بازی شب یلدا به روایت من !
با کمی تاخیر اما من هم بالاخره تصمیم گرفتم که وارد بازی شب یلدا شوم ! فکر کنم که صبر کرده بودم که دعوت شدگان آمارشان بره بالا بعد وارد بازی بشم !
اما خدایش امروز از چالوس تا تهران ، توی همه پیچ های جاده چالوس داشتم بهش فکر می کردم .
ممنونم از دوستانم حنیف ، میرا ، ندای امروز و بانوی اردیبهشت که مرا به زور هم شده وارد بازی کردند .
1- اسم من با قرعه کشی انتخاب شده ! یعنی والدین عزیز من با بررسی های خودشون در نهایت به دو اسم " سیامک " و " آریو برزن " رسیده بودند و این دو اسم را درون یه ظرف می زارند و از خواهر عزیز که اون موقع 5 سالش بوده می خوان که یکی از کاغذها را از توی ظرف برداره و سیما " سیامک " را بر میداره ! اما خودم دوست داشتم که کاش اون یکی را بر می داشت . توی روزهای اول تولد اکثر کارهام را با دست چپم انجام می دادم و دست راستم گویا رفته بوده مرخصی ! والدین عزیز به شدت نگران شده و بعد از معاینه یکی از اقوام اورتپد مشخص شده که : من چپ دستم ! اونم از اون چپ دست های دو آتیشه !
2- به شدت آدم ایده آل گرایی هستم . آدم ایده آل گرا یعنی آدم صفر و یکی ! یعنی اینکه یا کاری را نمی کنم یا اگه بکنم باید با همه وجود انجام بدم . این هم خوبه و هم بد ! از این نظر بد هست که توی هر کاری که وارد می شم باید حس کنم که می تونم بالاترین کیفیت را داشته باشم وگرنه می زارمش کنار ! باری به هر جهت ، نمی تونم کاری را بکنم . یادم توی دوره لیسانس توی ترمهای اول که اصلا حس درس خوندن نداشتم توی 4 ترم فقط 45 واحد پاس کردم ، اما از یه روز که تصمیم گرفتم درس بخونم ، توی 5 ترم بعدش 100 واحد پاس کردم . نواختن تار مدتی است رها کردم چون حس کردم که نمی تونم توش به جای مشخصی برسم و الان خیلی جدی دارم تو زمینه ICT کار می کنم چون حس می کنم که می تونم خیلی خوب پیش برم . یه آدم تقریبا مهمی توی مخابرات که خیلی ادعاش می شه که می تونه استعداد آدمها را تشخیص بده ، بهم گفته : تو می تونی توی تلکام ایران یه بیزینس من خیلی خوب بشی ! " من " که هستم و توی تلکام هم که هستم ، دعا کنید خدا بیزینس شم برسونه !!
3 - تا سن 12 سالگی حس من دوباره موسیقی سنتی ، یه چیزی توی مایه حال بهم خوردن بود . تا اینکه سال 71 به همراه بابام رفتیم کنسرت شجریان با گروه آوا ! همان کنسرت معروف " یاد ایام " . از بعد از این کنسرت روح موسیقی سنتی در من حلول کرد و از اون روز به بعد موسیقی سنتی یه قسمت خیلی مهم زندگی من شده ! می تونم بگم اکثر آثار شجریان را حفظ هستم و توی موسیقی سنتی حتی از یه تک مضراب تار می تونم بگم که مال کدام یک از اساتید هست ! یادم شب کنسرت شجریان ، علیزاده به مناسبت زلزله بم ، من از ذوق طپش قلب گرفته بودم !
4 - سینما و تاتر را خیلی دوست دارم . توی دوران دانشجوی توی جشنواره فجر می شد که نزدیک 25 تا فیلم ببینیم و رکورد 5 فیلم در یک روز را دارم . سالهای اول ناشی بودیم و برای فیلم ها می رفتیم صف وای میستایدیم اما بعدش حرفه ای شدیم و یه شب تا صبح می رفتیم صف و توی پیش فروش دانشجویی بلیط ها را می گرفتیم و بعدش مثل آدم می رفتیم جشنواره ! تو اون سالها یادمه توی یه جشنواره برای فیلم " باران " مجید مجیدی که سانس 7 شب سینما فرهنگ قرار بود نمایش بده ، از 9 صبحش رفتیم توی صف . هوا خیلی سرد بود و من و یکی از دوستانم نفر اول صف بودیم . توی صف یهو دیدیم اون عقب ها یه خانمی که خوب با وجیهه هم بود توی صف تنها ایستاده . من که معمولا اون موقع ها حس انسان دوستیم توی این زمینه ها خیلی زیاد بود ، رفتم ازش دعوت کردم و با اعتماد به نفس آوردمش اول صف پیش خودمون . دو ساعت به فیلم مونده بود که اون خانم گفت می شه من زنگ بزنم دوستم بیاد . ما هم که دو نفر بودیم خیلی استقبال کردیم و پیش خودمون گفتیم چه خوب ! دوست خانم بیاد دیگه تعادل بر قرار می شه . نیم ساعت به فیلم بود که توی اون همه شلوغی ... سر و کله یه آقای 2 متری پیدا شد و اون خانم ، آقا رو به ما معرفی کرد و گفت : دوست من فریبرز ! آقا ما رو می گی ... بعدش هر وقت فیلم " باران " رو می بینم ، حس های مختلفی مثل ضایع شدن ، پیچونده شدن ، دور خوردن و ... بصورت کمپلکس بهم نازل می شه !
5- بشدت آدم ولخرجی هستم ! یعنی چه اون مو قع که پول تو جیبی می گرفتم و چه الان ، همیشه از 20 ام ماه به بعد من پولم ته می کشه . برای همین همه چی رو باید قسطی بخرم که مجبور بشم قسط بدم . البته یه روز یه عزیزی کلی بهم اعتماد بنفس داد و گفت : همه آدمهای مدرن همینطوری هستند ! آدمهای مدرن نمی تونند پولشون را توی بالش قایم کنند . در این زمینه من به شدت مدرن هستم !
6- همیشه از اینکه زندگیم دچار روزمرگی بشه در حد مرگ بیزارم . برای همین همیشه از کارمندی متنفرم و از اینکه مثل خیلی آدمها برم یه خواستگاری سنتی و بعدش ازدواج و بعدش حتما بچه دار شدن و بعدش هم نون آور خانواده شدن و سالی یه مسافرت خارج از کشور و آخه هفته ها شام با خانواده بیرون رفتن .... به شدت فرار می کنم . همیشه علاقه مند بودم که زیست متفاوتی داشته باشم ! متفاوت عاشق شوم و متفاوت زندگی کنم !
من هرچی گشتم که 5 نفر را دعوت کنم ، دیدم حقیقتا همه دوستانم قبلا وارد شدند و به قول معروف من اختتامیه بازی شب یلدا را برگذار کردم !
هر کدوم از دوستانم که هنوز وارد بازی نشدند ، لطفا بهم خبر بدند که رسما دعوتش کنم !
پ . ن . : برای ادامه بازی این 5 نفر را دعوت می کنم ، امیدوارم تکراری نباشه : زندگی سیمور ، شاد بانو ، خط قرمز ، بعد از باران و اون همیشه هست .
