این نیز بگذرد ...
امروز بعد از مدت ها برای یه کاری رفتم دانشگاه دوره لیسانس خودم و خیلی حسهای عجیبی داشتم .
جایی که بیش از پنج سال از بهترین سال های عمرم رو تو گوشه گوشه اش جا گذاشتم ....
در بین بوروکراسی اداری همیشگی که معمولا یا قیف نیست ، یا قیر نیست و یا مسوولش نسیت فرصتی دست داد که یه دو ساعتی به جاهای مختلف دانشگاه سرک بکشم ؛ حسابی غوطه وربشم تو خاطراتم و گذشته نه چندان دورم و هم بزنم و مرور کنم .
و خیلی برام جالب بود ، منی که یه زمانی وقتی تو دانشکده ، سلف ، کتابخونه و ...راه می رفتم همیشه یه اکیپ ده و پانزده نفری باهام بدون ، منی که وقتی از دم دره دانشگاه وارد می شدم همینجوری باید به استاد و دانشجو و کارمند و ... سلام می کردم ، امروز تنهای تنها بدوم .
و شاید به این دلیل که ما جزء اولین سری دانشجوهایی بودیم که به این مجتمع دانشگاه اومده بودیم همیشه حس خوبی از پیشرفتش داشتیم و امروز که دیدم دانشگاه کلی دانشگاه شده خیلی خوشحال شدم ولی ...
ولی امروز بعد از دو سال جز چند تا کارمند و استاد قدیمی دیگه هیچ کس منو نمی شناخت و وقتی تو چهره بچه ها نگاه می کردم ، خودم و توشون می دیدم با همون شور و نشاط ...
یادمه تو دانشگاه ما توی هر زمینه ای صاحب سبک بودیم و بهمون می گفتم نسل نو !
خیلی چیزها روتو دانشگاه با بدبختی راه انداختیم ؛ انجمن صنفی دانشجویان ، انجمن علمی برق ، نشریه ... و خوشحال شدم که امروز سر پا دیدمشون هر چند دانشجوهایی که اونجا بودن دیگه هیچ کدومشون منو نمی شناختن .
یاد همه بچه های هم دوره من بخیر ؛ فرهاد ، سیامک ، بهنام ، مهدی ، میثم ....
همیشه اینجور وقت ها به این نتیجه می رسم که زندگی جدا خیلی مقوله پیچیده ای است و پر از اوج گرفتن و فرود اومدن و هممون تو یه نگاه کلان ، تو زندگی جزء یه واسطه چیز دیگه ای نیستیم ؛ که یه سری چیز ها رو تحویل می گیریم و بعد از مدتی تحویل می دیم ...
حالا اینکه با چه کیفیتی تحویل می گیریم و با چه کیفیتی تحویل می دیم ، بماند برای اهلش ...
