچه بازاری نیز درآید ، باید توسط کسی انجام شود که ‏خود غوطه ور در شعر و ادبیات باشد نه کارگردان و مجسمه ساز نامی !‏

حافظ شاملو را می پسندم ، چون شاملو خود غوطه ور در شعر و ادبیات است و او باشناختی که از مرزهای شعر دارد این ‏توان را دارد که مرزها را درنوردد و حافظ تازه ای را روایت کند اما عباس کیارستمی ... ؟!‏

اما جالب آنجاست که امروز کسانی از روایت ‏sms‏ ای کیارستمی حمایت کرده و درباره آن در روزنامه ها یاداشت و ‏گزارش می نویسند که حتی شاید یک بار هم دیوان حافظ را به دست نگرفته اند . شعر حافظ همیشه مخاطب خود را داشته ‏است و برای خود حریم و حرمتی دارد و قرار نیست که برای آنکه حافظ خوانان بیشتری داشته باشیم ، به جای آنکه ‏سطح شعور مخاطبان را بالا ببریم ، حافظ را به زبان عامیانه نزدیک کنیم .‏

و جالبتر آنکه امروز خواندم که کیارستمی پس از حافظ به سراغ سعدی رفته است و قرار است که سعدی را به روایت ‏تازه ای منتشر کند و با ادامه این روند باید به گفت که آقای کیارستمی عزیز ! لطفا اجازه دهید که ادبیات و شعر کلاسیک ایران به همان ‏شکل سنتی و قدیمی و پوسیده خود باقی ماند و شما نوآوری و ایده های ناب خودتان را در همان سینما و عکاسی تجربه کنید ! ‏

پ . ن . : من همینطور که در متن هم نوشتم ، تاکیدم در این یاداشت بیشتر بر این مقوله است که نباید از اعتبار کسب شده در یک زمینه خاص در زمینه های دیگر استفاده کرد .
آیا اگر عباس کیارستمی کارگردان بزرگی نبود ، باز هم این کتاب این همه در کانون توجهات بود ؟!
اگر جواب منفی است ، حرف من دقیقا همین است که همانطور که گفته شد نباید اعتبار کسب شده در یک زمینه خاص مثلا سینما را در زمینه های دیگر مانند ادبیات خرج کرد !

May 26, 2007

نقش خیال

ایده اولیه ی تشکیل این گروه مربوط به چندین ماه قبل بود و زمانی فکر آغازش به ذهنمان رسید که بر آن شدیم تا ‏توانایی هایمان هرچند اندک را در کنار هم قرار دهیم و بودنی را آغاز کنیم تا به شدنی برسیم ! ‏

گروه مشاوران و مجریان فنی ، هنری و مطبوعاتی نقش خیال بر آن است که با توانایی ها و تجربیات اعضایش ‏راه جدیدی را برای بر آوردن نیازهای فنی و هنری شما ، از پیاده سازی دامنه ، هاست و طراحی تخصصی وب ‏سایت ها تا مشاوره و اجرا در زمینه پیاده سازی اینترنت پرسرعت ، شبکه های ارتباطی و ارتباطات صوتی و ‏تصویری بر آورده سازد. ‏

زحمات فراوان سرپرستی و هماهنگی این مجموعه را حنیف مزروعی برعهده دارد و بهزاد باشو ، فرنوش ‏معیری و من دیگر اعضای این گروه در آغاز این راه هستیم .

در پایان برای آنکه بیشتر از ما بدانید ، پیشنهاد می کنم سری به اینجا بزنید ! ‏

May 25, 2007

THE WEEK IN PICTURES

این ماجرای من و فتوبلاگم هم ماجرای غریبی است ! این فتوبلاگ مصداق کاملی از ایرانی بودنم شده است ؛ نمی دونم ماجرای جهنم ایرانی ها را شنیده اید یا نه ! می گن یه روز یه بنده خدایی را می برند جهنم و در جهنم برای اینکه به عاقبت اعمالش آگاه بشه می فرستنش بخشی که قیر را با قیف به گلوی آدم ها می ریزند ! با ترس و دلهره وارد این بخش می شه و در کمال تعجب می بینه که همه دارن چرخ می زنند و خوش و سرحال مشغول گپ و گفت با هم دیگه هستند .
از یه جهنمی دیگه می پرسه که اینجا چه خبره ؟ چرا کسی را مجرازات نمی کنند ؟
جهنمی دیگه می گه که آخه اینجا قسمت جهنم ایرانی ها هست و برای اینکه ما را مجازات کنند هر روز یا قیر نیست ، یا قیف نیست یا مسوولش نیست ... !

