« January 2007 | صفحه اصلي | March 2007 »

February 27, 2007

کشته می شوند تا بکشند

آخرین شماره ماهنامه زنان ، حاوی گزارش بسیار جالبی درباره زنان استشهادی ایران است . وارد شدن به بررسی و نقد رفتارهای استشهادی ، که مبنایی کاملا ایدئولوژیک داشته و متاسفانه بیان و تبلیغ قراعت خاصی از اسلام است ، از نظر من بسیار ارزشمند است . به شیوا زر آبادی عزیز به خاطر نگاه جامع و بدون موضع گیری خاصش در این گزارش ، به حسن سربخشیان به خاطر نگاه هنرمندانه اش در ثبت و عکاسی از تجمع زنان استشهادی ایران و به خانم شهلا شرکت به خاطر حسن انتخابشان تبریک می گویم .

zanan.140.JPG

باشد که در آینده نیز این چنین بدون موضع گیری به نقد رفتارهایی بپردازیم که معتقدم بزرگترین ضربه را در طی سالیان اخیر به جنبه های رحمانی اسلام زده است و با تاسف باید بگویم که به نظر می رسد در طی سالهای اخیر جریان خاصی در ایران در تلاش برای احیای این قرائت خاص از اسلام است .
پیشنهاد خواندن این گزارش را به همه دوستانم می دهم .

February 25, 2007

...

نه امیدی ! چه امیدی ؟ به خدا حیف امید .

نه چراغی ! چه چراغی ؟ چیزه خوبی میشه دید ؟

نه سلامی ! چه سلامی ؟ همه خون تشنه ی هم .

نه نشاطی ! چه نشاطی ؟ مگه راهش میده غم .

دلا از غصه سیاست

آخه پس خونه خورشید کجاست ؟

قفل بازش می کنیم ،

قهر نازش می کنیم ،

می کشیم منتشو ، می خریم همتشو

مگه زوره ؟ به خدا هیشکی به تاریکی شب تن نمیده !

موشه کورم که میگن دشمنه نوره

به تیغ تاریکی گردن نمیده ....

دخترای ننه دریا

کوممون سرد وسیاست

چش امیدمون اول به خدا

بعد به شماست ...

February 23, 2007

بخل و حسد و کینه ... !

یک قسمت از دیالوگ فیلم " خانه ای روی آب " بهمن فرمان آرا یکی از تکه کلام های همیشگی منه . اونجایی که دکتر سپید بخت - رضا کیانیان - در خانه ی سالمندان از باباش - عزت ا.. انتظامی - می پرسه که بابا حالت چطوره و باباش می گه : به کوری چشم حاسدان و ناقدان خوبم !

وقتی دکتر از باباش می پرسه : حالا چرا حاسدان و ناقدان ؟

بابا می گه : برای اینکه بخل و حسد و کینه شغل دوم همه مردم این مملکته !

و حقیقتا بخل و حسد و کینه شغل دوم همه مردم این مملکته ... !

February 22, 2007

لوک خوشانس

ساعت یک نصف شبی هیچ چیز نمی تونست این قدر من رو بخندونه : " شهرام جزایری فرار کرد ! "

من به قوه قضایه عزیز پیشنهاد می کنم برای پیدا کردن این مفسد اقتصادی یک دعوت نامه رسمی برای " لوک خوشانس " فرستاده و او را به ایران دعوت کنند تا این آخرین بازمانده نسل دالتون ها را دستگیر کند . البته چون " لوک خوشانس " عزیز احتمالا با پاسپورت آمریکایی به ایران خواهد آمد ، لازم است ابتدا از خود او انگشت نگاری شده و در همان ابتدا کیف پولی را که او برای آموزش جاسوسی به ما شهروندان وطنی به همرا خود آورده از او گرفته و سپس او را راهی دستگیری دالتون وطنی کنند .

مشکل این دالتون ایرانی که تونسته بود با هوشمندی خاصی در شناختن سوراخ های فراخ اقتصاد در حال موت ایران و دادن حق حساب های کلان به همه نیروهای سیاسی اعم از چپ و راست و اصلاح طلب و اصول گرا در سالهای اندکی به ثروتی نزدیک به 200 میلیارد تومان برسه ، این بود که بعضی حق حساب ها رو به موقع پرداخت نکرده بوده و برای همین گرفتنش که حالش را بگیرند اما بنا به اخبار رسیده او که با ادامه روش خود تونسته بود حتی در زمان زندان هم قسمتی از سهام " اوین " را هم بخرد ، شب گذشته در یک عمیات باحال فرار کرده است .

