شب ، قبرستان ، نسکافه !
شب ، ساعت 9:30 شب ، انتهای پونک ، انتهای مراد آباد ، قبرستان بهشت فاطمه ... !
فضایی پر از آرامش و سکوت ...
روی یه صندلی از مدل صندلی های پارکی که توی قبرستان هست نشستی ، لیوان نسکافه توی دستت هست و داری از دوردستها به تهران به این شهرعجیب نگاه می کنی ؛ هرگز فکر نمی کردم یه قبرستان ، اون هم در شب بتونه چنین حس خوبی بهم بده ...
صبح که از خواب بیدار شدم هرگز فکر نمی کردم که بعد از یه روز پر از روزمرگی های حرفه ای ، دقایقی در شب ، بتوانم چنین حس خوبی را تجربه کنم !
اما چرا قبرستان ؟!
امروز بعد از مدت تقریبا زیادی " دانش " دوست شفیقمون رو دیدم و بهم پیشنهاد کرد که بریم سر لکیشن یه سریالی که یکی از دوستای دانش دستیار کارگردانش هست و لکیش این سریال قبرستان مورد نظر بود ...
صحبت شد از ماجرای " زهرا امیر ابراهیمی " بازیگر سینما و تلویزیون که یکی از آخرین نقشهای اون در سریال نرگس ، دختر کوچک آقای شوکت بود ! گویا اخیرا فیلمی از (... ) اون با دوست پسرش منتشر شده و ابعاد فاجعه تا حدی بوده که بعد از مدت زیادی که زیر فشار نیروهای امنیتی بوده ، اخیرا خودکشی کرده و الان در بیمارستان آتیه بستری هست ! دوست پسر مورد نظر هم گویا دستیار کارگردان های بوده و اخیرا از ایران خارج شده و ... !
دوستان سینمایی من که خیلی ناراحت بودند و به قول دانش این اتفاق ها هر روز بیش از گذشته سینمای ایران را به محاق فرو می برد و هر روز بیش از گذشته انگ غیر اخلاقی بودن سینما را در طبقه عامه جامعه گسترش می دهد ؛ من هم خوب ناراحت شدم که حقیقتا آدم ها چه جوری بر اثر یک سری فرایندهای اتفاقی به نابودی کشیده میشوند .
به نظر من اصلا اهمیت نداره که کی ، چرا و ... ، اون چیزی که مهمه اینه که که جامعه ما یه جامعه ی بیمار هست و غده های چرکین این بیماری ، هر روز بیش از گذشته در حال سر بازکردن ... !