من هم همین جوری شدم ؛ یه زمانی سوژه های خوب زیاد بود و من دوربین خوبی نداشتم ، یه زمان دیگه ای نه دوربین خوبی داشتم و نه سوژه ی خوبی داشتم و حالا دوربینم خوب است و سوژه های خوب هم است اما من حس عکس گرفتن ندارم !

از این هفته جمعه ها تعدادی از بهترین عکس های خبری هفته گذشته را از مجموعه THE WEEK IN PICTURES سایت خبری msnbc انتخاب کرده و در اینجا قرار خواهم داد :

Sounding off
sounding off.JPG
photo by : David Mdzinarishvilli / Reuters

Road to nowhere
road.JPG
photo by :Dan Gill / AP

smile while you soak
smile.jpg
photo by : Yoshku Oksana / Reuters

May 22, 2007

از امروز با نوروز ‏

از امروز و در دهمین سالگرد دوم خرداد ، پایگاه اطلاع رسانی نوروز آغاز به کار کرده است . ‏

ورود نوروز را به جامعه ی اطلاع رسانی مجازی به فال نیک می گیرم و صمیمانه این آغاز را به دوست عزیزم حنیف ‏مزروعی سردبیر این پایگاه اطلاع رسانی تبریک می گویم که من خود شاهد تلاش های فراوان او در هفته های اخیر برای راه ‏اندازی این پایگاه در سالگرد دوم خرداد بوده ام .

May 21, 2007

شرم باد بر من و تو !

‏بی هیچ پرده پوشی باید گفت : توحش را به نهایت رسانده اند و شاید اینها تازه همه از نشانه های سحری باشد که ‏شامگاهش نا پیداست .‏

girl-attacking.jpg

آری ! شرم باد بر من و تو که درمیانه ی روز و در دل شهری که من و تو در آن زندگی می کنیم ، سیمای ‏خواهر تو ، خواهر من را نیروی هایی که باید پیام آور امنیت و آرامش برای این مردم باشند به خون می کشند و ‏ما همچنان تنها نظاره می کنیم ! ‏

آری ! آنان که پیام آور طرح امنیت طالبانی بودند و در تلاش برای آن هستند که دین را با باتوم و زنجیر برای ‏من و تو به ارمغان آورند ، دیروز در تلاش خود زیاده روی کرده اند و چهره خواهر من و تو را تنها به جرم ‏مقاومتش در برابر این توحش به خون کشیده اند .‏

آری ! می توان روزنامه ها را به سکوت در برابر این توحش واداشت ، می توان بنگاه خبر پراکنی حکومتی ( ‏سیمای اسلامی ) را به بیان ارزشهای های طرح امنیت طالبانی وادار کرد ، اما هرگز نمی توان اشک ها و کینه ‏ی نشسته بر دل این زن را زدود ! ‏

و امروز من و تو تنها می توانیم در وبلاگ های خود بنویسیم و شاید این تنها مرحمی باشد بر ‏دردی که تمام وجود ما را فرا گرفته است از این همه توحش و بی غیرتی ! نمی توان منطقی بود ، نمی توان ‏تحلیل کرد ؛ تنها می توان شرم کرد بر آنچه که بر من و تو می رود . ‏

در همین زمینه :
درگيري خونين پليس با زنان در ميدان هفت تير تهران - کانون زنان ایرانی

وبلاگ نویسی هرگز مصادره نمی شود !

سیاست کلان حاکمیت در ایران برای مقابله با هر پدیده و یا نظریه ی اجتماعی ، سیاسی ، فرهنگی تازه و نویی که با ریشه های تفکر محافظه کاری سازگاری ندارد همواره شامل دو فاز بوده است که در صورت عدم موفقیت در فاز اول ، فاز دوم آغاز به کار می کند . .

