از شمس العماره تا مهرآباد !
این یک داستان واقعی است !
برای یه مسافرت یک روزه کاری قرار بود من امروز برم قشم . برای همین صبح ساعت 5:50 دقیقه صبح از خونه اومدم بیرون تا به پرواز ساعت 7 صبح تهران - قشم به موقع برسم .
سکانس ا :
موقعیت : خارجی - بلوار فرودگاه - بارش نم نم برف
وقتی وارد بلوار فرودگاه شدم ، از شدت ترافیک در این ساعت صبح شگفت زده شدم ؛ یه مقدار به ذهنم فشار اوردم و یادم اومد که احتمالا این عزیزان مستقبلین حجاج عزیز هستند که این روزها دارن از حج تمتع بر می گردن و خب می دونید که ما ایرانیها حتما باید خودمون را به پای پله های هواپیما برسونیم که نکنه خدایی نکرده حاجی عزیز ناراحت بشه و سوغاتی ها سر بخوره به سمت بقیه ! مثلا اینکه ما چند روز بعد ، خیلی مدرن برای شب نشینی بریم دیدن حاجی و بهش خوشامد بگوییم که استغفرا.. ، پس مردم چی می گن !
با رالی بازی پدر محترم ، بالاخره خودم را به ترمینال داخلی فرودگاه رسوندم .
سکانس 2 :
موقعیت : داخلی - ترمینال داخلی فرودگاه - گیت بازرسی
وقتی کیف لپ تاپ رو گذاشتم روی X-way مسوول مربوطه گفت که آقا یه چیزه گرد توی کیف شما هست !!! گفتم : شارژر لپ تاپ ؟ گفت : نه ، گفتم : MP3 - player هست ؟ ، گفت : نه و گفتم .... آخرش کل کیفم رو بازرسی کرد و آخرش گفت : باشه برو ، چیزی نیست ؟!!!
سکانس3 :
موقعیت : داخلی - ترمینال داخلی فرودگاه -
بعد از انجام تشریفات اداری، وارد سالن ترانزیت می شم که تاره اول ماجرا هست . ترمینال جنوب و ترمینال غرب رو روی هم می ریختی بهتر از اون چیزی بود که من دیدم . شلوغی در حد اکمل ! یه تعداد زیادی رو زمین خوابیدن و بقیه آدمها هم همه مات و مبهوت منتظر نشستند . به تابلوی پروازها که نگاه کردم دیدم که همه پروازها به خاطر بارش برف در حالت Pending قرار گرفتن و پرواز ما هم بعد از 3 ساعت معطلی در فرودگاه cancel شد !
واقعا کارزاری بود ، یکی از یه طرف داد می زد ، یکی از طرف دیگه زد و یه شیشه ای شکست ؛ از بلند گو اعلام می کردند که مسافران محترم پرواز فلان ، برای گرفتن بگ پذیرایی به counter فلان مراجعه کنند و یهویی همه می رفتن اون ور !
من یه گوشه وایساده بودم و داشتم نگاه می کردم ! حاضر شرط ببندم که بین آدمهایی که صد سال قبل می رفتند ترمینال شمس العماره با آدمهای امروز که میرن فرورگاه هیج تفاوتی وجود نداره !
ما ایرانی ها رو هول دادن توی یه دنیای مدرن بدون اینکه بهمون آموزش بدهند که چه باید بکنیم ؟ همون آدمها ، با همون طرز فکر داریم سوار ماشین های خوب می شیم ، خوب حرف می زنیم ، تو خونه های خوب زندگی می کنیم اما همون آدمهای شمس العماره ای هستیم . کسی به ما نگفته هواپیما یعنی چی ، کسی بهمون نگفته چه جوری باید سوارش بشیم ؟ به خودمون که اومدیم دیدم توی همواپیما وسط زمین و آسمونیم !
هممون داریم گیج می زنیم و مثل مسافر های یک کشتی که در طوفان قرار گرفته هی داریم تلو تلو می خوریم و می خوریم به در و دیوار !
و خب الان هم که کاملا پیشرفته شدیم و به انرژی های مختلف دست پیدا کردیم و صبحانمون را با نانو تکنولوژی می خوریم و نهارمون را با انرژی هسته ای صرف می کنیم و شاممون هم در خدمت واکسن ایدز هستیم ، بازهم با دو قطره برف عین زمان شمس العماره ، همه چیز مون کنسل می شه و خودمون هم هاج و واج موندیم بین زمین و آسمون !
