« اينترنت پر سرعت : ورود ممنوع ! | صفحه اول | متفاوت ببينيم ... ! »

پادشاه ديوانه ...

يكي بود يكي نبود . در روزگاري دور ،‌ سرزميني وجود داشت با پادشاهي عادل . مردم اين سرزمين اين پادشاه رو خيلي دوست داشتن . تا اينكه يك روز يكي از دشمنان اين پادشاه ، جادوگري رو به اين سرزمين فرستاد تا مردم رو نسبت به پادشاهشون بدبين كنه .

اون جادوگر هم تمام آبهاي اين سرزمين رو به زهر آغشته كرد. خاصيت اين زهر اين بود كه هر كسي اون رو مي‌خورد ديوانه مي‌شد. اما آب قصر پادشاه از چاهي تامين مي‌شد كه جادوگر عمدا اون رو آلوده نكرد .

چند وقتي گذشت . در سرزمين انقلابي به پا شد. مردم جلوي قصر شاه جمع شده بودند و مي‌گفتند كه اين شاه ديوانه بايد عوض بشه (!) . پادشاه خيلي ترسيده بود . مي‌خواست تسليم بشه كه يكي از دانشمنداي دربار راز زهر رو به اون گفت. پادشاه نااميد شد و گريه كرد . ولي ملكه كه به نظر زن عاقلي بود ، كمي فكر كرد و گفت: " اگه ما هم از اون زهر بخوريم ما هم مثل اونها مي‌شيم اونوقت مردم دوباره تو رو پادشاهي عاقل و عادل مي‌دونند . " شاه فكر همسرش رو پذيرفت و هر دو از اون زهر خوردند .

چندي بعد مردم دوباره از داشتن پادشاهي عادل و مردمدوست خوشحال بودند….!

ترجمه و تخليص و تصرف از كتاب " ديوانه " جبران خليل جبران .


دنبالك

دنبالك اين مطلب:
http://razeno.com/mt32/mt-tb.cgi/190


نظرات

ماريا :

پروردگارا

به من ارامش ده

تا بپذيرم انچه را كه نميتوانم تغيير دهم

دليري ده

تا تغيير دهم انچه را كه ميتوانم تغيير دهم

بينش ده

تا تفاوت اين دو را بدانم

مرا فهم ده

تا متوقع نباشم دنيا و مردم ان مطابق ميل من رفتار كنند
جبران خليل جبران

hossain :

with regards thanks

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007