1- فاز انکار : در فاز اول تلاش می شود که آن پدیده و یا نظریه تازه به طور کامل بایکوت شود و یا به قولی اصلا دیده نشود ؛ یعنی تلاش همه جانبه در جهت انکار حتی وجود چنین رفتار یا پدیده ای . و در این راه از تمام ابزار های رسانه ای موجود استفاده می شود تا به کلی موجودیت آن پدیده تازه انکار شود

2- فاز استحاله : آن هنگام که با همه تلاش ها و برنامه ریزی ها دایره توجهات به این پدیده ها از حد قابل توجهی می گذرد و به قولی دیگر آنقدر " اظهر من الشمس " می شد که امکان انکارش وجود ندارد ، تلاش جدیدی شروع می شود در جهت استحاله تمام عیار آن پدیده و مصادره کردن و لوس کردن آن تا با چسباندن لوگوی حکومتی به آن بازار توجهات به آن پدیده را از سکه بیندازند .

نمونه های فراوانی برای این نوع برخورد وجود دارد . در میان به عنوان مثال می توان از تفکر اصلاح طلبی ، رفرمیسم و جبهه اصلاحات نام برد که در ابتدای پیدایش و در سالهای متمادی حتی وجود چنین تفکر و جبهه ای حتی دربخش هایی از حاکمیت ، از جانب رسانه های رسمی حکومت کاملا انکار می شد و آن هنگام که دیده شد موج اصلاحات فراتر از آن است که قابل انکار باشد ، فاز دوم برخورد آغاز شده و تلاش شد که این واژه و تفکر استحاله شود . آن هنگام بود که هر گروهی با محافظه کارترین تفکرات واژه اصلاحات را به خود چسباندند و از دل آنها گروهایی همچون اصولگرایان اصلاح طلب ، اصلاح طلبان اصولگرا و ... به بار نشست و تا آنجا پیش رفت که گفته شد که : اصولگرایی که اصلاح طلب نباشد ، اصولگرا نیست !!

و نمونه بارز دیگر برخور و واکنش حاکمیت در برابر پدیده های رسانه های آن لاین و وبلاگ نویسی است . آن زمان که این پدیده در ایران پا گرفت تلاش فراوانی شد که این پدیده از ریشه انکار و حتی نابود شود و اینترنت و وبلاگ نویسی همردیف با فحشا دیده شد و آن هنگام که وبلاگ نویسی در جامعه آنچنان گسترش یافت که دیگر قابل انکار نبود ، فاز دوم آغاز شد و تلاش شد که وبلاگ نویسی را هم به رسانه ای حکومتی تبدیل کنند ؛ انجمن وبلاگ نویسان مسلمان آغاز به کار کرد و هر نهاد حکومتی شروع به وبلاگ نویسی و اشاعه فرهنگ وبلاگ نویسی کرد ؛ باشگاه وبلاگ نویسان تهران تاسیس شد و هر روز از دل حوزه های علمیه وبلاگ تازه ای تاسیس شد .

این گسترش را به فال نیک می گیرم اما تنها این را می گویم که شاید بتوان جریان رفرمیسم و اصلاح طلبی را به خاطر جنس حاکمیتی آن در برهه ای از زمان استحاله کرد ، اما جریان آزاد وبلاگ نویسی در ایران را با توجه به خصوصیات ذاتی این پدیده از جمله مستقل بودن آن از تمام نهاد های حکومتی ، هرگز نمی توان استحاله کرد و این چنین است که در نخستین جشنواره رسانه های دیجیتال و چند رسانه ای که از سوی وزارت ارشاد برگزار شد ، تنها وبلاگ هایی شرکت کردند که تاریخ مصرف دارند و از جنس حکومت بوده اند و شمار مخاطبین شان در بین مخاطبین آن لاین شاید از چند صد نفر در مجموع بیشتر نباشد .

May 19, 2007

تاثیرگذارترین ها ... !