شهرام جزایری در جایی گفته : " خیلی از آقا زاده هایی که فساد های مالی گسترده ای هم دارند، به خاطر وابستگی هایشان آزادانه می گردند اما من چون به هیچ حزب و جناحی وابسته نیستم، گرفتار شده ام . " اما اگه شهرام جان حق حساب ها را به موقع می داد ، از هر آقا زاده ای هم آزادانه تر می گشت ! مشکل بزرگ شهرام جزایری این بود که بعد از اینکه به جایی رسید می خواست تک خوری کنه و تک خوری به قول " حاج رضا " ی فیلم مارمولک در نظام اسلامی به واقع اند حرام است .

و اما مهمترین نتیجه ی اخلاقی این ماجرا از نظر من این است که : ... خودتونید !


در همین زمینه :
شهرام جزایری عرب متواری شد/ مجتمع قضایی امور اقتصادی: حکم جلب متهم صادر شد - مهر
شهرام جزايري فرار كرد - فارس
شهرام جزايري عرب متواري شد - ایسنا

February 17, 2007

رقص و آواز وطنی

این هموطنان عزیز ما وقتی از کشور خارج می شوند هم برای خودشون ماجراهایی دارند بس دیدنی و شنیدنی !!

از همین فرودگاه خودمون کم کم دکمه ی مانتوها باز شده و روسری ها شل می شود و این جریان خزنده تا در فرودگاه مقصد ادامه دارد . در همان ورود در فرودگاه مقصد چنان در ظاهر و هیبت جدید رخ می نمایانند که اگه تا چند دقیقه پیش در ظاهر قبلی ندیده بودیشون می گفتی حتما اینها در همه زندگیشون حتی اسم مانتو و روسری رو هم نشنیدن !!

در این سفر اخیرم به دبی تلاش کردم تا آنجا که می توانم از جمع های ایرانی به دور باشم اما بالاخره توی این برنامه " تور صحرا " یا همان Desert Safari مجبور شدم در کمپ یونیک که کمپ مخصوص ایرانی ها هست ، یه چند ساعتی را در میان صحرا در خدمت هموطنان عزیزم باشم .

جدا باید به دستگاه های تبلیغاتی جمهوری اسلامی تبریک گفت . من تصور می کنم اگه همه رسانه های و سازمان های تبلیغاتی جمهوری اسلامی از سازمان تبلیغات اسلامی گرفته تا صدا و سیما و وزارت فرنگ و ارشاد اسلامی و ... همه ساعات شبانه روز کلاس رقص و آواز برای جوانان این مرز و بوم می گذاشتند باز هم نمی توانستند اینچنین در پروش چنین استعداد های نابی که من دیدم موفق باشند .

بعد از بیست و هشت سال تبلیغات شبانه روزی همه رسانه های حکومتی ، امروز می توان نتیجه ی آنها را دید و به جرات می توان گفت که در رقابت رقص و آواز بین جوانان جمهوری اسلامی با دیگر ملل دنیا ، هموطنان عزیزم با اختلاف فاحشی پیروز میدان هستند .

توی اون چند ساعت به عنوانی یک ایرانی دیدم که هموطنان عزیز همچون تیری که از چله کمان رها شده ، دختر و پسر ، زن و مرد در میان صحرا به رقص و پایکوبی و ... می پرداختند . به قولی هموطنان عزیز و جوانان انقلاب اسلامی آب نمی بینند و گرنه همگی چنان شناگرهای قابلی شده اند که به کمتر از زیر آبی به چیز دیگه ای اهمیت نمی دهند .

آنهایی که در بیست و هشت سال قبل با رویای ساختن مدینه النبی ای به وسعت ایران تلاش کردند که دین و مذهب را به زور به حلقوم مردمان این سرزمین فرو کنند ، امروز کجا هستند تا ثمره ی دین زوری را ببینند . با تحمیل دین به جامعه ما ، امروزه حتی در معیارهای اخلاقی هم که هیج ارتباطی به دین داری ندارد در شرایط بسیار خطرناکی به سر می بریم و مانند همیشه معتقدم بیشتر از تحریم یا دشمن خارجی ، آنچه که امروز به عنوان خطری جدی ایران را تهدید می کند خطر یک فرو پاشی اخلاقی و اجتماعی در ایران است .

