افسردگي جمعي
ديشب وقتي با حنيف ساعتي رفتيم بيرون تا بادي به سرمون بخوره ، رفتيم يه جايي كه تهران زيره پامون بود ؛ از هر دري حرف زديم و وقتي صحبت از زندگي شد و اينكه چرا بايد بود و چرا بايد ادامه داد، حس كردم خالي از هر استدلالي هستم ...
با هم از روزمرگي هامون گفتيم و از اينكه چرا بايد ماند و چرا بايد زيست و حقيقتا حس مي كنم كه روزنه هاي اميد اين روزها عجيب كم نور شده اند .
متقدم آدم ها در اهداف و آرزوهاشون بر دوگونه اند . اكثر شون همه آمال و آرزو و اهدافشون در حريم خصوصي زندگي شون خلاصه مي شه ؛ يعني تلاش براي ساختن زندگي بهتر براي خودشون . اما عده اي از ما ها در كنار حريم خصوصي مون نيمي از آمال و آرزوهامون توي زندگي جمعي مون خلاصه مي شه ؛ روزمرگي زندگي خستمون مي كنه و نياز به فضايي نو براي بودن داريم .
وقتي به آدم هاي دوره و اطرافم مي انديشم ، يه افسردگي جمعي تو اون ها و خودم مي بينم . حقيقتا تو اين ايام دليل براي خوب بودن و شاد بودن گوهري است گرانبها !
كاش مي شد نسبت به اطراف بي تفاوت بود ؛ كاش مي شد نديد ، نشنيد و نيانديشيد اما ...
حس مي كنم بد نيست بياييم بشماريم دلايل خوب بودن را
...
...
...
يه حرف گنجي از چهارشنبه شب همچنان تو گوشم مونده ؛ وقتي كه گفت : خيلي صريح بايد پيشتون اعتراف كنم ؛ نسل ما خيانتي بزرگ در حق نسل شما كرده است ...