دعوت حنیف عزیز از من برای شرکت در بازی جدید وبلاگی ، من را بر آن داشت که این بیست و اندی سال پیموده شده ازعمر را با دور تند مروری بکنم و بخشی از مهمترین و تاثیر گذار ترین آدم ها و دوران زندگی ام را بازگو کنم .
این را بگویم که با آنکه همیشه با نسخه های دست چندم از یک ایده جالب میانه خوبی نداشته ام و به همین دلیل در یکی دو بازی بعد از بازی شب یلدا شرکت نکردم ، اما حسی مرا مجاب کرد که در این بازی شرکت کنم .

اما بخشی از مهمترین و تاثیرگذار ترین آدم ها و دوران زندگی من :

1- حضرت مولانا : شیفتگی و شوریدگی مولانا ، همواره مرا به هیجان رسانده است ؛ مولانا برای من نماد عاشقی و شوریدگی بوده است . چه شب ها که شور و مهر خود را در دیوان غزلیات شمس او یافته ام و هیچ کلامی را بالاتر از شعر او برای بازتاباندن شوریدگی و عشق خود پیدا نکرده ام .

2- شجریان : من نمی دانم از شجریان چه بگویم که با صدای او زیسته ام و با نوای او عاشقی کرده ام و با او به وادی شعر و موسیقی گام نهاده ام ! شاید حضور در کنسرت یاد ایام او در سالهای نوجوانی نقطه ی عطفی در زندگی من بود و پس از آن زمانی را به یاد ندارد که لحظه ای از او فاصله گرفته یاشد . شجریان برای من حافظ زمان بوده است و با نوای او اندیشه حافظ ، سعدی و ... در ذهن من نقش بسته است .

3- حسین علیزاده : از شیفتگی و تاثیر استاد علیزاده بر من همین بس که نام این روزانه ها را وام دار اثر به جاودانه ی او " رازنو " هستم . موسیقی او برای من همواره نوایی متفاوت بوده است و استاد حسین علیزاده همواره برای من نماد نو آوری و پیش رو بودن در عین پایبندی به ریشه ها ست .

4- ماهاتیر محمد : اندیشه های او و برنامه های او برای توسعه و آینده را همواره ستوده ام و او را مرد آینده می دانم . آن هنگام که دانستن در زمینه ی مدیریت ، توسعه و برنامه ریزی های کلان برای آینده بویژه برای توسعه IT همه وجود مرا فرا گرفته بود . اندیشه های او و نوشته های او در نوع نگاهش به آینده برای من یهترین الگو بود .

5- کریمی : دبیر تاریخ دوران دبیرستانم که حس ایران دوستی من را صد چندان کرد . هرگز فراموش نمی کنم که دوران دوم خرداد همزمان بود با کلاس تاریخ سال سوم دبیرستان من ؛ ساعت ها درس و کتاب را به کناری وا می نهادیم و از ایران و آنچه بر او رفته است می گفتیم و برای خود آینده ای بهتر را در نقش خیالمان ترسیم می کردیم . فراموش نمی کنم که فردای روز دوم خرداد با شوق تمام به نزد او رفتم تا شادیمان را برای آنچه که آغازی نو برای ایران می داستیم به هم تبریک بگویم اما افسوس !

6- شهلا شرکت : مهمترین اتفاق در دوران انتخابات ریاست جمهوری دو سال قبل آشنایی من با خانم شهلا شرکت بود . آشنایی با شهلا شرکت که همیشه و در سالیان نوجوانی و جوانی نماد روزنامه نگاری نرم و پیوسته و پایدار برای من بود در این نزدیک دو سال اخیر درس های فراوانی برای من داشته است . از او آموخته ام که رمز پایداری قلم در بی طرفی و تعادل آن است . از او آموخته ام که باید به زیست متفاوت آدم ها و دگردیسی آنها به دیده احترام نگریست و در این ایام جسارت برای تغییر ، نو آوری و متفاوت زیستن و متفاوت دیدن در زندگی را تماما در او دیده ام . او به من آموخت که زندگی را آنچنان که باید باشد ببینم نه آنچنان که هست !