پ . ن . : برای اینکه برای بعضی دوستان شبهه ای پیش آمده باید بگویم که من نظری درباره اینکه آنچه در جامعه ما امروزه تبلیغ می شود دین حقیقی است یا نه ندارم ، حرف من این است که دین و ایدئولوژی از هر نوعش وقتی به زور وارد شود ، حتما اثر عکس خواهد داشت و به نظر من این همان خطای استراتژیک حکومت های ایدئولوگ است .

February 15, 2007

قاصدک

" قاصدک " اثری است با آواز استاد محمد رضا شجریان ، ساخته ی پرویز مشکاتیان و شعری از مهدی اخوان ثالث که هرگز در ایران اجازه ی انتشار نیافت . قاصدک زمزمه ی این روزها و شب های من است . آلبوم " قاصدک " را از اینجا دانلود کنید :

قاصدک - روی A
قاصدک - روی B

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از كجا ، وز كه خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ، اما
گرد بام و در من
بی‌ثمر می‌گردی .
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری نه ز ديار و دياری باری
برو آن‌جا كه بود چشمی و گوشی با كس ،
برو آن‌ جا كه ترا منتظرند.
قاصدك !
در دل من همه كورند و كرند .
دست بردار ازين در وطن خويش غريب .
قاصد تجربه‌های همه تلخ ،
با دلم می‌گويد
كه دروغی تو ، دروغ ،
كه فريبی تو ، فريب .
قاصدك ! هان ، ولی … آخر … ای وای !
راستی آيا رفتی با باد؟
با توام ، آی ! كجا رفتی ؟ آی …!
راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمی ، جايی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم خردك شرری هست هنوز؟
قاصدك !
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گريند.

February 14, 2007

چگونه دانشمند متولد شویم !

دوستی لینکی از یکی از سخنرانی های آقای احمدی نژاد را برام فرستاد ، این فیلم را که دیدم ، بر آن شدم که به خاطر اهمیت موضوع متن کامل این سخنرانی را در اینجا نقل کنم . همچنین نسخه اصلی فیلم را می توانید از اینجا ببینید .

" الان جوانان ما در رشته پزشکی به نقطه اوج فناوری پزشکی رسیده اند . سلول های بنیادین رو کشف کردند . سلول ‏بنیادین میدونید چیه ؟ یعنی سلول پایه بدن هر فرد . اگه شما بتونید این رو پیدا کنید ، توسط اون می تونید تمام اندام ‏اون فرد را بسازید . چشمش را بسازی ، قلب بسازی ، کبد بسازی ، کلیه بسازی ، نصب کنی ، عین اولش کار کنه ‏‏.‏

دشمن می خواهد به ما بگوید نمی توانید ، ما باید بلند فریاد بزنیم که جوانان ، ملت ایران ما می توانیم .

یه خانم دبیری چند وقت پیش با من تماس گرفت ؛ که آقای فلانی ما در مدرسمون یک دختر بچه شانزده سال ، کلا س سوم ‏دبیرستان ، رشته ریاضی فیزیک اومده می گه خانم دبیر! من تو خونمون انرژی هسته ای روکشف کردم ، این رو ‏یه کاریش بکن !‏

من گفتم : آقا ! تو مدرسه جلسه بگزارید ، یه مقدار سوال کنید ببیندی چقدر جدیست ! جلسه گذاشتند و پرسیدند ‏دیدند مثل اینکه جدیست . خبر دادند ، من زنگ زدم به رئیس سازمان انرژی هسته ای ! گفتم آقای عزیز : یه دختر ‏خانم دبیرستانی ، یه همچین حرفی می زنه شما بررسی کنید ، اگر صحت داره حمایتش کنید .‏

دعوت کردند ، دانشمندان هسته ای ما که متوسط سنشان کمتر از 25 سال است (!) نشستند جلسه گذاشتند ، این ‏دختر خانم را دعوت کردند ، پرس و جو ، دیدند درست می گه ، گفتند خب بیایم تو خونت ، ببینیم چی کار داری می ‏کنی ؛ اومدند در منزل دیدن این دختر بچه سوم دبیرستان به کمک برادر بزرگترش رفته یه سری قطعاتی را از ‏بازار گرفته به هم نصب کرده ، واقعا انرژی هسته ای تولید کرده !‏

که خب الان برداشتن بردن اونجا و بالاخره یه دانشمند هسته ای شده دیگه ؛ براش اسکورت گذاشتند و برو و بیا و ‏ماشین و راننده و ... !‏
این خودباوریست ! "

......

