صفحه‌ی اول روز نو فتوبلاگ عکس نو پادکست نوای نو لینک‌های روزانه
نوشته‌ی قبلی . نوشته‌ی بعدی
پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۴

شطرنج روزگار

این روزها به این موضوع زیاد فکر می کنم که زندگی خیلی شبیه بازی شطرنج است.
این تشبیهی بود که در گپی دوستانه با یکی از عزیزانم به اون رسیدم . عزیزی که تا به خود آمده متوجه شده در بازی قرار گرفته که شاید خیلی قواعد بازی در اون جاری نیست !

عزیز برادر ! بازی تو، بازی بی رحمی است ؛ تو در این بازی شطرنج خود فقط یک مهره شاه و یک سرباز داری و حریف همه مهره های خود را دارد و اینقدر مست است که اگر بخواهد همه بازی را به هم می ریزند .

عزیز برادر ! تو خواسته یا نا خواسته در این بازی قرار گرفتی و این بازی ، بازی توست بنا بر این تو خود باید بازی کنی و من می دانم که این بازی چقدر سخت است ولی می دانم که بازی آدم ها بر حسب توانایی آدم ها چیده می شود پس تو توانایی این بازی را داری .

عزیز برادر ! نمی خواهم تو را راهنمایی کنم ، چون هرگز برای چنین بازی سختی ساخته نشده ام و هرگز حریف را به اندازه تو نمی شناسم . من به عنوان کسی که از بیرون این بازی را می بینم ، حس می کنم که تنها راه پیروزی تو در این بازی در این است که بازی را ادامه دهی ؛ من می دانم که بازی با یک سرباز چقدر سخت است ولی رمز موفقیت تو در این بازی این است که خسته نشوی !

عزیز برادر ! صبوری کن ، از کیش های پیاپی خسته نشو ، این شاه دردانه را حفظ کن و تسلیم پایان بازی نشو که تو خود ، خوب می دانی که حریف بازی را به روش خود تمام می کند . من به حقانیت این شاه ایمان دارم و می دانم که پیروز راستین این بازی بی تردید اوست ولی به عنوان کسی که از بیرون به این بازی نگاه می کند و دلبستگی به شاه این شطرنج دارد ، می خواهم که این شاه را حفظ کنی که بی تردید در بازی شطرنج روزگار ما بودن یک " شیر شاه " خسته حتی در قفس روزگار بهتر از مات شدن آن است .

عزیز برادر ! می دانم که سخت است ولی بمان !


ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟

…….

ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي‌افزايد

…….

ارغوان
پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي برين دره غم مي‌گذرند؟

…….

ارغوان
بيرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش.
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من .

امير هوشنگ ابتهاج


نظرها

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

حمید پنجشنبه، ۱۱ اسفندماه ۱۳۸۴، ۲:۰۸ بعدازظهر

و ما هم همچنان مي مانيم...
در ضمن به وبلاگ شما لينك دادم،دوست داشتين شما هم بدين،نخواستين هم فداي سرتون،از مطالبت خوشم اومده،باباي

عليرضا پنجشنبه، ۱۱ اسفندماه ۱۳۸۴، ۶:۴۲ بعدازظهر

یاد آنروز بخیر که در صفحه ی شطرنج دلت
شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم...

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه ی شطرنج عشق را مجال شاه نیست

Anonymous پنجشنبه، ۱۱ اسفندماه ۱۳۸۴، ۷:۲۰ بعدازظهر

مطلب زيبايي بود
واقعا شير شاه خسته بودن بهتر از باختن و تسليم شدن
كاش بتونيم اينو ياد بگيريم
خوش باشي رفيق

maria جمعه، ۱۲ اسفندماه ۱۳۸۴، ۱:۰۸ صبح

درون خسته ام را فریاد زدی!

maryam جمعه، ۱۲ اسفندماه ۱۳۸۴، ۱:۵۹ صبح

تمام ‌شد او شعله‌ور
بشر روی خوش نديد
از همان روز
نان گران شد
زخم جنگ کرم گذاشت
کف دست آدم‌ها
هوا گرفته بود
قلب من
خاکستری می‌تپيد.
...
تو را می‌ديد از بالای دار

شخص سوم شنبه، ۱۳ اسفندماه ۱۳۸۴، ۰:۰۳ صبح

زندگی بازی شطرنج است ، زندگی قصه تنهائیهاست ، زندگی قصه پر غصه یک زندانی است که به حبس ابدی محکوم است .
زنگی بازی شطرنج است که در آن انسانها لحظه ای کیش و به آخر نرسیده مات اند .

Bita شنبه، ۱۳ اسفندماه ۱۳۸۴، ۱۰:۱۹ صبح

وای چقدر خسته ام از این همه استعاره و تشبیه زیبا! اقعا چرا ما رک حرف نمی زنیم، نمی تونیم یا نمی خواهیم؟

sima شنبه، ۱۳ اسفندماه ۱۳۸۴، ۱۰:۴۵ صبح

سلام
برای من جای تعجبه که نوشته هات از مسیر اولیه کاملا خارج شدند، و رنگ یک احساس نا پخته و بی ثبات را به خود گرفته اند
البته این تلاطم های روحی و مسائل احساسی همیشه وجود دارند و این ما هستیم که باید به آنها جهت منطقی بدهیم و نگذاریم ما را بیش از آنچه باید، درگیر خود نمایند
هر چقدر از احساس و زندگی بگوییم کم گفته ایم، و اما آنچه تو نوشته ای حرف تازه ای نیست . پس راز نو چه شد؟!
من از جریانات زندگی ات بی خبرم، اما امیدوارم در میان این تلاطم ها به آرامش برسی و دوباره نوشته هایت هم، به مسیر خود باز گردند
با آرزوی بهبودی

Anonymous شنبه، ۱۳ اسفندماه ۱۳۸۴، ۶:۱۱ بعدازظهر

در صفحه شطرنج زندگي ،‌خوب بازي كنيم و مات روزگار نشويم

مجيد دوشنبه، ۱۵ اسفندماه ۱۳۸۴، ۶:۴۷ صبح

گاهي فكر مي كنم ما قواعد بازي زندگي رو بلد نيستيم...

shiva دوشنبه، ۱۵ اسفندماه ۱۳۸۴، ۰:۳۲ بعدازظهر


بازنشر مطالب این وبلاگ به‌ هر شکل، بدون اجازه‌ی نویسنده، ممنوع است.
All Rights Reserved. - Razeno.com