7- حسین قاضیان : آموخته های که از او و از دوره جامعه شناسی کوتاه او داشته ام ، سر آغاز و سرچشمه ی شروع دوره ای نو در زندگی من بوده است که در این دوره زمانهای زیادی را به زندگی مدرن و متفاوت می اندیشم . به واقع آموخته ها و کلام نافذ دکتر قاضیان سبب شد که به داشته ها و اندیشه های شکل گرفته در درونم درباره زندگی ، جامعه و ... به دیده ی تردید بنگرم و این شک سر آغاز آموختن دوباره ای برای من شد . هنوز هم در خیلی از زمانها کلام و آموخته های او در آن دوره ی کوتاه برای من مهمترین سند در اندیشیدن درباره مدرنیسم ، پس مدرنیسم و جامعه است .

8- استاد همایی : استاد دانشگاه دوره لیسانس که شخصیت و نگاه مهندسی اش به دنیای اطراف همیشه من را جذب خود می کرد . او که استاد راهنمای من نیز بود ، اولین دانسته هایم در زمینه ICT ، IT را از او فرا گرفتم و داشتن نگاه سیستمیک و فازی به دنیای پیرامون و پروژه ها را مدیون او هستم .

9- پدرم : پدرم برای من در تمام عرصه های زندگی ای مهمترین و بزرگترین تکیه گاه بوده است ؛ همیشه و در همه حال او برای من همانند تکیه گاه محکمی بوده است که می توانم تا هر کجا که می خواهم ودرهمه ی زمینه ها به او تکیه کنم

10- مادرم : مادرم برای من همیشه نماد دوست داشتن و مهر ورزیدن بدون هیچگونه منتی بوده است .او نماد کاملی از تعریف واژگان مادر است که همه چیز را برای فرزندانش و موفقیت آنها می خواهد

11- خواهرم : اولین ریشه های فکری من و مهمترین نحله های اندیشه های من را او بنا نهاده است . بی شک تا همین سالهای اخیر خود آگاه و یا نا خودآگاه ، حجم مهمی از اعتقادات و گرایش های من برگرفته از او اندیشه های او بود . شاید هنوز هم مهمترین دیده بان من و صاحب نظر ترین دوست زندگیم باشد .

و شاید از مهمترین دورانهای زندگیم می توانم به دوران جنگ و موشک باران های تهران و آن شبهای پر التهاب ، به دوران دبیرستانم ، به دوران آموختن و مشق تار در محضر محمد رضا ابراهیمی عزیز ، به آغازین سالهای دوره لیسانس و به دوران انتخابات ریاست جمهوری خاتمی و دوران ستاد انتخابات دکتر معین در دو سال قبل می توانم اشاره کنم که هر یک به نوعی تاثیرات فراوانی را بر من گذاشته اند ..

دوستان زیر را به این بازی دعوت می کنم برای آنکه دوست دارم که تاثیر گذارترین آدم ها و دوران زندگی شان را بشناسم :

لحظه - جمهور - پرگلک - یک پزشک - یاداشت هایی برای مخاطبان احتمالی - وبلاگ پویا - مانا مهر - پارسی خوان - میرا - باغ بی برگی - سنجاقک - مریم اینا - رادیو سیتی - کوچه مردها - کوچه شماره هفت - آمپلی فایر - به تماشای آبهای سپید - نسرین - آذرستان - زندگی سیمور - دلشوره های من - منیرو روانی پور - شبستان - از هر دری سخنی - همه روزهای من - زهرا - حضور - مریم بانو - شادبانو - باربا ماما - خروسک - مسیح علی نژاد - Datum of Freedom

May 16, 2007

World Cmmunications Day

فردا بیست و هفتم اردیبهشت ( نوزدهم می ) روز جهانی ارتباطات و مخابرات است .

در این یک سال و اندی که این روزانه ها را می نوسیم ، شاید به تعداد انگشتان دست هم یاداشت و مطلب ‏درباره ی گرایش و تخصص حرفه ای خودم یعنی ‏IT‏ ، ‏ICT‏ و ارتباطات ننوشته ام ؛ دلیل آن را نمی دانم ، ‏شاید از این زاویه بوده است که ترجیح می دادم که در اینجا فارغ از روزمرگی ها و دغدغه های تخصصی و ‏حرفه ای ام به دیگر دلمشغولی هایم بپردازم . ‏

Main_web_header_eng.JPG

فرا رسیدن روز جهانی ارتباطات را به همه ی دوستان و همکاران و همه ی متخصصان ارتباطات و مخابرات ‏ایران که در سخت ترین شرایط و با همه تنگناها و کاستی ها و تحریم های موجود به کار تخصصی خود مشغول ‏هستند ، تبریک می گویم .‏

به مناسبت روز جهانی ارتباطات تصمیم گرفته ام که زین پس ،گاهی نگاه و سمت و سوی این روزانه ها را به ‏سمت بررسی نقادانه ی این حوزه مهم و پر حاشیه – رسانه ها و ارتباطات – هم متمرکز کنم .‏

سونامی گرانی در راه است !