من واقعا چیزی ندارم بگم ... !

February 13, 2007

مزد گورکن و بهای آزادی

بند « ت» ماده «7» آيين ‌‏نامه ساماندهي فعاليت پايگاه‌‏هاي اطلاع‌‏رساني مصوب 29/5/85 هیئت دولت :

ممنوعيت هرگونه اقدام عليه قانون اساسي و يا تفرقه ‌‏افكني و خدشه در وحدت و وفاق ملي و استقلال و تماميت ارضي و يا القاي يأس و نااميدي در مردم نسبت به مشروعيت و كارآمدي نظام !

پیدا کنید مصادیق تفرقه افکنی ، خدشه در وحدت ، وفاق ملی ، القای یاس و ناامیدی و مشروعیت نظام را !

ولی من با این قسمت آخرش کاملا موافقم ! یعنی چی این وبلاگ نویس های از خدا نه ببخشید از نظام بی خبر مردم را ناامید می کنند . مردم ایران آسوده بخوابید که بهترین ها مال شماست . طبق آخرین اخبار رسیده ، دیگر مردمان دنیا در حال حاضر در چادر زندگی می کنند و شتر سوار می شوند و کاه و یونجه نوش جان می کنند و ای مردم ایران بروید خدا را نه ببخشید مشروعیت نظام را شکر کنید که ما اینقدر خوشبختیم !

" آری ! هراس من همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از بهای آزادی بیشتر باشد .... "

در همین زمینه :

فعاليت سايت بازتاب غيرقانوني و ممنوع اعلام شد - ایلنا

February 12, 2007

رویای دیروز ، افسوس فردا

آری از دبی می شود ساعت ها حرف زد و از افسوس ها دو چندان گفت ؛ اما باید عینک ندیدن ها و انکارها را برداشت . عرب های بادیه نشین سالهای نه چندان دور ، امروز یکی از زیباترین شهر های دنیا را ساخته اند و در رویای رسیدن به قله های موفقیت بیشتر در فرداهای نه چندان دور هستند و ما در این سوی آبها همچنان در سودای حکومت دینی و یا دین حکومتی در تلاطمیم .

" برج العرب " نماد امروزین شهر دبی :

IMG_4531.JPG


IMG_4544.JPG

در تمامی عرصه ها و معیار های رشد ، دبی در حال رشد بی نظیری هست . سالی بیش از 4 میلیون توریست برای یک شهری با یک و نیم میلیون نفر جمعیت نشان از آن دارد که این شهر با توریسم نفس می کشد و تنوع ملل دبی را به شهر چند ملیتی تبدیل کرده است که در آن می شود یک زندگی چند ملیتی را تجربه کرد .

آری می شود ساعت ها از internet city ، Media Center ، knowledge village ، World Trade Center ها حرف زد . می شود از " امارات مال " ها ، از New Dubai و آسمانخراش های آن سخن گفت و یا از پیست اسکی مصنوعی و مراکز تفریحی و معماری بی نظیر این شهر و یا از تدارک این شهری برای میزبانی المپیک 2016 روایت کرد اما آنچه با دیدن این همه شکوه و زیبایی برای من ماند ، تنها افسوس بود .

آری تنها افتخار ما امروز باید این باشد که حاکم دبی " شیخ محمد بن راشد آل مکتوم " مادری ایرانی داشته و خود در جوانی تحصیلات خود را در دانشکده افسری شیراز گذرانده است . میهمانان دیروز ما ، امروز با داشتن تفکر و شعور و سرمایه ، فرهنگ و هویت و تاریخ برای خود می سازند و به رویاهای دیروز خود رنگ حقیقت می بخشند ما میزبانان دیروز ، چوب حراج به همه آنچه که به ما رسیده است زده ایم و همچنان در حسرت فرداهای بهتر بسر می بریم .

افسوس

در تمامی لحظاتی که در " دبی " بودم و درهمه گشت و گذارها بیشترین حسی که داشتم و بیشترین چیزی که زمزمه می کردم ، فقط یک چیز یود :

افسوس ، افسوس ، افسوس ... !

