به دريايي در اوفتادم که ...
زبان شعر ، زبان مشترک همه ما و میراث کهن نیاکان ماست . مهم نیست که من در تهرانم و دوستی در آن سر دنیا در آمریکا ، مهم این است که هر دو ما شیفته شعر هستیم و همین کافیست برای گفتگو و شاید کاوشی شبانه . و وقتی تک مصرع " به دريايي در اوفتادم كه پايانش نميبينم " را برایش می فرستم کاوش شبانه ما آغاز شد ...
او با آنکه بیست و اندی سال را دور از این سرزمین و در آمریکا بوده اما چنان ریشه محکمی در این سرزمین دارد که ذهنش مجموعه ای از همه اشعار شاعران کهن ایران است . او با دیدن این مصرع تاکید داشت که متعلق به " سعدی " است و من تاکید داشتم که متعلق به "عطار" است و این چنین در دل شب دیوان سعدی و عطار را به دور خود ریختم و مکاشفه شبانه آغاز شد و در نهایت به آنجا رسیدیم که این مصرع هم در شعری از سعدی هست و هم در شعری از عطار .
و این چنین این میراث نیاکانمان ما ها را به هم نزدیک می کند و سبب می شود انسانهایی با این همه فاصله مکانی اما با ریشه مشترک در دریای عرفان ایران زمین غوطه ور شوند . و این چنین شبی را با دیوان عطار و غزلیات سعدی گذراندم .
به همه آنهایی که ریشه مشترک داریم توصیه می کنند تا می توانند خود را در این میراث کهن رها کنند و شعر بخوانند و از عطار ها ، عراقی ها و ... غافل نشوند .
به این غزل عطار دل دهید :
به دريايي در اوفتادم كه پايانش نميبينم
به دردي مبتلا گشتم كه درمانش نميبينم
در اين دريا يكي در است و ما مشتاق در او
ولي كس كو كه در جويد كه جويانش نميبينم
چه جويم بيش ازين گنجي كه سر آن نميدانم
چه پويم بيش ازين راهي كه پايانش نميبينم
درين ره كوي مه رويي است خلقي در طلب پويان
وليك اين كوي چون يابم كه پيشانش نميبينم
به خون جان من جانان ندانم دست آلايد
که او بس فارغ است از ما سر آنش نميبينم
دلا بيزار شو از جان اگر جانان همي خواهي
كه هر كو شمع جان جويد غم جانش نميبينم
برو عطار بيرون آي با جانان به جان بازي
كه هر كو جان درو بازد پشيمانش نميبينم