این روزها که ماجراهای توزیع کارت هوشمند سوخت و تعیین قیمت بنزین و گازوئیل و ... نقل هر محفلی شده ‏است ، آنچه که برای مردم عامه مانده است بلاتکیفی محض است .‏

در اینکه قیمت بنزین در ایران به شدت ارزان است و این مساله هم مصرف بی رویه بنزین را سبب می شود ‏و هم باعث قاچاق حجم قابل توجه ای از این کالای استراتژیک در استانهای مرزی ما به کشور های همسایه می ‏شود ، تصور نمی کنم شکی وجود داشته باشد اما قصه آنجا آغاز می شود که گران کردن سوخت شرایط و زیر ‏ساخت هایی نیاز دارد که جامعه ی ما به کلی از آنها دور است .‏

زیر ساخت های حمل و نقل عمومی ما در حد صفر است ؛ با مترویی که داخل شدن به ایستگاه های آن به اختیار ‏خود است و خارج شدن از آن به اختیار موج جمعیت ، با اتوبوس هایی که بیشتر به سوناهای خشک شباهت دارد ‏و ... دیگر رمقی برای استفاده از سیستم های حمل و تقل نمی ماند ‏

اما در این میان و با همه این احوال ، ناتوانی دولت در سیستم توزیع کارت سوخت و ضعف در تجهیز پمپ بنزین ‏ها ، بلاتکیفی مردم در این میان و بالا و پایین کردن پی در پی قیمت گازوئیل و پاس کاری تعیین قیمت بنزین بین ‏دولت و مجلس همه و همه دست به دست هم داده است تا در حالی که کمتر از یک هفته به زمان تعیین شده برای ‏آغاز این طرح مانده است ، هیچ کس به طور قطعی ازچگونگی پیداسازی این طرح اطلاع ندارد.

دولتی که قرار بود نفت را بر سر سفره های مردم آورد ، امروز در رساندن حتی بنزین هم بر سر باک ماشین های ‏مردم ناتوان مانده است و برای آنکه تبعات گرانی های ناشی از اعمال سهمیه بندی و دو نرخی شدن قیمت بنزین را ‏به گردن نگیرد ، همچنان استراتژی " کی بود ، کی بود ، من نبودم " را برای جواب گویی گرانی های ‏ناشی از این امر در پیش گرفته است .‏

اما آنچه که قابل پیش بینی است ، این است که جامعه ی ایران با اعمال سیاست های سوختی جدید در بدترین شکل ‏آن و در بدترین زمان ممکن ، درحال مواجه شدن با سونامی شدید تورم و گرانی در ماه های آینده است .‏

May 14, 2007

...

برای آنهایی که مدیر هستند و یا اینکه خودشان فکر می کنند که مدیر هستند :‏

مرگ یک سازمان و یا موسسه وقتی فرا می رسد که کارکنان آن سازمان ، خود مجبور باشند که به دنبال حقوق ‏طبیعی خودشان باشند ... !‏

مدیر پرشین بلاگ در بند !

خبر دستگیری مهدی بوترابی مدیرعامل " پرشین بلاگ " امروز در حالی پس از چند روز به طور رسمی منتشر می شود که بنابر شواهد و اخبار غیر رسمی وی در بعد از ظهر سه شنبه هفته قبل ( نوزدهم اردیبهشت ) توسط ماموران دادستانی تهران در محل کار خود بازداشت شده است .

گروه سایت های" پرشین بلاگ " طی سالهای اخیر و در زمان مدیریت مهدی بوترابی ، به عنوان بزرگترین جامعه اینترنتی ایرانیان نقش بسیار مهمی در توسعه و همگانی کردن فضای وب و بویژه فرهنگ وبلاگ نویسی در بین فارسی زبانان داشته است .

