پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۴این روزها به این موضوع زیاد فکر می کنم که زندگی خیلی شبیه بازی شطرنج است.
این تشبیهی بود که در گپی دوستانه با یکی از عزیزانم به اون رسیدم . عزیزی که تا به خود آمده متوجه شده در بازی قرار گرفته که شاید خیلی قواعد بازی در اون جاری نیست !
عزیز برادر ! بازی تو، بازی بی رحمی است ؛ تو در این بازی شطرنج خود فقط یک مهره شاه و یک سرباز داری و حریف همه مهره های خود را دارد و اینقدر مست است که اگر بخواهد همه بازی را به هم می ریزند .
عزیز برادر ! تو خواسته یا نا خواسته در این بازی قرار گرفتی و این بازی ، بازی توست بنا بر این تو خود باید بازی کنی و من می دانم که این بازی چقدر سخت است ولی می دانم که بازی آدم ها بر حسب توانایی آدم ها چیده می شود پس تو توانایی این بازی را داری .
عزیز برادر ! نمی خواهم تو را راهنمایی کنم ، چون هرگز برای چنین بازی سختی ساخته نشده ام و هرگز حریف را به اندازه تو نمی شناسم . من به عنوان کسی که از بیرون این بازی را می بینم ، حس می کنم که تنها راه پیروزی تو در این بازی در این است که بازی را ادامه دهی ؛ من می دانم که بازی با یک سرباز چقدر سخت است ولی رمز موفقیت تو در این بازی این است که خسته نشوی !
عزیز برادر ! صبوری کن ، از کیش های پیاپی خسته نشو ، این شاه دردانه را حفظ کن و تسلیم پایان بازی نشو که تو خود ، خوب می دانی که حریف بازی را به روش خود تمام می کند . من به حقانیت این شاه ایمان دارم و می دانم که پیروز راستین این بازی بی تردید اوست ولی به عنوان کسی که از بیرون به این بازی نگاه می کند و دلبستگی به شاه این شطرنج دارد ، می خواهم که این شاه را حفظ کنی که بی تردید در بازی شطرنج روزگار ما بودن یک " شیر شاه " خسته حتی در قفس روزگار بهتر از مات شدن آن است .
عزیز برادر ! می دانم که سخت است ولی بمان !
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟
…….
ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ ميافزايد
…….
ارغوان
پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي برين دره غم ميگذرند؟
…….
ارغوان
بيرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش.
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من .
امير هوشنگ ابتهاج
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
و ما هم همچنان مي مانيم...
در ضمن به وبلاگ شما لينك دادم،دوست داشتين شما هم بدين،نخواستين هم فداي سرتون،از مطالبت خوشم اومده،باباي
یاد آنروز بخیر که در صفحه ی شطرنج دلت
شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم...
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه ی شطرنج عشق را مجال شاه نیست
مطلب زيبايي بود
واقعا شير شاه خسته بودن بهتر از باختن و تسليم شدن
كاش بتونيم اينو ياد بگيريم
خوش باشي رفيق
درون خسته ام را فریاد زدی!
تمام شد او شعلهور
بشر روی خوش نديد
از همان روز
نان گران شد
زخم جنگ کرم گذاشت
کف دست آدمها
هوا گرفته بود
قلب من
خاکستری میتپيد.
...
تو را میديد از بالای دار
زندگی بازی شطرنج است ، زندگی قصه تنهائیهاست ، زندگی قصه پر غصه یک زندانی است که به حبس ابدی محکوم است .
زنگی بازی شطرنج است که در آن انسانها لحظه ای کیش و به آخر نرسیده مات اند .
وای چقدر خسته ام از این همه استعاره و تشبیه زیبا! اقعا چرا ما رک حرف نمی زنیم، نمی تونیم یا نمی خواهیم؟
سلام
برای من جای تعجبه که نوشته هات از مسیر اولیه کاملا خارج شدند، و رنگ یک احساس نا پخته و بی ثبات را به خود گرفته اند
البته این تلاطم های روحی و مسائل احساسی همیشه وجود دارند و این ما هستیم که باید به آنها جهت منطقی بدهیم و نگذاریم ما را بیش از آنچه باید، درگیر خود نمایند
هر چقدر از احساس و زندگی بگوییم کم گفته ایم، و اما آنچه تو نوشته ای حرف تازه ای نیست . پس راز نو چه شد؟!
من از جریانات زندگی ات بی خبرم، اما امیدوارم در میان این تلاطم ها به آرامش برسی و دوباره نوشته هایت هم، به مسیر خود باز گردند
با آرزوی بهبودی
در صفحه شطرنج زندگي ،خوب بازي كنيم و مات روزگار نشويم
گاهي فكر مي كنم ما قواعد بازي زندگي رو بلد نيستيم...