« عدالت | صفحه اول | زمستان در تهران »

ایران همیشه بمان ...

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب ، در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیرغم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه است و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

ه . ا . سایه

دیروز یه نقل قول جالب شنیدم از" حسام نواب صفا " ترانه پرداز معاصر . نواب صفا در آخرین روزهای عمرش به یکی از نزدیکانش گفته بود که من خواهم رفت ؛ شما ها هم یکی یکی خواهید رفت ولی دعا کنید و تلاش کنید که " ایران " همیشه بماند ...

ولی افسوس که این روزها بیش از هر زمان دیگه ای حس می کنم که ایران در خطر است ؛ بی پرده بگویم که حکمرانان و دولتمردان ما گویا کمرهمت به نابودی وطن بسته اند و ایران و ایرانی به روزی افتاده اند که بعضی آدم های دون و کوتوله همه سرنوشت و آینده ایران رو دارن قربانی حماقت های خودشون می کنند .

دوستان من خطر جدی است ؛ این حرفها دیگر حرف سیاسی نیست . این حرفها حرف حیات و آینده ایران است . همه دنیا دارن به طرز عجیبی علیه ما متحد می شوند . خطر تحریم ایران بسیار جدی است . ریشه ما را می خواهند بخشکانند . من ایرانی فریاد در گلو دارم . می خواهم فریاد بزنم که من آرامش می خواهم ، من امنیت می خواهم ، من نمی خواهم به خاطر حماقت های یک سری آدم کوتوله ، ایران عزیزم تحریم اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و از همه مهمتر تحریم هویتی و شخصیتی شود .

اما ، اما افسوس که این آدم ها خود را منتخب ایران و ایرانی می دانند و این همان حقیقت تلغ است ! آری دوستان ، ساده انگاری های ما ، بی تفاوتی های ما ، تحریم های ما ... دارد بهاء و هزینه گزافی برای ایران می شود .
آیا آنان که انتخابات ها را تحریم کرده اند ، اکنون در آسودگی به سر می برند ؟
در این مملکت حداقلی شاید می شد گزینه ای را انتخاب کرد که حداقل فضا برای زیستن فراهم شود اما افسوس ...!
تحریم ایران ریشه همه ما را - موافق و مخالف - خشک خواهد کرد و این ثمره ساده انگاری های خود ما است .

پاتریس لومومبا – قهرمان سیاه پوست مبارزات آزایخوانه کشور کنگو – می گوید :
مبارزه من با سفید پوستانی نیست که سیاه پوستان را به بردگی گرفته اند ؛ بلکه مبارزه من با سیاه پوستانی است که از برده بودن خود احساس رضایت می کنند ... !
و این همان حقیقت جامعه ما است ...



نظرات

هاله :

سلام برام کامنت گذاشته بودین
با نام سارا محمدی؟عجیب بود کمی!!!موفق باشین!

Sima :

چه شعر زیبایی است. مثل باقی شعرهای سایه! ولی از خوندن یادداشتت دلم خالی شد. دلم نمی خواد باور کنم که این ها واقعیته. اما چه کنیم که متاسفانه واقعی است. می ترسم. ما بچگی مون رو در جنگ و تحریم گذروندیم. هرچند در مرزهای جنگ نبودیم ولی با دلهره ها و محرومیت هاش بزرگ شدیم. می ترسم، می ترسم، می ترسم ...

كاوه :

سيامك عزيز،
مطلب رو خيلي درست ديدي و شعري رو هم كه آوردي كاملاً با حال و هوا سازگاره...
اما دو نكته: اول اينكه بزرگترين دشمن آدم نوميديه كه بايد سعي كنيم مغلوبش نشيم و دومي يه سواله كه "چه بايد كرد؟"

all right reserved for hanif.ir & behzadbashu.com - Copyright © 2007