یاران دبیرستانی
دیروز یه یاداشتی داشتم از " هیوا شمس برهان " دوست ، یار و هم کلاسی عزیزم در دوران دبیرستان و این حقیقت است که به قول خود هیوا " ما سه سال بغل به بغل هم روزگار سپردیم " و اکنون هیوا در فرانسه هست و من اینجا ...
یاداشت هیوا حاوی نکات زیادی بود که بد ندیدم حرف های این دوست دیرینه رااینجا نقل کنم :
سلام سیامک جان
راستش وقتی نوشته ها تو خوندم متوجه شدم فقط مکان نیست که ما را از هم دور کرده ، زمان و ایده های ما هم خیلی از هم دور شدن ؛ البته در دوره دبیرستان آدم راهش در زندگی مشخص نیست ، چون هنوز یه بچه هست .
راستش از وقتی که اینجا زندگی می کنم فقط به یک لحظه در تاریخ ایران افتخار می کنم و اون لحظه ای بود که زنگ مدرسه دارالفنون به صدا در اومد .
بقیه اش هیچ احساسی به من نمی ده ؛ چه قبل اسلامش و چه بعد اسلامش ...
شاید من خیلی بی ریشه ام . می گن زمان آدو ها رو و افکارشون و عوض می کنه .
خوشحالم که می نویسی ؛ پیش خودمون باشه تند هم می نویسی . مواظب خودت باش اگر چه آزادی بهای خودشو داره ولی سیاست در ممالک مشرق زمین عین قمار می مونه ؛ یه شب رو فرم نباشی همه چیز رو می بازی ... یعنی مجبورت می کنند که ببازی .
مشغول چه هستی ؟ کار می کنی ؟ از نوشته هات معاوم هست که ازدواج نکردی !!! من هنور آدمه تیزی هستم ، بعضی چیز ها رو خوب می فهمم .
برات همیشه آرزوی سربلندی می کنم . همیشه شاد و سلامت باشی و در بین مردم خودت در هوای آزادی زندگی کنی . این بهترین دعایی هست که می تونم برای یه دوست بکنم . یادت نره ما سه سال بغل به بغل هم روزگار سپردیم ...
خدا نگهدار .
ادامه را از اینجا بخوانید ...
هیوای عزیزم
من یه چند تا نکته را لازم می دانم برات بگم :
یکم اینکه اون چیزی که آدم ها رو از هم دور می کنه نه شرایط زمانی هست و نه شرایط مکانی . بلکه نوع نگاهشون به دنیای پیرامون اونها است که گاه فرسنگ ها اون ها رو از هم دور می کنه . و گرنه تو دنیا ی مدرن فاصله مکا نی بیشتر به یه شوخی شبیه است . و من هم حرف تو رو لااقل در مورد خودم تائید می کنم که در دوران دبیرستان فقط در یک سری اوهام و خیالات بودم .
دوم اینکه هیوا جان سرزمین ما ایران سرشار از لحظاتی بوده که هر کدومشون و اگر در ظرف زمان و مکان خودشون نگاه کنی ، یک نقطه عطف در تاریخ این مملکت بوده ؛ قطعا افتتاح دار الفنون به عنوان یک مکتب جریان ساز که آغازی بود بر نبرد صد و اندی ساله سنت و مدرنیته که هنورهم ما در گیر آن هستیم ؛ یک نقطه عطف در تاریخ این مملکت بوده است .
ولی هیوا جان آیا فقط در همین صد سال اخیر ، آغاز به کار اولین مجلس در این کشور استبداد زده ، آغاز انتشار روزنامه وقایع الاتفاقیه ، آغار به کار دانشگاه تهران ، آغاز نهضت مشروطه ، آغاز دولت مصدق و ... در ظرف زمان و مکان خودشون قابل افتخار نیستد ؟
هیوا جان ! ایران ما زخم هایی دیرینه دارد و من بر آن معتقدم در نبرد صد سال جریان های آزادیخواه ایران با عنوان استبداد - چه استبداد سلطنتی گرفته و چه استبداد مذهبی و دینی - آنقدر که این جریان از اشتباهات خود لطمه دیده است از استبداد لطمه ندیده است . و یکی از مهمترین این اشتباهات ، فراموشی تاریخی ما است .
در مورد اینکه تند می نویسم فقط بگویم که همه ما ایرانی ها دوچاره یک خود سانسوری تاریخی هستیم و من تلاش می کنم در این فضا کمی از این رفتار فاصله بگیرم و گر نه من بارها طعم آن قمار را چشیده ام .... !!
سوم اینکه هیوای عزیز !
من هنوز هم وقتی نام کردستان و مهاباد را می شنوم یاد تو می افتم . تویی که همواره به دنبال ریشه ها و هویت غنی خود بودی . تو در هر کجای دنیا که باشی یه ایرانی هستی . این ایرانی بودن چه انگ باشد ، چه افتخار همیشه با تو خواهد بود . و تو در هر کجای دنیا که باشی از همین مردم هستی ؛ با تمام مصائب و شادی هایشان و وظیفه من و تو هست که اشتباه پدرانمان را تکرار نکنیم و ایران را با همه شرایط آن بپذیریم و انکارش نکنیم و بجای دعا ، تلاش کنیم که همه ما آزادانه تر نفس بکشیم .