در طی برخورد های معدودی که در طی این سالها با وی داشته ام ، بوترابی را با توجه به داشتن تجارب فراوانش در زمینه کارهای اقتصادی و توسعه ای در زمینه وب ، فردی موثر و خوش فکر و دارای برنامه در این زمینه می دانم و امیدوارم که شرایط آزادی او هرچه زودتر فراهم شود .

May 13, 2007

تابوی مذاکره شکسته می شود ؟!

در راستای اینکه سخنگوی وزارت خارجه ایران اعلام کرده است که ایران به شدت به دنبال " كاهش آلام و درد و رنج ملت عراق" ، " تقويت و حمايت از دولت قانوني نوري‌المالكي" و" همچنين تقويت و تثبيت آرامش و امنيت در آن كشور " است ، بعد از نزدیک به سی سال ، ایران اعلام آمادگی کرده است که حاضر است به طور رسمی با آمریکا بر سر میز مذاکره
بنشیند

با آنکه ایران در طول این سالها مذاکرات مخفیانه ی زیادی را با آمریکا ها انجام داده است ، اما اعلام خبر آغاز مذاکرات رسمی بین ایران و آمریکا می تواند نقطه ی عطف مهمی در سیاست های ایران باشد .

اما آنچه که در این میان بیشتر از همه خود نمایی می کند ، تایید همان تحلیل همیشگی است که گفته می شد همیشه مهمتر از آنکه ایران با آمریکا وارد مذاکرات رسمی شود یا نه ، در بین حکمرانان ایران این نکته اهمیت داشته است که ایران در زمان چه دولتی و توسط چه کسانی با آمریکا وارد مذاکره شود .

فقط تصور کنید که اگر در زمان دولت خاتمی ، دولت ایران آمادگی خود را برای مذاکره رسمی با آمریکا اعلام می کرد ، تا اطلاع ثانوی حوزه های علمیه تعطیل می شد و طلاب کفن پوش از قم عازم تهران می شدند تا تهران را فتح کنند و فریاد " وا اسفا " ی کیهان و رسالت و ... گوش فلک را کر کرده بود و امروز دین داران دیروز ، دین خود را وانهاده و حامی سیاست های دولت مهرورز گشته اند !

اعلام خبر رسمی آغاز مذاکراه ایران با آمریکا بر سر مسائل عراق ، صحبت های غیررسمی چند هفته ی اخیر مبنی بر چرخش دیدگاه مقامات بالای حکومتی ایران و ابراز تمایل ضمنی آنها برای مذاکره با آمریکا را تایید می کند !

هرچند که من مذاکره با آمریکا و غرب و گسترش رابطه با آنها را در زمان هر دولتی که باشد به فال نیک می گیرم ، اما همچنان به دلایل زیادی که در این یاداشت مجال پرداختن به آنها نیست ، به این جریان به دیده شک می نگرم .

سخنی با استاد " محمد رضا لطفی " !

حرف زدن و انتقاد کردن از خالق " سپیده " ، " به یاد عارف " و … شاید کمی جسورانه باشد . " محمد رضا لطفی " استاد یگانه ی تار و سه تار بعد از نزدیک سی سال مهاجرت از ایران ، سال گذشته به ایران بازگشت و بازگشت او نور امیدی را در دل های یخ زده ی شیفتگان موسیقی ایران زنده کرد .

استاد لطفی از مهمترین شاگردان مکتب " نور علی خان برومند " و " میرزا عبدا… دوامی " بود که در سالهای اواخر دهه پنجاه ، هنگامی که به همراه " هوشنگ ابتهاج " ، موسسه چاووش را راه اندازی کرد بی شک یکی مهمترین نقاط عطف در تاریخ معاصر موسیقی ایران را رقم زدند .

lotfi.JPG

اما آنچه که این روزها از فحوای کلام استاد بر می آید این است که مهاجرت استاد لطفی در سالهای پس از انقلاب به خارج از ایران و اقامتی سی ساله او در آنجا ، استاد را کاملا از حال و هوای فضای امروز جامعه ی ایران دور کرده است و آنچه که بیشتر تعجب من را بر انگیخت این سخن تازه استاد در آخرین مصاحبه ایشان بوده است که گفتند : من موسيقي‌دان دوران بحران هستم ! چراكه در مواقع بحراني هميشه حضور داشته‌ام و اكنون نيز احساس مي كنم در ايران به حضور من احتياج است .