February 8, 2007

جشنواره فیلم فجر

با اینکه امسال برعکس سالهای گذشته کاملا از حال و هوای جشنواره فیلم به دور بودم ، اما امشب فرصتی دست داد تا به دعوت یه عزیزی دو فیلم " خون بازی " و " اخراجی ها " را در سینمای ویژه تهیه کنندگان - سینما پایتخت - تماشا کنم .
امشب یاد سالهایی افتادم که توی ده روز جشنواره همه زندگیم به فیلم دیدن خلاصه می شد . از سال 78 تا سال 83 جشنواره فیلم فجر یک نقطه عطف توی زندگی من بود و به یاد دارم که در این سالها می شد که در روزهای جشنواره نزدیک به سی فیلم تماشا کنم .

اما توی این یکی دو سال جشنواره فیلم هم دیگه برام کشش خاصی داره و نمی دونم چرا جشنواره فیلم فجری که وزارت ارشاد کنونی برگزار می کنه ، خیلی به مزاق من خوش نمی یاد و از دور بوی حکومتی و فرمایشی بودنش خیلی تو ذوقم می خوره !

.........

من فردا عازم سفر هستم و احتمالا چند روزی امکان به روز کردن نخواهم داشت . پیشاپیش از همه عزیزانی که در این روزها به " راز نو " سر می زنند و پست جدیدی نمی بینند عذرخواهی می کنم !

February 7, 2007

...

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز ؟
آفتابي است هوا ؟
يا گرفته است هنوز ؟
.....

February 6, 2007

شب شعر زوری !

این که آدم با اسم خودش وبلاگ بنویسه ، خب همیشه هزینه هایی داره ! یکی از مهمترین این هزینه هاش اینه که هر چیزی رو که دوست داری نمی تونی بنویسی . توی این شرکتی که من الان نزدیک 9 ماه دارم باهاشون همکاری می کنم یه موقع هایی یه اتفاق هایی می فته که به خدا می شه از توش یه برنامه طنز نود قسمتی در آورد !

اما افسوس که اگه بخوام در مورد اتفاقات توی شرکت بنویسم به دلیل اینکه چند تا دوستان در شرکت هم خواننده وبلاگم هستند ، اون موقع دیگه باید بیفتم دنبال کار جدید ! اما واقعا دیگه نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و خودم را سانسور کنم . می خوام شروع کنم که از این به بعد بعضی چیز ها را که دیده ام و می بینم را در اینجا روایت کنم !

یه آقایی که توی شرکت ما هست که جای پدر بزرگ همه هست و مدیر امور اداری شرکت و خیلی هم روحیه لطیف و حساسی داره و از هر 10 تا کلمه ای که می گه 11 تاش درباره " عشق " و " مهربانی " ها - اون هم با توصیف فیلم های فارسی - هست ؛ این بابا بزرگ عزیز که مهمترین کارش توی شرکت اینه که بره بلیط های تاتر های با درجه هنری جیم رو برای همکاران با تخفیف نیم بها بگیره جدیدا تصمیم گرفته که یه شب شعر توی شرکت برگزار کنه ! برای این شب شعر چند تا از این پیر مرد ها که دوست داشتند یه زمانی شاعر بشند و از هم دوره های بابا بزرگ شرکت ما هست قراره بیان شعر بخونند !

اما خب برای اینکه همه کارکنان شرکت چه بخواهند و چه نخواهند باید کار فرهنگی بکنند و این از واجبات است و باید حتما در جلسه شعر خوانی حضور داشته باشند تا نکنه یه دفعه دل بابا بزرگ ها بگیره ، از همه همکاران به زور امضاء گرفتند که همه باید در جلسه شب شعر شرکت کنند و گرنه از حقوق ماهشان کسر خواهد شد !!!

من که خدا رو شکر امروز حسابی مریض شدم و مجبور شدم از شرکت زودتر بیام بیرون . اما تصور کنید در جایی زندگی می کنیم که برای احساسات و تفریحاتمون هم ازمون امضاء می گیرند .

متاسفانه فراوانند آدم هایی در اطراف من که خوب حرف می زنند ، خوب لباس می پوشند ، فکر می کنند آدم های فرهیخته ای هستند اما حاضر هستند که برای ذره ای بیشتر بردن همه شرافتشان را به حراج بگزارند و خندم می گیره وقتی می بینم آدم ها چه جوری تزویر و دورویی و ... را بکار می گیرند تا شاید سهم بیشتری ببرند .

