زخم
همیشه تو زندگیم یه سری فیلم ها بوده که برای من فراتر از فقط فیلم بوده ؛ تو لحظه لحظه زندگیم بهشون فکر کردم و ازشون ایده گرفتم و یکی از مهمترین این فیلم ها ، فیلم " سگ کشی " استاد بهرام بیضایی هست .
این روزها این دیالوگ این فیلم همه ذهن منو تسخیر کرده : تو زندگی آدم زخمهای زیادی بر می داره ؛ اما زخم هرچی هم که بزرگ باشه ولی یه روز خوب می شه ؛ آره خوب می شه ...
همه ما تو زندگیمون سرگشته گی هایی داریم که اگه نشناسیمش همیشه باهامون هست . ازدواج می کنم که از بین بره ولی باهامون هست ؛ تلاش می کنیم زیست متفاوتی داشته باشیم که از بین بره ولی باهامون هست ...
جان برادر ! این سرگشته گی ها و شورید گی ها ، آدم خودش را می خواهد . هر کسی را یارای همراهی با آن نیست ...
این شورید گی ها در دنیای منطقی و مناسبات منفعتی جایی ندارد و تصور نکن ای عزیز که اگر خنده ای را بر رخساری به روی خود می بینی و گرمای دستی را لمس می کنی ، آنها همه حقیقت است .
نه عزیز برادر ! در دنیای منفعتی ، آدم ها را از پس این خنده ها و همراهی ها باید دید و باید تلاش کنی آن چیزی باشی که دوست دارند ببینند ، نه آن چیزی که هستی ...
ولی جان برادر ! من هنوزهم بر این باورم که می شود این ها را به هم پیوند زد ... می شود منطقی بود ، می شود مدرن زیست و می توان در دل دنیای مدرن و روابط سنتی دلی شوریده داشت ...
