امروز ساعت 6 بعد ازظهر – خیابان ظفر
بعد از یه روز خسته کننده از شرکت میای بیرون و میای سراغ ماشینت که سوار بشی بری به کار و زندگیت برسی که می بینی ...
عزیزان دزد ، شیشه سمت راننده را شکسته و ضبط ماشین را دزدیده اند ؛ عزیزان دزد ، لطف کرده و پنل ضبط ماشین را هم از توی کنسول وسط ماشین برداشته اند . برای لحظاتی به این صحنه کاملا اکشن نگاه کردم و بعدش ...
بعدش هیچی ! شروع کردم خرده شیشه ها را جمع کردن . چون شیشه سمت راننده راهم شکسته بودن ، صندلی من پر شیشه شده بود . با اینکه خودم قصد نداشتم به پلیس زنگ بزنم ، اما به اصرار یکی از همکارانم زنگ زدم پلیس 110 ...
من : آقا ! شیشه ماشین من را شکستن و ضبط ماشینم را بردند
پلیس : ماشینتون و ضبط چی بوده ؟
من : چه فرقی می کنه ؟
پلیس : حتما فرق می کنه که می پرسم !
من : سمند و ضبطش هم Pionner
پلیس : آهان ، خب حالا آدرس را بده !!!
من : يكي اگه پيكان بود مهم نبود .
پليس : آدرس بده !!
من : ظفر ....
بعد از چند دقیقه پلیس با یه موتور داغون آمد ؛ یه گروهبان یکم و یه سرباز وظیفه ... .
اومد یه چرخی دوره ماشین زد و گفت : ای ... ! توی ماشین را یه دیدی زد و چشمش افتاد به مجله زنان روی صندلي عقب ؛ بعد برداشتش و عکس روي جلد كه مربوط به تجمع زنان بود را دید و گفت : این مال چه تجمعی هست و کی ... هیچی من اون وسط مجبور شدم که جواب بدم که این عکس مال کی و کجا هست و بعدش گفت : آهان! این همون تجمع زنها هست که برای حجاب تظاهرات کردند !!!
گفتم که آقا دزدی زیاد شده و گفت : آقا زیاد شده ؟ دقیقه ای یه ضبط دارن می دزدند !!
گفتیم که چرا گشت را زیاد نمی کنید ، گفت : آقا گشت منطقه ی از خیابان ظفر تا بزرگراه صدر با من هست با این موتور که یه روز در میان خرابه ... !
پلیس گفت : خود مردم هم باید مراقب باشند . به مردم می گیم که توی خیابان راه میرید ، کیف تون را سمت خیابان نگیرید ، بر می گردن به ما کی گنم : ما هر چی می کشیم از دست این .... هست !! آقا ! آخه کیف چه ربطی داره به ...
گزارش پلیس را نوشت و من هم راه افتادم که یه شیشه برای ماشین بندازم ...
توی کلاس های جامعه شناسی ، یکی از موضوعاتی که خیلی برام جذاب بود ، همین مقوله نسبی بودن واقعیت است . اینکه واقعیت مطلق وجود نداره و ... . این مثال آقای قاضیان همیشه توی ذهنم هست . اینکه از نگاه پست مدرن ها ، کتاب و نویسنده وجود نداره ؛ بلکه این خواننده هست باعث زایش کتاب و نویسنده می شود و یا اینکه از نگاه ایده آلیست ها مثلا تابلوی نقاشی وجود نداره ، بلکه این ما هستیم که در ذهنمون تابلوی نقاشی را ترسیم می کنیم . .. چه ربطی داره !
توی راه شیشه اتومبیل داشتم به این فکر می کردم که اگر با دید نسبی گرایی که خیلی بهش علاقمند دارم بخوام به این اتفاق نگاه کنم باید بگم که به واقع دزدی وجود نداشته ، بلکه این ذهنیت من بوده که باعث زایش دزد شده ؛ نمی دونم این ماشین من هست که الان ضبطش را دزدیده اند یا این ضبط هست که الان بی ماشین مونده !
از دید پست مدرن ها حتما ضبط من وجود خارجی نداشته ، بلکه این ذهنیت من بوده که اون ضبط را اونجا می دیده و اون صداها را از اونجا در میاورده و حتما الان ذهنیت من تغییر کرده و اونجا را خالی می بینم .
اما عزیزان پست مدرن و ایده آلیست ! من این را می دنم که الان ماشین من ضبط نداره و با هر ذهنیتی که داشته باشم ، الان از توی ماشین من هیچ صدایی در نمی یاد ! هر چند که شاید اون صداهایی را هم که قبلا من از توی ماشین می شنیدم ، ناشي از ذهنیت من بوده !!!
فکر کنم من دیگه خیلی قاطی کردم !! ولی ترجیح می دهم خیلی محکم بگم که :
دزد ماشین من را زده ... !