يه شب مهتاب
دريك نيمه شب بهاري در حالي كه داري از يه مهماني اجباري در يكي از سفره خانه هاي به اصطلاح سنتي و خيلي گرون ، كه به افتخار ورود عمه و عموت به ايران برپا شده مي گردي ؛ براي ساعتي يهو پرت مي شي به گذشته ايران و تحولات سي سال قبل اين مملكت .
اما چگونه ؟!
براي برگشتن از سفره خانه ، عمه اي كه بيش ازهفده سال هست كه خارج از ايران زندگي مي كنه و از آخرين سفرش به ايران نه سال مي گذره تصميم مي گيره كه با تو و ماشين تو برگرده و وقتي مثل خيلي از وقتها سي دي " فرهاد " توي ماشين شروع مي كنه به خوندن و فرهاد مي خونه :
يه شب مهتاب
ماه میآد تو خواب
منو میبره
از توی زندون
مث شبپره
با خودش بيرون،
میبره اونجا
که شب سيا
تا دم سحر
شهيدای شهر
با فانوس خون
جار میکشن
تو خيابونا
سر ميدونا:
عمو يادگار!
مرد کينهدار!
مستی يا هشيار
خوابی يا بيدار؟
...
عمه اي كه تنها تصورم از او مربوط به خاطرات گنگ كودكي و تماس هاي سالي دوباره براي نوروز و روز تولد با او مي شد سر به سخن باز مي كنه ...
وقتي بهم گفت : اين آهنگ فرهاد من رو ياد غروب روز هفده شهريور مي ندازه و اوج حس من نسبت به اين آهنگ مربوط به اون روز بوده ...
با هم از ايران گفتيم و از اون سالها ؛ برام مي گفت در يه خانواده اي كه سياست هميشه تابو بوده روز هاي فراووني به جاي اينكه بره سركار ، مي رفته حسينيه ارشاد سخنراني دكتر شريعتي ؛ برام از تظاهرات ها و ميتينگ هاي دانشگاه تهران گفت ؛ ازاوج شلوغي ها و تعقيب و گريزهاي اون روزها گفت ..
حقيقتا انتظار نداشتم و همه تصورم از عمم اين بود كه ايران برشان فقط خاطرات خوش دوران كودكي بوده ، اما ..
برام گفت كه از اولين آدمهايي بوده كه تحت تاثير مكتب شريعتي در خانواده اي كه حجاب هم در اون تابو بوده با حجاب مي شه و كاملا با همه وجودش به اسلام شريعتي ايمان مياره و در محيط پر اختناق آن روزها با روسري و حجاب در محيط كار چه فشار ها يي رو كه تحمل مي كرده و اين جملش برام بي نهايت جالب بود كه گفت : حجاب براي ماها تو اون زمان شده بود نماد روشنفكري ...
برم گفت كه من هميشه يه اين فكرمي كنم كه اگه ايران زندگي مي كردم و يه روز بچه هام ازمن مي پرسيدن كه مامان چرا انقلاب كرديد ؟! من چه جوابي بايد بدم ... و گفت كه چه جوري اون موقع ها از نسل قبل از خودشون خورده مي گرفتن كه كوتاهي شما دولت دكتر مصدق را به نابودي كشوند و باعث كودتاي دكتر 28 مرداد شد و ...
برام از دلايلي گفت كه مجبور شده از ايران بره ، از زندگي ايراني هاي خارج از وطن گفت . خيلي حرفهاي ديگه ...
برام گفت از ايران رفت چون مي خواسته فراي هم نسل هاي خودش رها بشه از بنده سنت هايي كه چون زنجير دست و پاي آدم ها رو مي بندند و بهم گفت : با همه تلاشم مي دونستم كه توي ايران نمي تونم از اين زنجير ها رها بشم ! سنت هايي كه ، تلاش براي متفاوت بودن ، متفاوت دوست داشتن و متفاوت زيستن و ... را با همه وجود تكفير مي كنند و به او گفتم : با همه سختي هاي اين مبارزه ! اي كاش مي ماندي . همين جا مبارزه مي كردي .
بهم گفت كه مواظب باش بازيچه دست بزرگان نشي ! كه حقيقتا خود اون ها هم در جواني روزي بازيچه دست ديگري بودند و گفت جواني و جوان توانايي هست كه همه آدم هاي نسل قبل در تلاش هستند دست نيافتني هاي خودشون رو تو زندگي از طريق اونها به دست بيارن ..
و وقتي بهم گفت كه : سيامك ! قدر بزرگترين سرمايه زندگي خودت رو، قدر جوني تو بدون كه اگه يه روزي مثل من توي ماشيني آهنگي متعلق به نسل خودت رو شنيدي و يه هو پرت شدي به سي سال قبل ؛ از اين سي سالي كه آمدي راضي باشي .... براي لحظاتي تنها مي تونستم سكوت كنم ...
مست ايم و هشيار،
شهيدای شهر!
خواب ايم و بيدار،
شهيدای شهر!
آخرش يه شب
ماه میآد بيرون،
از سر اون کوه
بالای دره
روی اين ميدون
رد میشه خندون...
يه شب ماه میآد
يه شب ماه میآد
...