اگه توی ایران بخوای توی یه شرکت خصوصی ، مهندس یا ... خوبی باشی باید جیبات رو پر کنی از تزویر ، دورویی ، پاچه خواری و ... ! باید به کارهای آدمهایی را که درک شون از فرهنگ و هنر و زندگی در حد یه نخود هست لبخند بزنی ، بهشون به به و چه چه بگی چون از رسم روزگار تو از نظر کاری در جایگاه پایین تر از اونها قرار داری و ممکنه به دفعه فکر کنند که تو آدم نافرمانی هستی !

February 3, 2007

افسار گسیخته

اسب فیلترینگ این روزها بدجوری افسار گسیخته و خود را به در و دیوار سایت ها و وبلاگ ها می کوبد !
من نگرانم که این دوستان چنان ما ها را دارند به سمت در بهشت هول می دهند که هر لحظه خطر آن وجود دارد که بر اثر ازدیاد فشار از ته جهنم بزنیم بیرون !

وبلاگ دوست عزیز مهدی محسنی " جمهور " ، سایت مجله زنان ، سایت های خبری انتخاب ، آفتاب و سایت بالاترین و ... در همین چند روز اخیر در بسیاری از جاها فیلتر شده است . جالب اینجاست که دوستان در فاز جدید فیلترینگ پا را از فیلتر وبلاگ های عادی فراتر گذاشته و حتی وبلاگ های یاهو 360 را هم فیلتر کرده اند .

تلاش می کنم طی همین چند روز آینده از روش فیلترینگ جدیدی که مخابرات در پیش گرفته شده است بیشتر بنویسم .

پ . ن . : با سپاس از یه عزیزی که زحمت ویرایش نوشته های من رو می کشه و تذکرات لازم را بهم می دهد .

February 1, 2007

به دريايي در اوفتادم که ...

زبان شعر ، زبان مشترک همه ما و میراث کهن نیاکان ماست . مهم نیست که من در تهرانم و دوستی در آن سر دنیا در آمریکا ، مهم این است که هر دو ما شیفته شعر هستیم و همین کافیست برای گفتگو و شاید کاوشی شبانه . و وقتی تک مصرع " به دريايي در اوفتادم كه پايانش نمي‌بينم " را برایش می فرستم کاوش شبانه ما آغاز شد ...

او با آنکه بیست و اندی سال را دور از این سرزمین و در آمریکا بوده اما چنان ریشه محکمی در این سرزمین دارد که ذهنش مجموعه ای از همه اشعار شاعران کهن ایران است . او با دیدن این مصرع تاکید داشت که متعلق به " سعدی " است و من تاکید داشتم که متعلق به "عطار" است و این چنین در دل شب دیوان سعدی و عطار را به دور خود ریختم و مکاشفه شبانه آغاز شد و در نهایت به آنجا رسیدیم که این مصرع هم در شعری از سعدی هست و هم در شعری از عطار .

و این چنین این میراث نیاکانمان ما ها را به هم نزدیک می کند و سبب می شود انسانهایی با این همه فاصله مکانی اما با ریشه مشترک در دریای عرفان ایران زمین غوطه ور شوند . و این چنین شبی را با دیوان عطار و غزلیات سعدی گذراندم .

به همه آنهایی که ریشه مشترک داریم توصیه می کنند تا می توانند خود را در این میراث کهن رها کنند و شعر بخوانند و از عطار ها ، عراقی ها و ... غافل نشوند .


به این غزل عطار دل دهید :


به دريايي در اوفتادم كه پايانش نمي‌بينم
به دردي مبتلا گشتم كه درمانش نمي‌بينم

در اين دريا يكي در است و ما مشتاق در او
ولي كس كو كه در جويد كه جويانش نمي‌بينم

چه جويم بيش ازين گنجي كه سر آن نمي‌دانم
چه پويم بيش ازين راهي كه پايانش نمي‌بينم

درين ره كوي مه رويي است خلقي در طلب پويان
وليك اين كوي چون يابم كه پيشانش نمي‌بينم

به خون جان من جانان ندانم دست آلايد
که او بس فارغ است از ما سر آنش نمي‌بينم

دلا بيزار شو از جان اگر جانان همي خواهي
كه هر كو شمع جان جويد غم جانش نمي‌بينم

برو عطار بيرون آي با جانان به جان بازي
كه هر كو جان درو بازد پشيمانش نمي‌بينم

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007