من نمی دانم منظور استاد از اینکه من در مواقع بحرانی همیشه در ایران حضور داشته ام یعنی چه ؟ آیا آن زمان که نوازندگان ما حتی اجازه جابجایی ساز خود را نداشتند و برای جابجایی ساز خود مجبور بودند که ساز های خود را به هزاران راه استتار کنند و آن زمان که مجالس و محافل خصوصی موسیقی را چکمه های نیروهای کمیته انقلاب اسلامی لگدمال می کرد نیز استاد لطفی در ایران حضور داشتند ؟

استاد عزیز ! من شما را هنرمند دوره بحران نمی دانم ! من آنهایی را هنرمند دوران بحران می دانم که در بدترین شرایط حاکم در ایران ماندند و نوای ساز و آواز خود را از دیوار های ضخیم عبور دادند و آن را به گوش شیفتگان موسیقی رساندند .

دور بودن استاد از فضای ایران همین بس که استاد به رادیو تلویزیون دولتی ایران پیشنهاد داده است که کنسرت او بصورت زنده از تلویزیون در سراسر ایران پخش شود !!

استاد عزیز ! گویا هنوز از آب و هوای سالهای اقامت در سوییس خارج نشده اید ! شما به تلویزیونی که نشان دادند ساز را حتی برای لحظه ای هم حرام می داند و نوازندگان را در صورت اجبار به پشت گلدان ها و دکورها تبعید می کند ، پیشنهاد پخش زنده ی کنسرت می دهید ؟!

استاد تصور می کنم همین استقبال مدیر مرکز موسیقی صدا و سیما برای شما بس که شما را دعوت به شرکت در اتاق های فکر کرده است ( !!) و به عنوان مژده به شما به عنوان کسی که یکی از بهترین سرودهای انقلابی (!!!) را ساخته است پیشنهاد می دهد که در نشست های ماهانه از استاد لطفی به عنوان استاد برجسته و پیشکسوت تقدیر خواهد شد .

استاد لطفی ! امروز اگر شجریان ها و علیزاده ها و ... عطای دستگاه عریض و طویل رادیو و تلویزیون را به لقایش بخشیده اند از آن بابت نیست که آنها در بین مردم و حتی حکمرانان مقبولیتی ندارند که از آن بابت است که موسیقی جاری در تلویزیون ایران را مصداق بارز " مرا به خیر تو امید نیست ، شر مرسان " می دانند !

امید دارم که در کنسرت آینده استاد لطفی در مجموعه نیاوران موسیقی متفاوتی را از او بشنویم و امروز امید همراه با هراسی در دل شیفتگان موسیقی وجود دارد که استاد پس از سالها ، موسیقی را ارائه دهد که در خور نام " محمد رضا لطفی " باشد ، نه آنکه شیفتگان موسیقی را با یاسی سنگین بدرقه کند .

May 9, 2007

در چنین روزی زاده شدم

بیست و هفت سال پیش در چنین روی در میانه ی اردیبهشت سال پنجاه و نه زاده شدم .‏

زاده شدنی که به خواست من نبوده است و پایانش هم به خواست من نخواهد بود اما آنچه که برای من می ماند تنها ‏مجال کوتاه بین این دو اتفاق است . همیشه این امید را داشته ام که بتوانم دراین مجال کوتاه هر آنچه در توان دارم را ‏برای داشتن زیستی متفاوت به کارگیرم ؛ ‏متفاوت بیاندیشیم ، متفاوت ببینیم ، متفاوت بشنویم و متفاوت زندگی کنیم !

روز تولد برای من رنگ و بویی خاصی ندارد ؛ از آن جهت که خود کمترین نقشی در پیدایشش ‏نداشته ام ، اما مهمترین یادی که از روزهای تولد برای من می ماند ، مهر و لطف همه عزیزان و دوستانم بوده است .

پیشاپیش برای این همه مهر بی پایانتان سپاس گزارم !‏